{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★وقتی طلاق میگیرید اما اون...p²

★وقتی طلاق میگیرید اما اون...p²
بورام:
وقتی فهمیدم جیمین درحال شنیدن صدام بود واقعا تعجب کردم... توقع نداشتم که جیهوپ پیش جیمین باشه!
تلفن که قطع شد سعی کردم صدای هیون‌سو رو نادیده بگیرم...
داد میزد:"بیا بیرون بوراممممم بهت میگم بیا بیروننننن"
از پشت در ضربه میزد تا در رو بشکنه!
و...
موفق شد!
وارد اتاق شد و با حمله نزدیکم شد!
جوری دستامو گرفت که نتونم تکون بخورم...
فقط جیغ میزدم!
با داد گفت:"بورام تو مال منی فهمیدیییی؟؟؟؟؟"
منو کوبید به دیوار و وحشیانه شروع به بوسیدنم کرد!
جیمین یهو اومد داخل اتاق و خیلی عصبی هیون‌سو رو ازم جدا کرد، جوری مشت میزد تو صورتش انگار هنوز دوسم داره!
جیهوپ منو از اتاق برد بیرون و خیلی نگران پرسید:"بورام خوبی؟؟ چیزیت نشد که؟؟ به موقع رسیدیم؟؟؟"
با نگهبان ساختمون وارد خونه شده بودن!
نگهبان زنگ زده بود پلیس...
_"بله... بله، اون آقا یک دختر جوان رو اذیت کردن..."
صداش کم کم ازم دور شد...
جیمین هیون‌سو رو میکشید روی زمین و بهش فحش میداد!
جیهوپ جلوش رو گرفت و گفت:"جیمین بسه الان پلیس میاد خودشون حساب این آشغال رو میرسن!"
جیمین با کلافگی هیون‌سو رو رها کرد و کنار من نشست...
با غرور گفت:"خوبی؟"
_"بله خوبم"
منم با غرور جواب دادم اما واقعا خوب نبودم...
من و هیون‌سو با هم بزرگ شده بودیم ، نمی‌فهمیدم آخه چجوری عاشقم شده بود؟؟
من اون رو مثل برادرم میدونستم اما اون...
(*۲ ساعت بعد*)
بعد حدودا ۲ ساعت، کار‌های پلیس رو انجام دادیم و وسایلم رو برداشتم و رفتم خونه‌ی جونگ‌کوک...
_"جونگ‌کوک، من واقعا عذر میخوام که مزاحمت میشم"
_"بورام؟ سرت ضرب دیده؟ چرا چرند میگی دختر؟؟ این پیشنهاد خودم بود بیای پیش من، اینجوری جات امن تره"
از جونگ‌کوک و جیهوپ تشکر کردم و وقتی رسیدم به جیمین گفتم:"از تو هم ممنونم اما فکر نمی‌کردم بیای... آخه از دستم راحت شده بودی..."
با چشم قره رفت دم در و گفت:"وجدان خودم اجازه نمی‌داد یک دختر عادی اذیت شه"
نفهمیدم چه منظوری از دختر عادی داشت...
جیمین:
وقتی رسیدم خونه، با خودم گفتم من هیچ حسی به بورام ندارم اما چرا باید انقدر روش حساس باشم؟؟
بهش پیام دادم:*بعد اینکه خونه‌ی جونگ‌کوک موندی کجا میخوای بری؟*
بعد یک ربع جواب داد:*به تو ربطی داره؟*
عصبی شدم و سعی کردم کنترلش کنم...
به خاطر همین رفتارا کار دست زندگیمون داد!
حدود یک ساعت گذشته بود و من هنوز نمی‌تونستم بخوابم!!
کم کم داشت خوابم می‌برد که...
یهو در زدن!
بورام؟؟؟؟
با چشم های اشکی به همراه جونگ‌کوک اومده بود...
_"بورام؟؟ جونگ‌کوک؟؟ چیشده؟؟؟"
شروع به گریه کرد...
جونگ‌کوک گفت:"جیمین... هیون‌سو خودکشی کرده!!!"
_"چی؟؟؟"
هیون‌سو داخل اداره‌ی پلیس خودکشی کرده بود...
الان زنده بود؟؟؟
سریع به بورام گفتم:"وایسا الان حاضر میشم بریم بیمارستان"
دستمو گرفت و گفت:"جیمین... هیون‌سو زنده نموند... وقتی زنگ زدن اون دیگه... اون دیگه مرده بود!!!"
وای نه...
اون پسره‌ی احمق چیکار کرده بود اخه؟؟؟


منتظر پارت بعدی باشید...
_ آگاتا★
دیدگاه ها (۷)

★وقتی طلاق میگیرید اما اون...p¹از دادگاه اومدم بیرون...سعی د...

★اون یه مافیا بود ولی...p⁵(end)داخل تخت خوابم داشتم راجب راب...

#اخرین_پیچ#پارت_31 بازی عوض می‌شود: خیابان‌های خیس بوسان «فر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط