{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هربار از من ناراحت میشد

هربار از من ناراحت میشد
دستمو ول میکرد
میرفت یک متر جلوتر از من قدم میزد
تمام عرض یک پارک رو اینطوری طی میکردیم
تا اینکه
تموم میشد و میومد دستمو میگرفت و به حرفاش ادامه میداد یه جوری که انگار نه انگار ناراحت شده..
هرچقدر میگذشت بیشتر عاشقش میشدم
تا اینکه سال بعدش وسط اون روزای خوب.. خودش و خانوادش تو یه تصادف جاده ای از بین رفتند.
بعد از چندین سال الان،
من هرجا قدم میزنم
حس می کنم همیشه اون
یک متر جلوتر از من قدم میزنه
و من پشیمون لحظاتی ام که گذاشتم اون
عرض یک پارک رو تنهایی با ناراحتیاش طی کنه..
.
دیدگاه ها (۵)

آنهایی که کمتر تو را می شناسند همیشه می گویند خوش به حالت. ف...

این شاخه گلای خوشگل تقدیم به همتونخواهشا لایکم میکنید، کامن...

هرشب کلی پست طنز؛))

:)

پارت ۱۳۱ سال بعد_ساعت ۶ و ۱۳ دقیقه عصر_جیمین:الان حدود یک سا...

پارت ۴۹:عتیقه فروشی، محل یادآوری خاطرات کودکی(Rose)عتیقه فرو...

life like hellp:11با تاکسی خودمو به اونجا رسوندم.ساختمون قدی...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟎هوفففففففففف..بهتره بر...

زیبای کوچک فریبکار

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۴: لمسِ سردِ حقیقتپاهام انگار به ز...

My little fairy پری کوچولوی من پارت ۱ته: امروزم شرکت مثل روز...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p12همون موقع، کیلومترها اون‌طرف‌تر...نینا...

My professor Chapter:2Part:78یه بالا تنه ی ثابت بودقلبش كوبي...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط