{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Elarith__________part 2

در ساعت اولِ بعد از زنگ، برجِ بی‌در شروع به لرزیدن کرد.
نه از زلزله، نه از باد.
بلکه از خاطره‌ای که هنوز اتفاق نیفتاده بود.

«سِرِیال» از پنجره‌ای که به هیچ‌جا باز نمی‌شد، بیرون را نگاه کرد.
در آسمان، لکه‌ای سیاه در حال بزرگ شدن بود.
او آن را «نقطه‌ی فراموشی» نامید.
و می‌دانست که هرکس به آن نگاه کند، نام خودش را از یاد می‌برد.

در زیرزمین، «آرِما» به واژه‌ای رسید که در هیچ زبانِ زنده‌ای معنا نداشت:
«لِی‌نار»
با خواندنش، دیوارهای کتابخانه ترک برداشتند.
و صدایی از میان صفحات برخاست:
«تو نباید من را بیدار می‌کردی.»

در بندر، «کِرُس» کشتی‌اش را به آب انداخت.
آبی که وجود نداشت، اما صدای موج داشت.
او با خدمه‌ای سفر می‌کرد که هیچ‌کدام زنده نبودند، اما هر شب خواب می‌دیدند.
و خواب‌هایشان، نقشه‌ی مسیر بود.

در کوه، «نُوما» ساعتش را کامل کرد.
عقربه‌ها به عقب می‌چرخیدند، اما هر بار به لحظه‌ای متفاوت می‌رسیدند.
او فهمید که گذشته، یک مکان است.
و تصمیم گرفت به آن سفر کند.

در تالار جنوب، «وِرِسا» پژواک را آزاد کرد.
و اولین کسی که آن را شنید، «رای‌تِن» بود – مردی که هیچ‌گاه حرف نزده بود.
او با شنیدن صدا، شروع به نوشتن کرد.
و نوشته‌هایش، نام‌هایی بودند که نباید گفته شوند.

در بیابان، «تِرای» سایه‌ای را دید که از خودش فرار می‌کرد.
او آن را دنبال کرد، تا رسید به دروازه‌ای که روی آن نوشته بود:
«الاریث این‌جاست، اما هنوز نه.»
دیدگاه ها (۰)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۷ | «نامه‌ای که هرگز خواند...

📸 عکس آخرپارت چهارم: «نامه‌ای که دیر رسید»هفت سال گذشته بود....

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح زود خونه از همیشه شلو...

پارت ۱۷ — «ساعت دوازده»ساعت دقیقاً دوازده شد.رها روی مبل نشس...

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 43هوسوک هنوز به برگه قدیمی خیره شده ...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐همه‌چیز بالاخره آرام شده بود...یونا...

مافیای من — قسمت ۱۹رازی که به او مربوط بودماشین همچنان در سک...

درخواستی تک پارتی از مایکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط