{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

+why me?

+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.111

(از زبون ا.ت)

در اتاق ناگهان باز شد و یه نفر با قدم‌های سریع وارد شد. من هنوز تو بغل جونگ کوک بودم و اشکام می‌ریخت، ولی وقتی سرمو بلند کردم، یه پسر قدبلند با موهای مشکی و چشم‌های تیز وارد شد.

تهیونگ. برادر ناتنی جونگ کوک. قبلاً فقط یه بار از دور دیده بودمش، ولی حالا مستقیم اومد جلو.

تهیونگ با صدای آروم ولی پر از نگرانی گفت:

تهیونگ: کوک... لعنتی، بالاخره بیدار شدی؟ شش ماه و یک سال همه رو دیوونه کردی!(حوصله نداشتم دوساعت دنبال استیکر خرس عسلی بگردم...ادمین تنبللل)

جونگ کوک سرشو کمی چرخوند و با لبخند ضعیف نگاهش کرد، ولی من هنوز تو بغلش بودم و تکون نخوردم.

تهیونگ بعد به من نگاه کرد. نگاهش نرم‌تر شد، ولی یه حس عجیب تو چشماش بود.

تهیونگ: ا.ت... تو خوبی؟ شنیدم این مدت خیلی سختی کشیدی.

من فقط سرمو تکون دادم. هنوز نمی‌تونستم درست حرف بزنم. تهیونگ آروم نزدیک‌تر اومد و زانو زد کنار ما.

تهیونگ: (به جونگ کوک) تو احمق، وقتی گفتی "بذار فکر کنن مرده‌ام"، هیچ‌کدوممون فکر نمی‌کردیم اینقدر طول بکشه. ا.ت شش ماه داره اینجا دیوونه می‌شه. هر شب گریه می‌کنه، با بالشت حرف می‌زنه، حتی گاهی تو باغ با خودت حرف می‌زنه.

جونگ کوک دستشو محکم‌تر دور کمرم بست و با صدای گرفته گفت:

- من... اشتباه کردم. فقط می‌خواستم ا.ت امن باشه.

تهیونگ آه کشید و سرشو تکون داد:

تهیونگ: حالا که زنده‌ای، باید سریع برنامه بریزیم. پارک هنوز باور نکرده که تو مردی. داره آدماشو می‌فرسته دنبال ا.ت. ولی فعلاً... بذارید این دختر یه کم نفس بکشه. شش ماه جهنم کشیده.

من بالاخره با صدای گرفته گفتم:

+ من... هنوز نمی‌فهمم چی بهم می‌گذره. همه‌تون می‌دونستید زنده‌ست و بهم نگفتید...

تهیونگ با نگاه همدل بهم نگاه کرد:

تهیونگ: ما هم سخت بود برامون. ولی کوک التماس کرد. گفت اگه تو بدونی زنده‌ست، ممکنه واکنش نشون بدی و همه چیز خراب بشه. حالا که زنده‌ست، باید مراقب باشیم. دشمنا هنوز دنبالتن.

جونگ کوک پیشونیشو به شونه‌م چسبوند و آروم گفت:

- من دیگه نمی‌ذارم چیزی بشه برات...

من فقط تو بغلش موندم و چیزی نگفتم. تهیونگ بلند شد و گفت:

تهیونگ: من بیرونم. اگه چیزی خواستی بگو.

وقتی در بسته شد، من آروم از بغل جونگ کوک جدا شدم و به چشماش نگاه کردم.

+ هنوز عصبانی‌ام ازت... خیلی عصبانی‌ام. ولی... خوشحالم که زنده‌ای.

جونگ کوک فقط لبخند ضعیفی زد و موهامو نوازش کرد.

اتاق دوباره ساکت شد، ولی این بار سکوتش سنگین‌تر از قبل بود. پر از سوال، پر از درد، پر از عشق ناتمام..........
ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۴)

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.112(از زبون ا.ت...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.113(از زبون ا.ت...

پارت ۱۵:عمو های من مافیان

پارت ۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط