خدمتکار من
خدمتکار من
پارت۷
به ماشین تکیه کرده بود و منتظر بود
صدای در به گوشش رسید و نگاهش رو داد به در و توی جاش خشک شد
دازای کنار در ایستاده بود
لباس آستین بلند سفید و شلوار مشکی که پائین لباسش رو داخل شلوارش کرده بود
کفشش اسپرت مشکی بود
موهاش هم دم اسبی بسته بود و کلاه نقاب دار روی سرش گذاشته بود
اینقدر زیبا بود که دل تموم پسرارو میبرد
+چویاسان من آماده ام
چویا از فکر بیرون اومد
ـــ خ..خب بریم
سوار ماشین شدن
چویا سمت راننده و دازای هم سمت شاگرد نشست
حرکت کردن
وسطای راه بودن ولی سکوت وحشتناکی بینشون بود و چویا هم از این سکوت متنفر البته که دازای هم دست کمی از چویا نداشت
+چویاسان
سکوتو شکست
ـــ بگو
+فهمیدم امشب باید کیارو بکشید
ـــ کیارو؟
+یه گروه۱۲نفره هستند و آدمای به شدت فضولی هستن
ـــ که اینطور
دازای نیشخندی زد
+منتظرم التماسشونو بشنوم
ـــ چقدر ترسناکی
+چطور؟
ـــ به خاطر اینکه من به هیولا هستم ولی
خندید و ادامه داد
ـــ از تویی که انسانی میترسم حتی با اینکه یه سال ازت بزرگترم
+بیخیال چویاسان
ـــ دازای تو فقط۱۴سالته ولی خیلی از آدما هستن که خیلی ازت بزرگترن ازت میترسن
ـــ چویاسان شماهم۱۵سالتونه ولی از شماهم میترسن
ـــ نه اندازه ی تو وقتی پیش من نیستی خیلی راحت حرف میزدن ولی وقتی تو هستی یه جوری حرف میزنن انگار جونشون به اینطور حرف زدن وابسته هس
+خب چون واقعاً هم هس
ـــ آره یادته یه بار یکی چجوری باهام حرف زد
+آره اون عوضی بهتون توهین کرد
ـــ و به لطف تو به بدترین وحشتناکترین روش ممکن کشتیش
+میخواست اینجوری باهاتون حرف نزنه
ـــ عاشق این وحشی بودنتم
+واقعاً
ـــ آره....خیله خوب رسیدیم
+واقعاً اینقدر زود
ـــ اینقدر حرف زدی نفهمیدی
+چویاسان
ـــ شوخی کردم بابا...پیاده شو
+باشه
باهم پیاده شدن و به سمت مرکز خرید رفتن
پارت۷
به ماشین تکیه کرده بود و منتظر بود
صدای در به گوشش رسید و نگاهش رو داد به در و توی جاش خشک شد
دازای کنار در ایستاده بود
لباس آستین بلند سفید و شلوار مشکی که پائین لباسش رو داخل شلوارش کرده بود
کفشش اسپرت مشکی بود
موهاش هم دم اسبی بسته بود و کلاه نقاب دار روی سرش گذاشته بود
اینقدر زیبا بود که دل تموم پسرارو میبرد
+چویاسان من آماده ام
چویا از فکر بیرون اومد
ـــ خ..خب بریم
سوار ماشین شدن
چویا سمت راننده و دازای هم سمت شاگرد نشست
حرکت کردن
وسطای راه بودن ولی سکوت وحشتناکی بینشون بود و چویا هم از این سکوت متنفر البته که دازای هم دست کمی از چویا نداشت
+چویاسان
سکوتو شکست
ـــ بگو
+فهمیدم امشب باید کیارو بکشید
ـــ کیارو؟
+یه گروه۱۲نفره هستند و آدمای به شدت فضولی هستن
ـــ که اینطور
دازای نیشخندی زد
+منتظرم التماسشونو بشنوم
ـــ چقدر ترسناکی
+چطور؟
ـــ به خاطر اینکه من به هیولا هستم ولی
خندید و ادامه داد
ـــ از تویی که انسانی میترسم حتی با اینکه یه سال ازت بزرگترم
+بیخیال چویاسان
ـــ دازای تو فقط۱۴سالته ولی خیلی از آدما هستن که خیلی ازت بزرگترن ازت میترسن
ـــ چویاسان شماهم۱۵سالتونه ولی از شماهم میترسن
ـــ نه اندازه ی تو وقتی پیش من نیستی خیلی راحت حرف میزدن ولی وقتی تو هستی یه جوری حرف میزنن انگار جونشون به اینطور حرف زدن وابسته هس
+خب چون واقعاً هم هس
ـــ آره یادته یه بار یکی چجوری باهام حرف زد
+آره اون عوضی بهتون توهین کرد
ـــ و به لطف تو به بدترین وحشتناکترین روش ممکن کشتیش
+میخواست اینجوری باهاتون حرف نزنه
ـــ عاشق این وحشی بودنتم
+واقعاً
ـــ آره....خیله خوب رسیدیم
+واقعاً اینقدر زود
ـــ اینقدر حرف زدی نفهمیدی
+چویاسان
ـــ شوخی کردم بابا...پیاده شو
+باشه
باهم پیاده شدن و به سمت مرکز خرید رفتن
- ۲۶
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط