خدمتکار من
خدمتکار من
پارت3
نوری به چشماش خورد و از خواب بیدار شد و روی تخت نشست که در اتاقش به صدا در آومد
+چویاسان بیدارید؟
ـــ آره..آره بیدارم
+اجازه دارم بیام تو؟
ـــ آره
دازای رفت داخل و روبروی چویا ایستاد
+چویا بلند شید و برید دست و صورتتون رو بشورید بعدش لباس هاتون رو عوض کنید بعد برید پایین و صبحونتون رو بخورید
ـــ باشه باشه
چویا بلند شد و سمت سرویس رفت و رفت داخل سرویس دست و صورتش را شست و بیرون اومد و دید که دازای لباس هاش رو روی تخت گذاشته
سمت تخت رفت و لباس هاش رو پوشید
+اوه راستی چویاسان
ـــ چیه؟
+امروز قراره ماریاچان بیان اینجا بهتره خودتونو آماده کنید
ـــ آه بازم این دختره ی جنده
+اهم.....چویاسان شما نباید با همسر آیندتون این حرفو بزنید
ـــ همسر آینده ها
خنده ای کرد
ـــ کسی حتی دوسش ندارم ها
+چویاسان شما حتی اگرم دوسش نداشته باشید مجبورید تا باهاش ازدواج کنید
چویا نگاهش رو به دازای داد
ـــ میدونی از این خصلتت خوشم میاد که درکم میکنی درست بر خلافه بقیه
دازای لبخند دل گرمی زد
+هرچی نباشه منو شما همو از بچگی میشناسیم
خندید
ـــ آره بابا همون بچگی هم دنبال دیوونه بازی بودی
+چویاسان
چویا خندید
+خب چویاسان مسخره بازی بسه برید آماده بشید و بیاید تا صبحونه بخوریدو
ـــ و..
نزدیکتر رفت و نیشخندی زد
+و ماریاچان رو ببینید
ـــ تو واقعا توی رو مخ رفتن بهترینی
+خواهش میکنم چویاسان
به هم نگاه کردن و زدن زیر خنده
پارت3
نوری به چشماش خورد و از خواب بیدار شد و روی تخت نشست که در اتاقش به صدا در آومد
+چویاسان بیدارید؟
ـــ آره..آره بیدارم
+اجازه دارم بیام تو؟
ـــ آره
دازای رفت داخل و روبروی چویا ایستاد
+چویا بلند شید و برید دست و صورتتون رو بشورید بعدش لباس هاتون رو عوض کنید بعد برید پایین و صبحونتون رو بخورید
ـــ باشه باشه
چویا بلند شد و سمت سرویس رفت و رفت داخل سرویس دست و صورتش را شست و بیرون اومد و دید که دازای لباس هاش رو روی تخت گذاشته
سمت تخت رفت و لباس هاش رو پوشید
+اوه راستی چویاسان
ـــ چیه؟
+امروز قراره ماریاچان بیان اینجا بهتره خودتونو آماده کنید
ـــ آه بازم این دختره ی جنده
+اهم.....چویاسان شما نباید با همسر آیندتون این حرفو بزنید
ـــ همسر آینده ها
خنده ای کرد
ـــ کسی حتی دوسش ندارم ها
+چویاسان شما حتی اگرم دوسش نداشته باشید مجبورید تا باهاش ازدواج کنید
چویا نگاهش رو به دازای داد
ـــ میدونی از این خصلتت خوشم میاد که درکم میکنی درست بر خلافه بقیه
دازای لبخند دل گرمی زد
+هرچی نباشه منو شما همو از بچگی میشناسیم
خندید
ـــ آره بابا همون بچگی هم دنبال دیوونه بازی بودی
+چویاسان
چویا خندید
+خب چویاسان مسخره بازی بسه برید آماده بشید و بیاید تا صبحونه بخوریدو
ـــ و..
نزدیکتر رفت و نیشخندی زد
+و ماریاچان رو ببینید
ـــ تو واقعا توی رو مخ رفتن بهترینی
+خواهش میکنم چویاسان
به هم نگاه کردن و زدن زیر خنده
- ۱۴۴
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط