I can be myself with him
I can be myself with him
Part¹⁰⁵
۱۰ دقیقه بعد..
نگاهم رو بهشون دادم..
نگاهم،روی تهیونگ ثابت موند..
همه دورش بودن..دیگه خبری از هموی دانته نبود..
و اما،یهو صدای آمبولانس اومد..با عجله رفتم پیش تهیونگ
لباسش خونی شده بود..
جونگکوک:نیلسو..تهیونگ تیر خورده..توی قلبش
با حرفش انگار دنیا روی سرم خراب شد
تهیونگ چشماش نیمهباز بود
هقهق هام بلند شدم..دستش رو گرفتم:
-زنده میمونی؟مگه نه؟تهیونگ لطفا چشماتو نبند..آمبولانس رسید..لطفا
+هعی..چیزیم نمیشه..قول میدم..مراقب خودت باش خانوم کوچولوم
جونگکوک:آمبولانس اومد!
تهیونگ رو روی برانکارد گذاشتن..
و مجبور شدم دستش رو ول کنم..یعنی سخت ترین لحظه ی زندگیم
جونگکوک و میا با یه ماشین اومدن جلوم:
میا:نمیخوای که ولش کنی؟سوار شو
اشکام رو پاک کردم و سوار شدم
پشت سرشون حرکت میکردیم..به خاطر اشکای مزاحم،نمیتونستم درست ببینم کجام..
رسیدیم به بیمارستان..
تهیونگ رو مستقیم به بخش جراحی منتقل کردن..
پشت در اتاق عمل نشسته بودیم
جونگکوک و جیمین کنارم بودن..و میا رفته بود برام اب بیاره
حلقه،توی دستم،با نور بیمارستان میدرخشید
جونگکوک:نیلسو..مطمئنم تهیونگ خوب میشه
جیمین:حداقل به خاطر تو..دووم میاره..توهم باید به خاطرش قوی بمونی
سرم رو تکون دادم..سعی میکردم بغضم رو مخفی کنم..ولی نمیتونستم
جیمین:نچ..اینجوری فایده نداره..خودتو خالی کن
و زدم زیر گریه..
-بهم گفت همیشه پیشم میمونه..گفت هیچوقت باعث استرسم نمیشه..اگر از اون اتاق عمل سالم بیرون نیاد چی؟جیمین من میترسم..میترسم مجبور بشم بدون اون ادامه بدم
جیمین دستش رو پشتم حرکت میداد
میا برام اب اورد..احساس میکردم قلبم داره از جاش در میاد
از ته راهرو،یه صدایی اومد..مثل جیغ زدن
کارینا:تهیونگ کجاست؟تهیونگ کجاست؟
صدای کارینا بود..اومد جلوی ما..با دیدن لباسای خونیمون،جیغ بلندی کشید
-میا..اسمش کاریناست..میتونی ردیفش کنی؟
میا:حله!
موهای کارینا رو کشید و بردش بیرون..
حوصله ی اونیکی رو دیگه ندارم...
سه ساعت گذشته و هنوز تهیونگ بیرون نیومده..منم بدون اینکه نگاهم رو از در اتاق عمل بردارم،نشسته بودم
دکتر اومد..
همه همزمان بلند شدیم..پسرا با نگاهشون اجازه دادن من برم جلو
-حا..حالش خوبه؟
دکتر نفس عمیقی کشید
دکتر:عمل موفقیت آمیز بود..به احتمال ۹۰درصد فردا به هوش میان..خیلی شانس اوردن که گلوله،دقیقا کنار قلبشون بودن
اروماروم،لبخند اومد روی لبم
اشک از گوشه ی چشمم سر خورد..اینبار از روی ذوق
میا بغلم کرد..
هممون از خوشحالی نمیدونستیم چی بگیم
روی زمین نشستم
و برای اولین بار بعد از یک روز،نفس راحتی کشیدیم
-میتونم ببینمش؟
دکتر:البته!فقط بیهوشه
بدون اینکه حرف اضافهای بزنم،وارد اتاقش شدم
دستم رو روی دستش گذاشتم
-بالاخره..دیگه نمیزارم از پیشم بری..اسپایدرمن من!
چند دقیقه بعد،از اتاقش اومدم بیرون
جونگکوک:فکر کنم باید بریم لباسمون رو عوض کنیم
-من اینجا میمونم
میا:برات لباس میارم،خانوم عروس
نگاهم برای چند ثانیه روی حلقه ثابت موند..
بعد لبخند کوچیکی روی لبم اومد
-ممنونم،میا
همشون خداحافظی کردن و رفتن...
*ادامه دارد...
Part¹⁰⁵
۱۰ دقیقه بعد..
نگاهم رو بهشون دادم..
نگاهم،روی تهیونگ ثابت موند..
همه دورش بودن..دیگه خبری از هموی دانته نبود..
و اما،یهو صدای آمبولانس اومد..با عجله رفتم پیش تهیونگ
لباسش خونی شده بود..
جونگکوک:نیلسو..تهیونگ تیر خورده..توی قلبش
با حرفش انگار دنیا روی سرم خراب شد
تهیونگ چشماش نیمهباز بود
هقهق هام بلند شدم..دستش رو گرفتم:
-زنده میمونی؟مگه نه؟تهیونگ لطفا چشماتو نبند..آمبولانس رسید..لطفا
+هعی..چیزیم نمیشه..قول میدم..مراقب خودت باش خانوم کوچولوم
جونگکوک:آمبولانس اومد!
تهیونگ رو روی برانکارد گذاشتن..
و مجبور شدم دستش رو ول کنم..یعنی سخت ترین لحظه ی زندگیم
جونگکوک و میا با یه ماشین اومدن جلوم:
میا:نمیخوای که ولش کنی؟سوار شو
اشکام رو پاک کردم و سوار شدم
پشت سرشون حرکت میکردیم..به خاطر اشکای مزاحم،نمیتونستم درست ببینم کجام..
رسیدیم به بیمارستان..
تهیونگ رو مستقیم به بخش جراحی منتقل کردن..
پشت در اتاق عمل نشسته بودیم
جونگکوک و جیمین کنارم بودن..و میا رفته بود برام اب بیاره
حلقه،توی دستم،با نور بیمارستان میدرخشید
جونگکوک:نیلسو..مطمئنم تهیونگ خوب میشه
جیمین:حداقل به خاطر تو..دووم میاره..توهم باید به خاطرش قوی بمونی
سرم رو تکون دادم..سعی میکردم بغضم رو مخفی کنم..ولی نمیتونستم
جیمین:نچ..اینجوری فایده نداره..خودتو خالی کن
و زدم زیر گریه..
-بهم گفت همیشه پیشم میمونه..گفت هیچوقت باعث استرسم نمیشه..اگر از اون اتاق عمل سالم بیرون نیاد چی؟جیمین من میترسم..میترسم مجبور بشم بدون اون ادامه بدم
جیمین دستش رو پشتم حرکت میداد
میا برام اب اورد..احساس میکردم قلبم داره از جاش در میاد
از ته راهرو،یه صدایی اومد..مثل جیغ زدن
کارینا:تهیونگ کجاست؟تهیونگ کجاست؟
صدای کارینا بود..اومد جلوی ما..با دیدن لباسای خونیمون،جیغ بلندی کشید
-میا..اسمش کاریناست..میتونی ردیفش کنی؟
میا:حله!
موهای کارینا رو کشید و بردش بیرون..
حوصله ی اونیکی رو دیگه ندارم...
سه ساعت گذشته و هنوز تهیونگ بیرون نیومده..منم بدون اینکه نگاهم رو از در اتاق عمل بردارم،نشسته بودم
دکتر اومد..
همه همزمان بلند شدیم..پسرا با نگاهشون اجازه دادن من برم جلو
-حا..حالش خوبه؟
دکتر نفس عمیقی کشید
دکتر:عمل موفقیت آمیز بود..به احتمال ۹۰درصد فردا به هوش میان..خیلی شانس اوردن که گلوله،دقیقا کنار قلبشون بودن
اروماروم،لبخند اومد روی لبم
اشک از گوشه ی چشمم سر خورد..اینبار از روی ذوق
میا بغلم کرد..
هممون از خوشحالی نمیدونستیم چی بگیم
روی زمین نشستم
و برای اولین بار بعد از یک روز،نفس راحتی کشیدیم
-میتونم ببینمش؟
دکتر:البته!فقط بیهوشه
بدون اینکه حرف اضافهای بزنم،وارد اتاقش شدم
دستم رو روی دستش گذاشتم
-بالاخره..دیگه نمیزارم از پیشم بری..اسپایدرمن من!
چند دقیقه بعد،از اتاقش اومدم بیرون
جونگکوک:فکر کنم باید بریم لباسمون رو عوض کنیم
-من اینجا میمونم
میا:برات لباس میارم،خانوم عروس
نگاهم برای چند ثانیه روی حلقه ثابت موند..
بعد لبخند کوچیکی روی لبم اومد
-ممنونم،میا
همشون خداحافظی کردن و رفتن...
*ادامه دارد...
- ۶۸۳
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط