{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Sweet Love

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love³⁵


هوایِ سردِ بیرون، گویی بازتابی از سرمایِ عمیقی بود که قلبم را فرا گرفته بود. هر قدمی که از کافه دور می‌شدم، صدایِ نفس‌نفس زدن‌هایِ جیمین و کلماتِ تلخش در گوشم می‌پیچید. «دخترِ اون مجرمیه که ما دنبالشیم...» این جمله مثلِ پتکی بر سرم فرود آمد. کیونگ می؟ تنها دوستِ من؟ دختری که او را مثلِ خواهرِ خودم دوست داشتم؟

تمامِ تصاویری که در ذهنم از او ساخته بودم، رنگ باخت. او، قربانیِ این بازیِ کثیف نبود؛ بلکه بخشی از آن بود. و من، که فکر می‌کردم تنها کسی هستم که در این میان، حقیقت را نمی‌دانم، حالا خودم تبدیل به مهره‌ای در دستِ بازیگرانِ اصلی شده بودم.

«ما تهیونگ رو فرستادیم تا با کیونگ می وارد رابطه بشه... ولی اونم وارد یه بازی شد... یه بازی عشق که خودش رو کونگ می رو تو اون زنده زنده سوزوند.»

این اعترافِ جیمین، تیرِ خلاص بود. عشقی که فکر می‌کردم واقعی است، حالا تبدیل به ابزاری برایِ رسیدن به هدفی شوم شده بود. کیونگ می، شاید واقعاً دلش سوخته بود، ولی قربانیِ چه کسی؟ پدرش؟ یا بازیِ خطرناکی که خودش در آن گرفتار شده بود؟ و من... من که به جانگکوک و جیمین اعتماد کرده بودم، حالا در میانِ دروغ‌ها و انگیزه‌هایِ پنهانشان، گم شده بودم.

«من هم با تو صمیمی شدم تا بتونم پرونده رو حل کنم ولی از همون روز اول...»

کلماتِ آخرِ جیمین، تلخ‌ترینِ حقیقت بودند. صمیمیتِ او، دلخوشی‌هایِ مشترکمان، نگاه‌هایِ معنادارش... همه‌اش نقش بود؟ تنها یک ابزار برایِ رسیدن به اهدافِ پلیس؟

با هر قدم، احساس می‌کردم وزنی نامرئی بر سینه‌ام فشار می‌آورد. اشک‌هایم بی‌اختیار جاری شده بودند، اما نه از سرِ اندوهِ عاشقانه، بلکه از خشم و تحقیری که وجودم را فرا گرفته بود. انگار که تمامِ احساساتم، تمامِ اعتمادم، بازیچه دستِ این افراد شده بود.

به سمتِ خانه‌یِ کیونگ می دویدم. باید او را می‌دیدم. باید حقیقت را از زبانِ خودِ او می‌شنیدم. آیا او هم از این بازی خبر داشت؟ آیا او هم قربانی بود؟ یا...

درِ خانه‌یِ کیونگ می را با شدت کوبیدم. صدایِ نفس‌نفس زدنم بلند بود و اشک‌ها صورتم را خیس کرده بودند. لحظاتی بعد، در باز شد و کیونگ می با چشمانی خواب‌آلود و متعجب به من خیره شد.

«تو اینجا چیکار می‌کنی؟ الان خیلی دیره!» صدایش از تعجب می‌لرزید.

اما من توانِ حرف زدن نداشتم. فقط به او خیره شده بودم، با تمامِ خشم و درد و سردرگمی. در نگاهِ او، چیزی دیدم که مرا بیشتر آزار داد: ترس. ترسی عمیق و ریشه‌دار که گویی از مدت‌ها قبل در وجودش خانه کرده بود.




ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³⁶«کیونگ می...» بالا...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³⁷حضورِ ناگهانیِ پدر...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³⁴صدای شلوغ‌کافه دیگ...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³³هرچه بیشتر با جانگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط