Sweet Love
■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love³⁶
«کیونگ می...» بالاخره توانستم کلمات را به زبان بیاورم. «باید به من بگی... همهیِ حقیقت رو.»
او به وضوح مضطرب شد. نگاهش را از من دزدید و به اطراف خیره شد. «حقیقت؟ چه حقیقتی؟»
«دربارهیِ پدرت... دربارهیِ تهیونگ... دربارهیِ همهیِ این بازی...»
ناگهان، صدایِ آشنایی از پشتِ سرِ کیونگ می شنیده شد. «بهتره دیگه ادامه ندی، کیونگ می.»
برگشتم و با صحنهای روبرو شدم که تمامِ امیدم را برایِ یافتنِ حقیقت، در هم شکست. پدرِ کیونگ می، همان مجرمی که سالها پلیس دنبالش بود، با لبخندی سرد و مرموز، پشتِ سرِ دخترش ایستاده بود. و در کنارِ او... جانگکوک.
چشمانم گرد شد. جانگکوک... او هم در این ماجرا بود؟ آیا او هم فریب خورده بود؟ یا...
پدرِ کیونگ می با صدایی که آرامشِ ظاهریاش، ترسناکتر از هر فریادی بود، گفت: «دخترم، فکر کنم وقتِ خداحافظی با این دوستِ تازهتون رسیده باشه.»
همان لحظه، حس کردم که در تله افتادهام. بازیِ عشق، خیانت، و عملیاتِ مخفی، حالا به نقطهای رسیده بود که من، در میانِ تمامِ این دروغها، تنها و بیدفاع، گیر افتاده بودم.
ادامه دارد...
Sweet Love³⁶
«کیونگ می...» بالاخره توانستم کلمات را به زبان بیاورم. «باید به من بگی... همهیِ حقیقت رو.»
او به وضوح مضطرب شد. نگاهش را از من دزدید و به اطراف خیره شد. «حقیقت؟ چه حقیقتی؟»
«دربارهیِ پدرت... دربارهیِ تهیونگ... دربارهیِ همهیِ این بازی...»
ناگهان، صدایِ آشنایی از پشتِ سرِ کیونگ می شنیده شد. «بهتره دیگه ادامه ندی، کیونگ می.»
برگشتم و با صحنهای روبرو شدم که تمامِ امیدم را برایِ یافتنِ حقیقت، در هم شکست. پدرِ کیونگ می، همان مجرمی که سالها پلیس دنبالش بود، با لبخندی سرد و مرموز، پشتِ سرِ دخترش ایستاده بود. و در کنارِ او... جانگکوک.
چشمانم گرد شد. جانگکوک... او هم در این ماجرا بود؟ آیا او هم فریب خورده بود؟ یا...
پدرِ کیونگ می با صدایی که آرامشِ ظاهریاش، ترسناکتر از هر فریادی بود، گفت: «دخترم، فکر کنم وقتِ خداحافظی با این دوستِ تازهتون رسیده باشه.»
همان لحظه، حس کردم که در تله افتادهام. بازیِ عشق، خیانت، و عملیاتِ مخفی، حالا به نقطهای رسیده بود که من، در میانِ تمامِ این دروغها، تنها و بیدفاع، گیر افتاده بودم.
ادامه دارد...
- ۲۵۲
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط