سایههایی که به نور ختم میشوند
سایههایی که به نور ختم میشوند
پارت: ۴
روز کنسرت نزدیک بود. تنش در کمپانی بالا بود، اما در عین حال، هیجان وصفناپذیری هم وجود داشت. اعضا در حال تمرینهای نهایی بودند و هانا هم تمام وقتش را صرف هماهنگی جزئیات صحنه میکرد.
یک بعدازظهر، تهیونگ بعد از یک تمرین سخت، خسته به سمت اتاق طراحی صحنه رفت تا آخرین هماهنگیها را انجام دهد. هانا آنجا بود، کنار میز کارش، با نگاهی که کمی غمگین به نظر میرسید.
«هانا، حالت خوبه؟» تهیونگ پرسید.
هانا سرش را بلند کرد. «تهیونگ-شی… من… باید یه چیزی بهت بگم.»
تهیونگ نزدیکتر شد. «بگو.»
هانا نفس عمیقی کشید. «من… من دیگه نمیتونم این حس رو پنهان کنم. این فقط کار نیست… من… عاشقتم.»
تهیونگ شوکه شد. انتظارش را نداشت. اما قبل از اینکه بتواند جوابی بدهد، یا حتی بفهمد چه باید بگوید، هانا کاری کرد که نفسش بند آمد.
هانا خیلی آرام، صورتش را جلو آورد. نه با عجله، نه با تهاجم. فقط به آرامی. لبهایش را خیلی کوتاه، فقط در حد یک تماس گذرا، روی لبهای تهیونگ گذاشت. یک بوسه کوچک، زودگذر، اما پر از معنا.
و بعد، دوباره سر جایش ایستاد. با چشمان نگران اما مصمم.
در آن لحظه، جونگکوک که اتفاقی از آنجا رد میشد، از پشت شیشهی مات اتاق، تمام صحنه را دید.
لبهای تهیونگ که بوسیده شد…
چهرهی مصمم هانا…
و سکوت سنگینی که بعد از آن اتفاق افتاد.
جونگکوک احساس کرد که دنیا روی سرش خراب شده است. گویی تمام آن نزدیکیها، تمام آن حرفهای دو نفره، تمام آن نگاهها… همه چیز برای تهیونگ فقط یک بازی بوده. یک بازی که او در آن نقش دوم را داشته.
او فقط چند لحظه آنجا ایستاد، بدون حرکت. بعد، بدون اینکه کسی متوجه شود، برگشت و با قدمهای سنگین و سریع، از آنجا دور شد. قلبش در سینه فرو ریخته بود...
#بی_تی_اس #آرمی #کیم_نام_جون #آرم #کیم_سوک_جین #جین #مین_یونگی #شوگا #جانگ_هو_سوک #جی_هوپ #پارک_جی_مین #جیمین #کیم_تهیونگ #وی #جئون_جونگ_کوک #جونگ_کوک #دنس #کره_جنوبی
پارت: ۴
روز کنسرت نزدیک بود. تنش در کمپانی بالا بود، اما در عین حال، هیجان وصفناپذیری هم وجود داشت. اعضا در حال تمرینهای نهایی بودند و هانا هم تمام وقتش را صرف هماهنگی جزئیات صحنه میکرد.
یک بعدازظهر، تهیونگ بعد از یک تمرین سخت، خسته به سمت اتاق طراحی صحنه رفت تا آخرین هماهنگیها را انجام دهد. هانا آنجا بود، کنار میز کارش، با نگاهی که کمی غمگین به نظر میرسید.
«هانا، حالت خوبه؟» تهیونگ پرسید.
هانا سرش را بلند کرد. «تهیونگ-شی… من… باید یه چیزی بهت بگم.»
تهیونگ نزدیکتر شد. «بگو.»
هانا نفس عمیقی کشید. «من… من دیگه نمیتونم این حس رو پنهان کنم. این فقط کار نیست… من… عاشقتم.»
تهیونگ شوکه شد. انتظارش را نداشت. اما قبل از اینکه بتواند جوابی بدهد، یا حتی بفهمد چه باید بگوید، هانا کاری کرد که نفسش بند آمد.
هانا خیلی آرام، صورتش را جلو آورد. نه با عجله، نه با تهاجم. فقط به آرامی. لبهایش را خیلی کوتاه، فقط در حد یک تماس گذرا، روی لبهای تهیونگ گذاشت. یک بوسه کوچک، زودگذر، اما پر از معنا.
و بعد، دوباره سر جایش ایستاد. با چشمان نگران اما مصمم.
در آن لحظه، جونگکوک که اتفاقی از آنجا رد میشد، از پشت شیشهی مات اتاق، تمام صحنه را دید.
لبهای تهیونگ که بوسیده شد…
چهرهی مصمم هانا…
و سکوت سنگینی که بعد از آن اتفاق افتاد.
جونگکوک احساس کرد که دنیا روی سرش خراب شده است. گویی تمام آن نزدیکیها، تمام آن حرفهای دو نفره، تمام آن نگاهها… همه چیز برای تهیونگ فقط یک بازی بوده. یک بازی که او در آن نقش دوم را داشته.
او فقط چند لحظه آنجا ایستاد، بدون حرکت. بعد، بدون اینکه کسی متوجه شود، برگشت و با قدمهای سنگین و سریع، از آنجا دور شد. قلبش در سینه فرو ریخته بود...
#بی_تی_اس #آرمی #کیم_نام_جون #آرم #کیم_سوک_جین #جین #مین_یونگی #شوگا #جانگ_هو_سوک #جی_هوپ #پارک_جی_مین #جیمین #کیم_تهیونگ #وی #جئون_جونگ_کوک #جونگ_کوک #دنس #کره_جنوبی
- ۲.۰k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط