{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسری از حکیم پرسید:

پسری از حکیم پرسید:
چرا تا مرز دیوانگی عاشق کسی میشوم
در حالی که میدانم در نهایت به اون نمیرسم؟
حکیم جواب داد :به من بگو چرا زندگی میکنیم
در حالی که میدانیم در آخر می میریم!؟
پسر با پشت دست محکم زد تو دهن حکیم
و گفت سوال منو با سوال جواب نده...:-)))))
دیدگاه ها (۵)

يه بار زنگ زدم خونه دوس دخترم باباش گوشی رو ورداشت، گفتم منز...

يه بار زنگ زدم خونه دوس دخترم باباش گوشی رو ورداشت، گفتم منز...

عشق یعنی این ساده و بی ریا…کم توقع و مهربان…این عکس چی به ذه...

دوستداراش بلایکن…

پارت ۳ | خاطره‌ای که فراموش شده بودهلیا تمام مسیر برگشت به خ...

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

Puppy??+سئو چانگبین پابوزیر لب زمزمه کرد ، البته مطمئن بود ک...

Puppy??+سئو چانگبین پابوزیر لب زمزمه کرد ، البته مطمئن بود ک...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎𝟎جونگکوک به تهیونگ نزدیک شد و از بازوش...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۰ | هانولآدرس روی کاغذ، آنها را به یک کافه‌...

╔════════════════════════════╗ پارت ۱۰۵ | «وقتی لبخندت دلیل ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔𝟑لینا:چرا چرا نمیخای دوباره باهم باشیم،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط