My doll girl Part 13
My doll girl Part 13
اجوما: ارباب اون اومده
کوک: چی؟
اجوما:اون...ههه...اومده....و اسرار داره شمارو ببینه..هههه
کوک: برو سره کارت خودم درستش میکنم( جدی)
لباسمو عوض کردم یه پیراهن مشکی و شلوار جذب مشکی موهامو حالت دادم و عطر تلخمو زدم
گوشیمو برداشتم و رفتم پیشش
........
بدون سلام کردن روی کاناپه نشستم با اون دختره هرزه اومده بود
کوک: چرا اومدی اینجا؟
پدر کوک: اومدم باهات حرف بزنم!
کوک: حرف بزنی؟ مگه حرفی هم بین ما مونده که نزده باشی؟ اصلا ما مگه با هم حرفی هم داریم؟ هه.....بهتره هرچی زود تر دست خواهر زاده هرزتو بگیری و از خونم گمشین بیرون
پدر کوک: پسره هرزه حرف دهنتو بفهمم( داد)
کوک: هه...من هرزم؟...اوه یادم نبود خوبه که بهم یاد آوری کردی...میدونم که این یه ویژگی رو از تو به ارث بردم( نیشخند )
پدر کوک: هه...فعلا حوصله جر و بحث باهاتون ندارم سریع میرم سر اصل مطلب
همون تور که قبلا هم بهت گفتم و الانم دوباره میگم مم دختر عمتو برات در نظر گرفتم ازدواج شما خیلی به ما کمک میکنه هم به شرکت هم به مال و اموالمون و اینکه نظر تو مهم نیست چه بخوای و چه نخوای باید با نیلا ازدواج کنی فهمیدی؟
کوک: حالا کی گفته قراره با این هرزه ازدواج کنم فکر کردی اینقدر خاک تو سر شدم که شوهر همین دختری بشم؟!
دختری که هر شب زیر یکی داره جون میده؟
دختری که تنها منبع درآمدش زیر این و اون خوابیدنه؟ باهاش ازدواج کنم که چی بشه؟! که زندگی خودمو نابود کنم؟ که زندگی بچه هام در آینده نابود بشه....شرمنده ولی این درخواستتم مثل درخواست های دیگت برام اهمیتی نداره و مهم نیست میتونی بری
نیلا: آه...کوک تو چت شده؟
من دوست دارم میدونم که تو هم میتونی دوسم داشته باشی بیا یه زندگی شاد و عالی رو با هم بسازیم
نیلا بلند شد و روی پاهای کوک نشست
و دستشو دور گردن کوک حلقه کرد
نیلا: میدونم که میتونیم با هم خوشبخت بشیم و بهترین و خوشحال ترین خانواده دنیا باشیم..... حتی هر چیزی که بخوای رو بهت میدم هوممم؟
.....
اجوما: ارباب اون اومده
کوک: چی؟
اجوما:اون...ههه...اومده....و اسرار داره شمارو ببینه..هههه
کوک: برو سره کارت خودم درستش میکنم( جدی)
لباسمو عوض کردم یه پیراهن مشکی و شلوار جذب مشکی موهامو حالت دادم و عطر تلخمو زدم
گوشیمو برداشتم و رفتم پیشش
........
بدون سلام کردن روی کاناپه نشستم با اون دختره هرزه اومده بود
کوک: چرا اومدی اینجا؟
پدر کوک: اومدم باهات حرف بزنم!
کوک: حرف بزنی؟ مگه حرفی هم بین ما مونده که نزده باشی؟ اصلا ما مگه با هم حرفی هم داریم؟ هه.....بهتره هرچی زود تر دست خواهر زاده هرزتو بگیری و از خونم گمشین بیرون
پدر کوک: پسره هرزه حرف دهنتو بفهمم( داد)
کوک: هه...من هرزم؟...اوه یادم نبود خوبه که بهم یاد آوری کردی...میدونم که این یه ویژگی رو از تو به ارث بردم( نیشخند )
پدر کوک: هه...فعلا حوصله جر و بحث باهاتون ندارم سریع میرم سر اصل مطلب
همون تور که قبلا هم بهت گفتم و الانم دوباره میگم مم دختر عمتو برات در نظر گرفتم ازدواج شما خیلی به ما کمک میکنه هم به شرکت هم به مال و اموالمون و اینکه نظر تو مهم نیست چه بخوای و چه نخوای باید با نیلا ازدواج کنی فهمیدی؟
کوک: حالا کی گفته قراره با این هرزه ازدواج کنم فکر کردی اینقدر خاک تو سر شدم که شوهر همین دختری بشم؟!
دختری که هر شب زیر یکی داره جون میده؟
دختری که تنها منبع درآمدش زیر این و اون خوابیدنه؟ باهاش ازدواج کنم که چی بشه؟! که زندگی خودمو نابود کنم؟ که زندگی بچه هام در آینده نابود بشه....شرمنده ولی این درخواستتم مثل درخواست های دیگت برام اهمیتی نداره و مهم نیست میتونی بری
نیلا: آه...کوک تو چت شده؟
من دوست دارم میدونم که تو هم میتونی دوسم داشته باشی بیا یه زندگی شاد و عالی رو با هم بسازیم
نیلا بلند شد و روی پاهای کوک نشست
و دستشو دور گردن کوک حلقه کرد
نیلا: میدونم که میتونیم با هم خوشبخت بشیم و بهترین و خوشحال ترین خانواده دنیا باشیم..... حتی هر چیزی که بخوای رو بهت میدم هوممم؟
.....
- ۶.۷k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط