آسا داشت سطل آب رو به طرف باغ پشتی میبرد که صدایی آشنا ا
آسا داشت سطل آب رو به طرف باغ پشتی میبرد که صدایی آشنا از پشت سرش اومد:
«صبر کن! صبر کن! نذار بری بدون من!»
آسا برگشت و لبخند زد: «سوزی!»
دختری با لباس روشن و تمیز، با موهای مرتب و چهرهای مهربون، با عجله به طرفش اومد.
سوزی، الهه پاکی و تمیزی، از خدمتکارهای محبوب قصر بود. همیشه بوی گل میداد و رد قدمهاش حتی خاک رو هم تمیز میکرد.
سوزی نفسنفسزنان گفت: «باورم نمیشه بدون من کارو شروع کردی.»
آسا خندید: «فکر کردم هنوز خوابی.»
سوزی نگاهی به بانداژ دست آسا انداخت و اخم کوچیکی کرد: «بازم درد میکنه؟»
آسا آروم گفت: «نه... بهتره. دیروز جیمین بردم پیش نامجون. گفت طبیعیه.»
سوزی سرش رو تکون داد و گفت: «اگه اجازه بدن، خودم برات یه مرهم درست میکنم. مادرم یادم داده.»
آسا با لبخند گفت: «مرسی... خیلی خوبه که هستی، سوزی.»
«صبر کن! صبر کن! نذار بری بدون من!»
آسا برگشت و لبخند زد: «سوزی!»
دختری با لباس روشن و تمیز، با موهای مرتب و چهرهای مهربون، با عجله به طرفش اومد.
سوزی، الهه پاکی و تمیزی، از خدمتکارهای محبوب قصر بود. همیشه بوی گل میداد و رد قدمهاش حتی خاک رو هم تمیز میکرد.
سوزی نفسنفسزنان گفت: «باورم نمیشه بدون من کارو شروع کردی.»
آسا خندید: «فکر کردم هنوز خوابی.»
سوزی نگاهی به بانداژ دست آسا انداخت و اخم کوچیکی کرد: «بازم درد میکنه؟»
آسا آروم گفت: «نه... بهتره. دیروز جیمین بردم پیش نامجون. گفت طبیعیه.»
سوزی سرش رو تکون داد و گفت: «اگه اجازه بدن، خودم برات یه مرهم درست میکنم. مادرم یادم داده.»
آسا با لبخند گفت: «مرسی... خیلی خوبه که هستی، سوزی.»
- ۶.۰k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط