سوزی که خودش رو جمعوجور کرده بود، با دلی که تند میزد،
سوزی که خودش رو جمعوجور کرده بود، با دلی که تند میزد، چند قدم به سمت میز غذاخوری رفت.
آسا از دور نگاهش میکرد و چیزی نمیگفت.
سوزی با صدایی کمی لرزون اما مودب گفت:
«آقای تهیونگ... میتونم برای بعد از ظهر مرخصی بگیرم؟»
تهیونگ حتی سرش رو بلند نکرد. همچنان نگاهش به صفحه گوشی بود.
چند لحظه سکوت سنگینی بینشون افتاد.
بعد تهیونگ خیلی کوتاه و بیاحساس گفت:
«دلیل؟»
سوزی کمی مکث کرد و گفت:
«میخوام به مادرم سر بزنم... مدتیه ندیدمش.»
تهیونگ بالاخره نگاهش رو از گوشی برداشت، نگاهی کوتاه و بیحرف بهش انداخت، بعد دوباره سرش رو پایین انداخت و گفت:
«باشه.»
سوزی لبخند کوچیکی زد و با صدایی خیلی آروم گفت: «ممنونم.»
برگشت سمت آسا، چشمهاش برق میزد، اما سعی میکرد خودش رو خونسرد نشون بده.
آسا زیر لب گفت: «فکر کنم امروز دیگه اصلاً تمرکز نداری.»
سوزی در حالی که لبخندش رو پنهان میکرد، گفت: «تو جای من بودی، میفهمیدی!»
آسا از دور نگاهش میکرد و چیزی نمیگفت.
سوزی با صدایی کمی لرزون اما مودب گفت:
«آقای تهیونگ... میتونم برای بعد از ظهر مرخصی بگیرم؟»
تهیونگ حتی سرش رو بلند نکرد. همچنان نگاهش به صفحه گوشی بود.
چند لحظه سکوت سنگینی بینشون افتاد.
بعد تهیونگ خیلی کوتاه و بیاحساس گفت:
«دلیل؟»
سوزی کمی مکث کرد و گفت:
«میخوام به مادرم سر بزنم... مدتیه ندیدمش.»
تهیونگ بالاخره نگاهش رو از گوشی برداشت، نگاهی کوتاه و بیحرف بهش انداخت، بعد دوباره سرش رو پایین انداخت و گفت:
«باشه.»
سوزی لبخند کوچیکی زد و با صدایی خیلی آروم گفت: «ممنونم.»
برگشت سمت آسا، چشمهاش برق میزد، اما سعی میکرد خودش رو خونسرد نشون بده.
آسا زیر لب گفت: «فکر کنم امروز دیگه اصلاً تمرکز نداری.»
سوزی در حالی که لبخندش رو پنهان میکرد، گفت: «تو جای من بودی، میفهمیدی!»
- ۶.۵k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط