فیکشن یائویی سانزو ریندو
␥فیکشن یائویی سانزو × ریندو
به قلم سنجین••••☆
🌩- - - - - - - - - - - - - پارت سیزدهم:
۲۶ ژوئیه- ۹:۳۰ شب
ریندو-دست به سینه روی صندلی نشسته بود-با نگاه خشکی که به سویون مینداخت و ران-روی تخت به صورت خوابیدهی سویون لبخند میزد
:این چیزیه که همجنسگراها ازش محروم ان...!
ران-یکهویی گفت و نگاه ریندو رو از سویون کند:چی؟
ک*ص-کردن؟
خندههای ران توی اتاق پیچیدن:
نه احمق-بچه دار شدن!
ریندو-با لبخندی که سعی میکرد پنهانش کنه جواب داد:سویون اگه بچهی تورو نگه داره-ثابت میکنه که احمقه!
ران ترجیح داد زیاده روی نکنه-نه فعلا که بهترین خبر عمرش رو شنیده بود و نه زمانی که توی اوج موفقیت-از زن مورد علاقهش بچه دار شده بود
:موضوعو نپیچون-اخه...
لزبین ها و یا گی ها-چطور میتونن لذت بچه دار شدنو تجربه کنن؟
ریندو تند شد:با رحم اشتراکی-چه میدونم
میرن یکیو به فرزندی میگیرن!
و ران-شمرده گفت:دارم میگم بارداری-
چطور...
اما ریندو کلافه ایستاد:باشه-پس تا جایی که میتونی بچه بساز ران...کلی توله سگ دوره خودت جمع کن و لطفا دست از نصیحت کردنم بردار!
بی حوصله از بحث با ران-از اتاق بیرون رفت و همون لحظه-سویون به هوش اومد
با خوابالودی ای که انگار چندین سال از بیهوشیش گذشته بود
:ران؟
گفت و روی تخت نشست و ران-ذوق زده کنارش ایستاد:سویون؟
-------------
ریندو خودشو به حیاط بیمارستان رسونده بود و دقیقا روی لبهی یکی از صندلی ها تکیه زد-جایی که هوای سرد بهاری به صورتش بخوره و از دست تابش آفتاب دور باشه
:هی...!
ضربهی محکمی که به شونش خورد- از صندلی جداش کرد و به جلو انداختش:وات ده ...
ریندو-برای دعوا برگشت اما زمانی که چشمش به اون قامت خورد-سکوت کرد و بعد،شوکه صندلی رو برای بغل گرفتنش دور زد:کوکو!
بعد از مدت ها-کسایی رو می دید که به لطف ران و کارهای پشت سره همهش-حتی فرصت زنگ زدن بهشون رو هم پیدا نکرده بود
و ریندو-به اینوپی لگد زد:گنده شدی اینوپی...!
ریندو فکر کرد"موهای بلوند-چشم های بی حس آبی
انگار که هیچوقت قرار نیست تغییر کنن"
:توی بیمارستان چیکار میکنی؟
چیزی شده؟
کوکو-با صبر و حوصله پرسید و ریندو سر تکون داد:دوست دختر ران-حاملهست!
و بعد-قبل از اینکه صدای شوکهی کوکو رو بشنوه پرسید:خودتون چی؟
اما کوکو صبر نکرد-شوکه و هیجان زده و با همون پرستیژ لوس همیشگی دستشو جلوی لبهاش گرفت:فاک...ران داره بابا میشه؟
و بعد-طوری بلند قهقه زد که کلاغ هارو پر داد:
باورم نمیشه اون یابوی دو متری بتونه پدر بشه...فکرشو بکن اینویی!
دست دوره شونهی ریندو انداخت و همراه خودش جلو کشیدش:مایکی توی مسابقه آسیب دیده-فکر کنم دستش شکسته یا یه اینطور چیزی...
و بعد همراه هم به اون بخش رفتن-بخشی که مایکی بستری بود و ریندو-پشت سره کوکو وارد اتاق شد؛
توی ذهن ریندو فقط یک جمله شکل گرفت"ساده و سفید-مثل تمامی اتاق های بیمارستان"
ریندو بلند گفت
:هی مایکی...بالاخره شکست خوردی؟
موهای مشکی مایکی-بیشتر از همه چیز توی ذوق میزد و خنده های کوتاهش-ریندو رو توی خاطرات غرق میکردن:مرد...انگار واقعا بزرگ شدیم!
مشتشو به دست گچ گرفتهی مایکی زد و روی صندلی نشست و مایکی-خودشو بالا کشید:اینطور میگن...من که نمیتونم باور کنم!
و کوکو-روی تخت نشست:بعضی وقتا دلم برای اون کفشای نیم ملیونی پاشنه دار تنگ میشه-یونیفورم تومان و سرمای زمستون معبد...!
سکوت-چند لحظه توی اتاق ساکن شد-انگار که هر سه به خاطراتی فکر میکردن که توی گذشته رها کرده بودن
و کوکو-دوباره و یکهویی مسئول شکستن سکوت شد:راستی مایکی...ران داره پدر میشه!
این خبر حتی برای مایکی-شوکه کننده تر بود
و ریندو دست به سینه شد:ران واقعا اونقدرا هم افتضاح نیست که نتونه یکیو حامله کنه-باور کنین!
اینویی ریز میخندید و کوکو قهقه میزد:اون موقع رو یادته؟
وقتی که تنجیکو و تومان درگیر شده بودن؟
ریندو سر تکون داد و کوکو ادامه داد:ران خیلی با ادعا بود-یه آجر کوبیده بود توی سره میتسویا و طوری رفتار میکرد که انگار با دست خالی زمینش زده!
و ریندو زمزمه کرد:اون همیشه با ادعاست!
و بعد،توی دلش زمزمه کرد
"با همه همینطوریه-حتی من...حتی سویون!"
تلفنش زنگ خورد و شمارهی سیو نشدهی ران روی تلفن تکون خورد و ریندو تصمیم گرفت به جای حرف زدن درمورد بدی های ران چیزه دیگه ای بگه:
به هرحال-میخواستیم بابت انحلال تومان-درواقع تاریخ انحلالش... یه مهمونی دورهمی بگیریم!
-ایستاد و پیراهن مشکی رنگشو مرتب کرد:همتون یه دعوت نامه میگیرین-جمعهی این هفته و یادتون نره بیارینش...
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 ׅ𝆭 ࿚
به قلم سنجین••••☆
🌩- - - - - - - - - - - - - پارت سیزدهم:
۲۶ ژوئیه- ۹:۳۰ شب
ریندو-دست به سینه روی صندلی نشسته بود-با نگاه خشکی که به سویون مینداخت و ران-روی تخت به صورت خوابیدهی سویون لبخند میزد
:این چیزیه که همجنسگراها ازش محروم ان...!
ران-یکهویی گفت و نگاه ریندو رو از سویون کند:چی؟
ک*ص-کردن؟
خندههای ران توی اتاق پیچیدن:
نه احمق-بچه دار شدن!
ریندو-با لبخندی که سعی میکرد پنهانش کنه جواب داد:سویون اگه بچهی تورو نگه داره-ثابت میکنه که احمقه!
ران ترجیح داد زیاده روی نکنه-نه فعلا که بهترین خبر عمرش رو شنیده بود و نه زمانی که توی اوج موفقیت-از زن مورد علاقهش بچه دار شده بود
:موضوعو نپیچون-اخه...
لزبین ها و یا گی ها-چطور میتونن لذت بچه دار شدنو تجربه کنن؟
ریندو تند شد:با رحم اشتراکی-چه میدونم
میرن یکیو به فرزندی میگیرن!
و ران-شمرده گفت:دارم میگم بارداری-
چطور...
اما ریندو کلافه ایستاد:باشه-پس تا جایی که میتونی بچه بساز ران...کلی توله سگ دوره خودت جمع کن و لطفا دست از نصیحت کردنم بردار!
بی حوصله از بحث با ران-از اتاق بیرون رفت و همون لحظه-سویون به هوش اومد
با خوابالودی ای که انگار چندین سال از بیهوشیش گذشته بود
:ران؟
گفت و روی تخت نشست و ران-ذوق زده کنارش ایستاد:سویون؟
-------------
ریندو خودشو به حیاط بیمارستان رسونده بود و دقیقا روی لبهی یکی از صندلی ها تکیه زد-جایی که هوای سرد بهاری به صورتش بخوره و از دست تابش آفتاب دور باشه
:هی...!
ضربهی محکمی که به شونش خورد- از صندلی جداش کرد و به جلو انداختش:وات ده ...
ریندو-برای دعوا برگشت اما زمانی که چشمش به اون قامت خورد-سکوت کرد و بعد،شوکه صندلی رو برای بغل گرفتنش دور زد:کوکو!
بعد از مدت ها-کسایی رو می دید که به لطف ران و کارهای پشت سره همهش-حتی فرصت زنگ زدن بهشون رو هم پیدا نکرده بود
و ریندو-به اینوپی لگد زد:گنده شدی اینوپی...!
ریندو فکر کرد"موهای بلوند-چشم های بی حس آبی
انگار که هیچوقت قرار نیست تغییر کنن"
:توی بیمارستان چیکار میکنی؟
چیزی شده؟
کوکو-با صبر و حوصله پرسید و ریندو سر تکون داد:دوست دختر ران-حاملهست!
و بعد-قبل از اینکه صدای شوکهی کوکو رو بشنوه پرسید:خودتون چی؟
اما کوکو صبر نکرد-شوکه و هیجان زده و با همون پرستیژ لوس همیشگی دستشو جلوی لبهاش گرفت:فاک...ران داره بابا میشه؟
و بعد-طوری بلند قهقه زد که کلاغ هارو پر داد:
باورم نمیشه اون یابوی دو متری بتونه پدر بشه...فکرشو بکن اینویی!
دست دوره شونهی ریندو انداخت و همراه خودش جلو کشیدش:مایکی توی مسابقه آسیب دیده-فکر کنم دستش شکسته یا یه اینطور چیزی...
و بعد همراه هم به اون بخش رفتن-بخشی که مایکی بستری بود و ریندو-پشت سره کوکو وارد اتاق شد؛
توی ذهن ریندو فقط یک جمله شکل گرفت"ساده و سفید-مثل تمامی اتاق های بیمارستان"
ریندو بلند گفت
:هی مایکی...بالاخره شکست خوردی؟
موهای مشکی مایکی-بیشتر از همه چیز توی ذوق میزد و خنده های کوتاهش-ریندو رو توی خاطرات غرق میکردن:مرد...انگار واقعا بزرگ شدیم!
مشتشو به دست گچ گرفتهی مایکی زد و روی صندلی نشست و مایکی-خودشو بالا کشید:اینطور میگن...من که نمیتونم باور کنم!
و کوکو-روی تخت نشست:بعضی وقتا دلم برای اون کفشای نیم ملیونی پاشنه دار تنگ میشه-یونیفورم تومان و سرمای زمستون معبد...!
سکوت-چند لحظه توی اتاق ساکن شد-انگار که هر سه به خاطراتی فکر میکردن که توی گذشته رها کرده بودن
و کوکو-دوباره و یکهویی مسئول شکستن سکوت شد:راستی مایکی...ران داره پدر میشه!
این خبر حتی برای مایکی-شوکه کننده تر بود
و ریندو دست به سینه شد:ران واقعا اونقدرا هم افتضاح نیست که نتونه یکیو حامله کنه-باور کنین!
اینویی ریز میخندید و کوکو قهقه میزد:اون موقع رو یادته؟
وقتی که تنجیکو و تومان درگیر شده بودن؟
ریندو سر تکون داد و کوکو ادامه داد:ران خیلی با ادعا بود-یه آجر کوبیده بود توی سره میتسویا و طوری رفتار میکرد که انگار با دست خالی زمینش زده!
و ریندو زمزمه کرد:اون همیشه با ادعاست!
و بعد،توی دلش زمزمه کرد
"با همه همینطوریه-حتی من...حتی سویون!"
تلفنش زنگ خورد و شمارهی سیو نشدهی ران روی تلفن تکون خورد و ریندو تصمیم گرفت به جای حرف زدن درمورد بدی های ران چیزه دیگه ای بگه:
به هرحال-میخواستیم بابت انحلال تومان-درواقع تاریخ انحلالش... یه مهمونی دورهمی بگیریم!
-ایستاد و پیراهن مشکی رنگشو مرتب کرد:همتون یه دعوت نامه میگیرین-جمعهی این هفته و یادتون نره بیارینش...
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 ׅ𝆭 ࿚
- ۲.۳k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط