فیکشن یائویی سانزو ریندو
␥فیکشن یائویی سانزو × ریندو
به قلم سنجین••••☆
🌩- - - - - - - - - - - - - پارت دوازدهم:
۲۶ ژوئیه
تابستون سال ۲۰۱۴
و ران-کنار ریندو ایستاده بود
با نگاهی که با غرور به اون بار مینداخت و ریندو-دست به سینه نیشخند میزد
هفت سال گذشته بود-هفت سال لعنتی ای که ریندو
تمام زن های اطرافش رو امتحان کرده بود،
هفت سال لعنتی که هر شبش رو مهمون آغوش یک نفر شده بود
اما ران-به رابطهش پایبند مونده بود
ران هنوز همون دختر بچه ای رو داشت که هرروز به امید دیدنش به مدرسه میرفت
و حالا-انگار که زمینهی پیشرفت رو برای زندگی جفتشون فراهم کرده-حتی بشاش تر از قبل هم شده بود
...
:شما باید یه جشن بزرگ بگیرین!
سویون گفت و ذوقشو مخفی نکرد و ریندو به اون لبخند بزرگ خندید:دوست داری دخترا جلوی دوست پسرت برقصن؟
گفت و سویون-پشت میز سه نفره نشست:
ران منو با اونا عوض نمیکنه!
و ریندو-گاهی به این عشق افسانهای حسادت میکرد و حسرت میخورد-پس دست سویون رو گرفت و فشرد:شک نکن همینطوره!
ران-بالاخره از حموم بیرون اومد،
با موهای نمداری که ریندو رو به خاطرات هفت سال قبل برمیگردوندن و خاطرهی بالاتنهی محکمی که هرشب توی تخت منتظرش بود!
:ریندو؟
سویون گفت و ریندو،بالاخره به خودش اومد و ران-نگاهشو به سویون داد:چه جشنی؟
:گنگو دعوت کنین به بار-یه همنشینی دوباره و اینا
خیلی وقته همو ندیدین!
و ران موافق بود-حدودا
اما ریندو نه...ریندو نمیتونست تصور کنه که سانزو جلوی چشم هاش نشسته-میخنده و داره با خیال راحت زندگی میکنه اما خودش-هفت سال تمام زجر کشیده
:بچه بازیه-لازم نیست!
ریندو،با تشر گفت و نیمخیز شد اما ران
با اخم پر رنگی که روی صورتش بود پرسید:چرا نه؟
چیزی هست که نمیدونم؟!
نگاه ریندو دوباره بالا اومد
همون نگاه تیره و روشنی که محدود بود و کمتر کسی صاحب اون چشم ها میشد
:منظورت چیه ران؟
گفت و سویون-متقابلا ایستاد:ریندو بیخیال...
ران یکم خستهست!
ریندو-کلافه بود
دوست نداشت از برادرش کنایه بشنوه و بدتر از همه
دوست نداشت که جلوی سویون اون حرفها رو بشنوه
و در مقابل-ران هم همین بود...اون نمیخواست که برادرش به خاطرات لعنتی توی گذشتهش فکر کنه!
:میخوای مهمونی بگیری؟
پس بگیر-فقط دست از سره من بردار!
ریندو-آخرین حرفش رو هم زد و از میز دور شد و سویون،کنار ران نشست:چرا بهش سخت میگیری ران؟
ریندو که بچه نیست!
گفت و ران-انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده،همون ماسک پوکر و مرموزش رو به صورت زده بود-
خودش رو به سمت بانوی مو مشکیش جلو کشید و دستش رو یک جایی مابین پاهاش گذاشت:برای مهمونی نیاز به دعوت نامه داریم نه؟
و سویون-به پشت صندلیش تکیه زد:بستگی داره چقدر بهم میرسه!
گفت و ران-پیشروی انگشت هاش رو ادامه داد،انقدر ناگهانی و یکهویی که سویون توقعشو نداشت:یه شعر واسش بخونیم-واسه هروقت که اینطوری بهت حال میدم؟
سویون-جز نالههای ضعیفی که با چنگ زدن کت ران همراه بود-حرف دیگه ای نمیزد و ران،ترجیح میداد بدون مشغول کرد خودش با بوسه-به لذت سویون نگاه کنه:از اشتباه ریندو دفاع نکن سویون!
این رو زمانی میگفت که مشغول ارضا کردن دوست دخترش توی آشپزخونه بود و سویون-دستش رو دوره گردن ران انداخت:من پشت برادرمو خالی نمیکنم!
:هی-گوشیم اونجاست؟
چند لحظهی آخر بود و سویون با سری که روی میز گذاشته بود-مینالید و ران انگشت هاشو با دستمال خشک میکرد:اره-روی میزه!
ایستاد و روی موهای سویونی که میلرزید رو بوسید:دارم میرم-یه لیوان آبمیوه بخور و برو سراغ دعوت نامه ها...!
برگشت که از آشپزخونه بیرون بره اما همون لحظه-سویون روی زمین افتاد و از حال رفت
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 ׅ𝆭 ࿚
ㅤׁ ᨦദ ֹֹ 🔗 ˳ ๋ 𝐾𝑒𝑒𝑝 𝑐𝑎𝑙𝑚 𝑎𝑛𝑑 𝑏𝑒 𝑘𝑖𝑛𝑑 ︪︩ 𓆪 ׅ ๋
་ ˖ 🍋 ៹࣪ ֹ 𝓱𝓪𝓻𝓾𝓬𝓱𝓲𝓼𝓮𝓷 ׅ 𝆺𝅥 ִ𝆭
به قلم سنجین••••☆
🌩- - - - - - - - - - - - - پارت دوازدهم:
۲۶ ژوئیه
تابستون سال ۲۰۱۴
و ران-کنار ریندو ایستاده بود
با نگاهی که با غرور به اون بار مینداخت و ریندو-دست به سینه نیشخند میزد
هفت سال گذشته بود-هفت سال لعنتی ای که ریندو
تمام زن های اطرافش رو امتحان کرده بود،
هفت سال لعنتی که هر شبش رو مهمون آغوش یک نفر شده بود
اما ران-به رابطهش پایبند مونده بود
ران هنوز همون دختر بچه ای رو داشت که هرروز به امید دیدنش به مدرسه میرفت
و حالا-انگار که زمینهی پیشرفت رو برای زندگی جفتشون فراهم کرده-حتی بشاش تر از قبل هم شده بود
...
:شما باید یه جشن بزرگ بگیرین!
سویون گفت و ذوقشو مخفی نکرد و ریندو به اون لبخند بزرگ خندید:دوست داری دخترا جلوی دوست پسرت برقصن؟
گفت و سویون-پشت میز سه نفره نشست:
ران منو با اونا عوض نمیکنه!
و ریندو-گاهی به این عشق افسانهای حسادت میکرد و حسرت میخورد-پس دست سویون رو گرفت و فشرد:شک نکن همینطوره!
ران-بالاخره از حموم بیرون اومد،
با موهای نمداری که ریندو رو به خاطرات هفت سال قبل برمیگردوندن و خاطرهی بالاتنهی محکمی که هرشب توی تخت منتظرش بود!
:ریندو؟
سویون گفت و ریندو،بالاخره به خودش اومد و ران-نگاهشو به سویون داد:چه جشنی؟
:گنگو دعوت کنین به بار-یه همنشینی دوباره و اینا
خیلی وقته همو ندیدین!
و ران موافق بود-حدودا
اما ریندو نه...ریندو نمیتونست تصور کنه که سانزو جلوی چشم هاش نشسته-میخنده و داره با خیال راحت زندگی میکنه اما خودش-هفت سال تمام زجر کشیده
:بچه بازیه-لازم نیست!
ریندو،با تشر گفت و نیمخیز شد اما ران
با اخم پر رنگی که روی صورتش بود پرسید:چرا نه؟
چیزی هست که نمیدونم؟!
نگاه ریندو دوباره بالا اومد
همون نگاه تیره و روشنی که محدود بود و کمتر کسی صاحب اون چشم ها میشد
:منظورت چیه ران؟
گفت و سویون-متقابلا ایستاد:ریندو بیخیال...
ران یکم خستهست!
ریندو-کلافه بود
دوست نداشت از برادرش کنایه بشنوه و بدتر از همه
دوست نداشت که جلوی سویون اون حرفها رو بشنوه
و در مقابل-ران هم همین بود...اون نمیخواست که برادرش به خاطرات لعنتی توی گذشتهش فکر کنه!
:میخوای مهمونی بگیری؟
پس بگیر-فقط دست از سره من بردار!
ریندو-آخرین حرفش رو هم زد و از میز دور شد و سویون،کنار ران نشست:چرا بهش سخت میگیری ران؟
ریندو که بچه نیست!
گفت و ران-انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده،همون ماسک پوکر و مرموزش رو به صورت زده بود-
خودش رو به سمت بانوی مو مشکیش جلو کشید و دستش رو یک جایی مابین پاهاش گذاشت:برای مهمونی نیاز به دعوت نامه داریم نه؟
و سویون-به پشت صندلیش تکیه زد:بستگی داره چقدر بهم میرسه!
گفت و ران-پیشروی انگشت هاش رو ادامه داد،انقدر ناگهانی و یکهویی که سویون توقعشو نداشت:یه شعر واسش بخونیم-واسه هروقت که اینطوری بهت حال میدم؟
سویون-جز نالههای ضعیفی که با چنگ زدن کت ران همراه بود-حرف دیگه ای نمیزد و ران،ترجیح میداد بدون مشغول کرد خودش با بوسه-به لذت سویون نگاه کنه:از اشتباه ریندو دفاع نکن سویون!
این رو زمانی میگفت که مشغول ارضا کردن دوست دخترش توی آشپزخونه بود و سویون-دستش رو دوره گردن ران انداخت:من پشت برادرمو خالی نمیکنم!
:هی-گوشیم اونجاست؟
چند لحظهی آخر بود و سویون با سری که روی میز گذاشته بود-مینالید و ران انگشت هاشو با دستمال خشک میکرد:اره-روی میزه!
ایستاد و روی موهای سویونی که میلرزید رو بوسید:دارم میرم-یه لیوان آبمیوه بخور و برو سراغ دعوت نامه ها...!
برگشت که از آشپزخونه بیرون بره اما همون لحظه-سویون روی زمین افتاد و از حال رفت
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 ׅ𝆭 ࿚
ㅤׁ ᨦദ ֹֹ 🔗 ˳ ๋ 𝐾𝑒𝑒𝑝 𝑐𝑎𝑙𝑚 𝑎𝑛𝑑 𝑏𝑒 𝑘𝑖𝑛𝑑 ︪︩ 𓆪 ׅ ๋
་ ˖ 🍋 ៹࣪ ֹ 𝓱𝓪𝓻𝓾𝓬𝓱𝓲𝓼𝓮𝓷 ׅ 𝆺𝅥 ִ𝆭
- ۱.۴k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط