{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت عشق من

پارت ۷ عشق من
تو گوشش گفتم نزار عکس و مدارک رابطت و با اون بادیگارد به ارباب بدم می‌دونی که بعدش اتفاقات خوبی نمیوفته
دستشو ول کردم آروم گفتم گمشو
رفت یوری با ذوق اومد دنبالم گفت
یوری:هانایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
توعم شنیدی چی شده
هانا:اره ولی چرا یهو نظر ارباب عوض شد؟
یوری:منم نمی‌دونم ولی الان نمی‌خواد بهش فکر کنی بیا بریم باید آماده شی
هانا:اره بیا بریم
خلاصه رفتن و هانا آماده شد
(لباس و وسایلشونو می‌زارم)
وقتی از پله ها رفتم پایین ارباب و دیدم چقدر خوشتیپ شده
ویوی یونگی
بعد از اینکه دست لیندا رو گرفتم قیافه ی هانا خیلی خنده دار و کیوت شده بود وقتی رفتیم بالا به لیندا خواستم یه چیزی بگم که گفت
لیندا:اربابم خیلی ممنونم که منو انتخاب کردید فکر کردم میخوایید اون دختره رو انتخاب کنید(باعشوه)
یونگی:برو بگو هانا رو آماده کنند(سرد)
لیندا: اما....اما اربابم
یونگی تفنگمو در آوردم:اگه یه دفعه دیگه بگی اربابم یه گوله حرومت میکنم
لیندا:چش....چشم
و رفت
رفتم آماده شدم موهامو حالت دادم و رفتم منتظرم هانا موندم
داشت از پله ها میومد پایین مهوش شده بودم که با صداش به خودم اومدم
هانا:ارباب‌.....ارباببببببببببببب
یونگی:بله
هانا:بریم؟
یونگی:اره
رفتند تو ماشین که‌..........



ادامه دارد😁

بچه ها نمی‌دونم چرا نمیتونم چندتا عکس استایلاشونو بزارم😭
دیدگاه ها (۰)

اسلاید اول استایل و مدل مو یونگیاسلاید دوم لباس هانااسلاید س...

بچه ها دارم یه سری رمان همراه این رمان می‌نویسم از اول اسفند...

چون شرطا نرسیده کم می‌زارمپارت ۶ عشق منیهو دست لیندا رو گرفت...

بچه ها حقیقتا من این رمان را قبلاً روی برگه نوشته بودم تا فق...

I love you, my beauty. فیک

برادر ناتنی بد🎀P³ کثافت اشغال دارم برات. زنگ زدن به یوری گفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط