{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

که یک هو نفهمیدم چطوری رسیدم به در خونه

🖤Не трогай книгу📕
۸
که یک هو نفهمیدم چطوری رسیدم به در خونه
+امروز واقعا روز عجیبیه !
وارد شدم و وسایل و سر جاهاش گزاشتم
رفتم سمت کتابخونه و یکی از کتاب ها رو برداشتم
روش با خط زیبایی نوشته بودن .
《دیو و دلبر !》
+او چه غلطا .
خندیدم و روی صندلی نشستم اصلا نفهمیدم کی شد ساعت ۸ !
با صدای دینگ دونگ ساعت قدیمی پدر بزرگ
از جام پریدم و کتم و پوشیدم
عطر سرد مو زدم و به سمت بیشه زار حرکت کردم
توی راه صدای جغد ها عمانم نمی‌داد.
من آدم ترسویی نیستم ولی این !!!
رسیدم به بیشه که یه خیمه وسطش دیدم
به سمتش رفتم و پارچه رو کنار زدم
که ...........
_______________________________________________________________
Like :۲۶
kamint :۲.
دیدگاه ها (۱۸)

🖤Не трогай книгу📕۹وارد خیمه شدم که یک هو سرش و از روی میز بل...

🖤Не трогай книгу📕۱۰صدا انگار جادوم می کرد !:بیا !بیااز روی ت...

میتونم بمالموتون دارلینگ ؟ 🖤

📕Не трогай книгу🖤7وقتی رسیدم به شهر اول رفتم سمت مغازه ها رد...

Part7

DREAM

باران عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط