پارت ۷
پارت ۷
J:"چه خبر با زندانیا نگهبان؟"
N:"به شدت سگی داره پیش میره."
ناروتو روی صندلی اش توی دفتر لم داده بود، جیرایا امده بود ملاقاتش ببیند او در چه حال است. نبات توی چایی اش را هم زد:"چه خبر از اون پسره؟ گفتی قلدرت بود؟"
ناروتو تاکید کرد:"گفتم 'بود'. دیگه نیست هیچ غلطیم نمیتونه بکنه."
جیرایا هوم کرد و نگاهی به مانیتور انداخت، با بازیگوشی کنایه زد:"ولی انگار روز اول تو رو واسه نگهبانیش انتخاب کرد."
ناروتو چشم هایش را چرخاند، نفسش را با تمسخر بیرون داد:"که چی اونوقت؟ میخوای بگی روم کراشه؟ صد سال سیاه."
J:"نمیگم روت کراشه، میگم شاید پشیمون شده."
●
Y:"اوه اوه چه قضیه ی ناموسی ای شده بوده."
ساسکه دستی به صورتش کشید و تکیه داد به دیوار:"اره بابا اصن خر تو خر بود."
Na:"الان پشیمونی؟"
ساسکه فکر کرد. پشیمان بود؟ خودش هم نمیدانست. ولی هر چی که بود میدانست الان نمیتواند مثل قبل ناروتو را اذیت کند. خیلی چیز ها فرق کرده بود. هوف کرد و تصویر صورت ناروتو امد توی ذهنش:"چی بگم؟ نمیدونم."
کونان لبخند زد:"شاید اون ازت خوشش میاد."
یاهیکو پوزخند زد و به ناردتو که داشت بیرون سلول سر یکی از زندانی ها داد میزد اشاره کرد:"با اون اعصابی که من میبینم راستش فک نکنم."
Na:"پس الان کل اطلاعاتش این بود؟"
ساسکه اخم کرد:"تا جایی که میدونستم بهت گفتم، حالا نقشه رو بنال."
ناگاتو نفس عمیقی کشید، یک کاغذ بزرگ را کف زمین باز کرد:"برای فرار، چند تا راه داریم. که البته یکی از یکی سخت تره. اولیش، فرار از طریق راه فاضلابه."
کونان سریع انگشتش را جلوی او تکان داد:"نهههه برو گمشو."
ناگاتو اه کشید:"که کنسله. دومیش، قرار از رختشویی عه."
ساسکه ابرو بالا انداخت:"اونوقت چجوری از تو رختشویی فرار کنیم؟"
یاهیکو توضیح داد:
قدم اول: از طریق دریچه ی رخت چرک که توی همه ی زندان هاست، یجوری بریم پایین.
قدم دو: خیلی سوسکی طوری که نگهبانا نفهمن کاشی های پشت لباسشویی بزرگو بکنیم
قدم سه: هر روز موقع ناهار که زندانیا میرن کوفت کنن، ما میریم پایین پشت لباسشویی رو سوراخ میکنیم. چون دیوارش نازکه زود میرسیم حیاط پشتی.
و اما قدم چهارم...یاهیکو به ناروتو که حواسش نبود اشاره کرد: سر به نیست کردن نگهبان بخش.
ساسکه نگاهی به ناروتو انداخت، هنوز هم با لجبازی داشت زندانی ها را نصیحت میکرد که بروند حمام و بوی جنازه سگ ندهند. پوزخند نشست روی لب هایش:"این یکی راست کار خودمه."
●
Sa:"ناهار به ما نمیرسه نگهبان؟"
ناروتو اهکشید و ظرف فلزی ساسکه را داد دستش:"پاک تو رو یادم رفت، پاشو برو تو غذا خوری."
ساسکه با ناروتو راه افتاد، در حالی که یاهیکو، کونان و ناگاتو یواشکی از دریچه رخت چرک رفتند تو.
Ko:"ای بابا چقد تنگه."
Y:"تو که لاغری، من دارم له میشم."
Ko:"الان فقط ناگاتو راحته."
یاهیکو به ناگاتو زبان درازی کرد:"استخونیییی."
Na:"راهتو برو بینم."
ساسکه نشست سر میز غذا، ناروتو هم مطمئن شد که مچ دستش با زنجیر به میز وصل باشد.
N:"اگه کسی تو ناهار خوری تیکه انداخت به جاییت نگیر."
و خواست برود که ساسکه استین او را گرفت:"وایسا ناروتو."
ناروتو برگشت نگاه کرد:"چیه؟"
و این اولین بار ساسکه بود که...:"میخوای با هم ناهار بخوریم؟"
N:"اره بابا یارو شبیه گونی سیب زمینی بود اصن نگم برات به زور زدمش زمین."
Sa:"بعدش چی شد؟"
N:"بعدش..اوم...بیا سس بزن. بعدش زدم همچین خورد و خاکشیرش کردم باید بودی میدیدی حاجی یک به یک بود."
ساسکه قرار بود فقط ناروتو را معطل کند تا نرود سمت سلول زندان، ولی هر کاری میکرد نمیتوانست به حرف های ناروتو گوش نکند. جوری که ناروتو حرف میزد و جو میداد زیادی جذاب بود و او نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد و گوش نکند.
Sa:"چه ادم ناکاری بوده."
N:"بابا دارم میگم یارو اصن تو یه سطح دیگه از بیشوری بود. ابلیمو میخوای؟"
Sa:"چقد چیز میز به غذات میزنی."
N:"باید خوشمزه ش کنی تا طعمش بهتر شه دیگه. الان مزه بهشت میده."
و یک قاشق پر غذا چپاند توی دهانش. ناروتو نفسش را با کمی خنده بیرون داد:"احمق."
بعد ناگهان یادش امد لبخند زده. سریع خودش را جمع و جور کرد و دوباره قیافه اخمو گرفت.
Sa:"منم اون یاروعه رو که زدم اومدم اینجا، هی میخواست دروازه بان تیممونو با ربات جایگزین کنه."
ناروتو با کنجکاوی خم شد جلو:"مگه فوتبال رباتیک دارید؟"
Sa:"...فوتبال نبود که"
و بدکن اینکه خودشان متوجه باشند شروع کردند حرف زدن. انگار نه انگار قبلا همدیگر را تا سر حد مرگ کتک میزدند. انگار نه انگار یکی زندانی بود و دیگری زندان بان. و اصلا هم مهم نبود که ساسکه چه نقشه ای دارد.
فعلا توی حال و هوای خودشان بودند...فعلا.
J:"چه خبر با زندانیا نگهبان؟"
N:"به شدت سگی داره پیش میره."
ناروتو روی صندلی اش توی دفتر لم داده بود، جیرایا امده بود ملاقاتش ببیند او در چه حال است. نبات توی چایی اش را هم زد:"چه خبر از اون پسره؟ گفتی قلدرت بود؟"
ناروتو تاکید کرد:"گفتم 'بود'. دیگه نیست هیچ غلطیم نمیتونه بکنه."
جیرایا هوم کرد و نگاهی به مانیتور انداخت، با بازیگوشی کنایه زد:"ولی انگار روز اول تو رو واسه نگهبانیش انتخاب کرد."
ناروتو چشم هایش را چرخاند، نفسش را با تمسخر بیرون داد:"که چی اونوقت؟ میخوای بگی روم کراشه؟ صد سال سیاه."
J:"نمیگم روت کراشه، میگم شاید پشیمون شده."
●
Y:"اوه اوه چه قضیه ی ناموسی ای شده بوده."
ساسکه دستی به صورتش کشید و تکیه داد به دیوار:"اره بابا اصن خر تو خر بود."
Na:"الان پشیمونی؟"
ساسکه فکر کرد. پشیمان بود؟ خودش هم نمیدانست. ولی هر چی که بود میدانست الان نمیتواند مثل قبل ناروتو را اذیت کند. خیلی چیز ها فرق کرده بود. هوف کرد و تصویر صورت ناروتو امد توی ذهنش:"چی بگم؟ نمیدونم."
کونان لبخند زد:"شاید اون ازت خوشش میاد."
یاهیکو پوزخند زد و به ناردتو که داشت بیرون سلول سر یکی از زندانی ها داد میزد اشاره کرد:"با اون اعصابی که من میبینم راستش فک نکنم."
Na:"پس الان کل اطلاعاتش این بود؟"
ساسکه اخم کرد:"تا جایی که میدونستم بهت گفتم، حالا نقشه رو بنال."
ناگاتو نفس عمیقی کشید، یک کاغذ بزرگ را کف زمین باز کرد:"برای فرار، چند تا راه داریم. که البته یکی از یکی سخت تره. اولیش، فرار از طریق راه فاضلابه."
کونان سریع انگشتش را جلوی او تکان داد:"نهههه برو گمشو."
ناگاتو اه کشید:"که کنسله. دومیش، قرار از رختشویی عه."
ساسکه ابرو بالا انداخت:"اونوقت چجوری از تو رختشویی فرار کنیم؟"
یاهیکو توضیح داد:
قدم اول: از طریق دریچه ی رخت چرک که توی همه ی زندان هاست، یجوری بریم پایین.
قدم دو: خیلی سوسکی طوری که نگهبانا نفهمن کاشی های پشت لباسشویی بزرگو بکنیم
قدم سه: هر روز موقع ناهار که زندانیا میرن کوفت کنن، ما میریم پایین پشت لباسشویی رو سوراخ میکنیم. چون دیوارش نازکه زود میرسیم حیاط پشتی.
و اما قدم چهارم...یاهیکو به ناروتو که حواسش نبود اشاره کرد: سر به نیست کردن نگهبان بخش.
ساسکه نگاهی به ناروتو انداخت، هنوز هم با لجبازی داشت زندانی ها را نصیحت میکرد که بروند حمام و بوی جنازه سگ ندهند. پوزخند نشست روی لب هایش:"این یکی راست کار خودمه."
●
Sa:"ناهار به ما نمیرسه نگهبان؟"
ناروتو اهکشید و ظرف فلزی ساسکه را داد دستش:"پاک تو رو یادم رفت، پاشو برو تو غذا خوری."
ساسکه با ناروتو راه افتاد، در حالی که یاهیکو، کونان و ناگاتو یواشکی از دریچه رخت چرک رفتند تو.
Ko:"ای بابا چقد تنگه."
Y:"تو که لاغری، من دارم له میشم."
Ko:"الان فقط ناگاتو راحته."
یاهیکو به ناگاتو زبان درازی کرد:"استخونیییی."
Na:"راهتو برو بینم."
ساسکه نشست سر میز غذا، ناروتو هم مطمئن شد که مچ دستش با زنجیر به میز وصل باشد.
N:"اگه کسی تو ناهار خوری تیکه انداخت به جاییت نگیر."
و خواست برود که ساسکه استین او را گرفت:"وایسا ناروتو."
ناروتو برگشت نگاه کرد:"چیه؟"
و این اولین بار ساسکه بود که...:"میخوای با هم ناهار بخوریم؟"
N:"اره بابا یارو شبیه گونی سیب زمینی بود اصن نگم برات به زور زدمش زمین."
Sa:"بعدش چی شد؟"
N:"بعدش..اوم...بیا سس بزن. بعدش زدم همچین خورد و خاکشیرش کردم باید بودی میدیدی حاجی یک به یک بود."
ساسکه قرار بود فقط ناروتو را معطل کند تا نرود سمت سلول زندان، ولی هر کاری میکرد نمیتوانست به حرف های ناروتو گوش نکند. جوری که ناروتو حرف میزد و جو میداد زیادی جذاب بود و او نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد و گوش نکند.
Sa:"چه ادم ناکاری بوده."
N:"بابا دارم میگم یارو اصن تو یه سطح دیگه از بیشوری بود. ابلیمو میخوای؟"
Sa:"چقد چیز میز به غذات میزنی."
N:"باید خوشمزه ش کنی تا طعمش بهتر شه دیگه. الان مزه بهشت میده."
و یک قاشق پر غذا چپاند توی دهانش. ناروتو نفسش را با کمی خنده بیرون داد:"احمق."
بعد ناگهان یادش امد لبخند زده. سریع خودش را جمع و جور کرد و دوباره قیافه اخمو گرفت.
Sa:"منم اون یاروعه رو که زدم اومدم اینجا، هی میخواست دروازه بان تیممونو با ربات جایگزین کنه."
ناروتو با کنجکاوی خم شد جلو:"مگه فوتبال رباتیک دارید؟"
Sa:"...فوتبال نبود که"
و بدکن اینکه خودشان متوجه باشند شروع کردند حرف زدن. انگار نه انگار قبلا همدیگر را تا سر حد مرگ کتک میزدند. انگار نه انگار یکی زندانی بود و دیگری زندان بان. و اصلا هم مهم نبود که ساسکه چه نقشه ای دارد.
فعلا توی حال و هوای خودشان بودند...فعلا.
- ۱.۲k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط