پارت ۶
پارت ۶
اقا دهمین باره اینو میفرستم کاش بیاددددد
فوگاکو بشکن زد، به ندیمه اشاره کرد تا به خدمتکار ها دستور اوردن غذا را بدهند. قرار شد قبل از رقص اصلی، شام بخورند و گپ و گفتی داشته باشند.
در حین حرف زدن، شام حاضر شد.
از انواع مرغ بریان گرفته تا خورش های جورواجور و کباب های مختلف، همه در ظرف های چینی و شیشه ای گرانبها سرو میشدند. نوشیدنی های گرانقیمت، توی لیوان های طلایی سرو میشدند.
ولی تمام این مدت، چشم ناروتو و ساسکه یواشکی به هم بود. حرکات یکدیگر را زیر نظر داشتند.
ساسکه ظرف مرغ را هل داد جلوی ناروتو، به جای اینکه ان را برای دخترک بغل دستش هل بدهد:"ناروتو، تعارف نکن."
ناروتو سرش را از روی بشقابش اورد بالا، بعد لبخند زد و دستش را تکان داد:"وای نه مرسی، کم کم دارم میترکم."
ساکورا سعی کرد توجه ساسکه را جلب کند:"ا...ام...میشه من بردارم یکی دیگه؟"
ساسکه نگاهی به ساکورا انداخت، بعد ظرف مرغ را جلوی او گذاشت:"بردار."
شام به ساسکه نچسبید، انگار مثل یچیز چسبناک توی گلویش بود و نمیتوانست درست قورت بدهد. احساس سیری میکرد. همه چیز، زوری بود. حتی در سیری غذا خوردن برای رعایت اداب، مودب و همیشه تمیز بودن برای اقتدار، و ازدواج زورکی. او دلش نمیخواست، حس میکرد با اینکار ازادی اش را ازش میگیرند.
ولی جی بدتر از ان بود؟ اینکه در دنیای انها چیزی به اسم همجنسگرایی وجود نداشت. اگر بیش از حد رابطه ات با همجنس خودت عمیق میشد، مجازات سنگین داشت.
این قانون توسط خود حکومت ها تایین شده بود و واقعا مایه ی ابروریزی بود اگر یکی از شاهزاده ان را میشکست. پس فوگاکو داشت سعی میکرد اجازه ندهد رابطه ی ساسکه و ناروتو به انجا برسد.
بعد از شام، میز جمع و تمیز شد. همه ی خانواده ها و قبیله ها نشستند روی صندلی مخصوص خودشان تا زوج های اصلی برقصند.
کسی که با صدای رسا اعلام میکرد، گلویش را صاف کرد:"پرنسس فلانی با اون یاروعه، تو ئم بیا برو با این یکی تو ئم با این. (حال و حوصلم نمیا)
و بالاخره بعد از چند دقیقه:"پرنسس هارونو و شاهزاده اوچیها."
ساسکه از جایش بلند شد، شنلش را صاف کرد. خانواده اش به او لبخند زدند. ولی او انها را نمیخواست. او مسخواست ناروتو کسی باشد که با او میرقصد، ناروتو کسی باشد که دستش را روی شانه های او میگذارد. و فقط و فقط دلش شاهزاده ی محبوب خودش را میخواست. با این حال...راه افتاد.
Sa:"پرنسس افتخار میدن؟"
ساکورا سرخ شد و دستش را توی دست ساسکه گذاشت:"البته."
و هر بار برای هر چرخی که میزد، ناروتو را نگاه میکرد.
●
N:"واقعا قشنگ میرقصی."
ناروتو گفت. روی پشت بام قصر بودند، بعد از اینکه بالاخره وقت ازاد فرا رسیده بود. نور نقره ای ماه مثل چشمه ای از جیوه روی هیکل ناروتو و ساسکه پخش میشد. منظره ی بالای قصر، از زمین های سرسبز گرفته تا اسمان پر ستاره، همه زیبا بود.
N:"ساسکه...من یچیزی برات اماده کرده بودم. جعبه ش از دستم رفت، ببخشید."
ساسکه به او نگاه کرد، به پسر مورد علاقه اش. لبخند نرمی زد:"چی اماده کردی؟"
ناروتو با لبخند خنجری که برای ساسکه خریده بود را اورد بیرون. ان را جلوی او گرفت:"امیدوارم ازش خوشت بیاد."
ساسکه به تعجب به خنجر گران قیمت توی دست ناروتو نگاه کرد. احتمالا اندازه ی صد تا از خانه های عادی کشور پولش بود. ولی چیزی که ان را برای ساسکه ارزشمند تر میکرد، خود خنجر نبود...شخصی بود که ان را به او داده بود.
Sa:"...ناروتو...میدونم که همجنسگرایی ممنوعه ولی"
او کمی نزدیک تر شد، تا جایی که نفس هایشان به هم برخورد میکرد:"میشه منتظرم بمونی؟ که به هم برسیم. من...تو رو ترجیح میدم."
ناروتو سرخ شد، رنگ صورتی مثل رژگونه ی خوش رنگی روی گونه هایش نشست:"منم...تو رو ترجیح میدم."
ساسکه لبخند زد و دستش را جلوی او دراز کرد:"کسی نیست اینجا. افتخار رقص میدی؟"
ناروتو با لبخند دندان نمایی دستش را توی دست ساسکه گذاشت:"برو جلو."
و وقتی زیر نور ماه، نوک بالاترین ستون قصر، روی پشت بام شروع کردند به رقصیدن...انگار اسمان انها را برای کنار هم بودن انتخاب کرد. شاید جدا میشدند، ولی از روح متصل شدند. با هر بار چرخیدن هنگام رقص یا نگاه کردن به هم، همان حس سراغشان میامد.
'من کسی رو جز تو نمیخوام...حتی اگه توی دنیای ما تو برای من اشتباه باشی.'
اقا دهمین باره اینو میفرستم کاش بیاددددد
فوگاکو بشکن زد، به ندیمه اشاره کرد تا به خدمتکار ها دستور اوردن غذا را بدهند. قرار شد قبل از رقص اصلی، شام بخورند و گپ و گفتی داشته باشند.
در حین حرف زدن، شام حاضر شد.
از انواع مرغ بریان گرفته تا خورش های جورواجور و کباب های مختلف، همه در ظرف های چینی و شیشه ای گرانبها سرو میشدند. نوشیدنی های گرانقیمت، توی لیوان های طلایی سرو میشدند.
ولی تمام این مدت، چشم ناروتو و ساسکه یواشکی به هم بود. حرکات یکدیگر را زیر نظر داشتند.
ساسکه ظرف مرغ را هل داد جلوی ناروتو، به جای اینکه ان را برای دخترک بغل دستش هل بدهد:"ناروتو، تعارف نکن."
ناروتو سرش را از روی بشقابش اورد بالا، بعد لبخند زد و دستش را تکان داد:"وای نه مرسی، کم کم دارم میترکم."
ساکورا سعی کرد توجه ساسکه را جلب کند:"ا...ام...میشه من بردارم یکی دیگه؟"
ساسکه نگاهی به ساکورا انداخت، بعد ظرف مرغ را جلوی او گذاشت:"بردار."
شام به ساسکه نچسبید، انگار مثل یچیز چسبناک توی گلویش بود و نمیتوانست درست قورت بدهد. احساس سیری میکرد. همه چیز، زوری بود. حتی در سیری غذا خوردن برای رعایت اداب، مودب و همیشه تمیز بودن برای اقتدار، و ازدواج زورکی. او دلش نمیخواست، حس میکرد با اینکار ازادی اش را ازش میگیرند.
ولی جی بدتر از ان بود؟ اینکه در دنیای انها چیزی به اسم همجنسگرایی وجود نداشت. اگر بیش از حد رابطه ات با همجنس خودت عمیق میشد، مجازات سنگین داشت.
این قانون توسط خود حکومت ها تایین شده بود و واقعا مایه ی ابروریزی بود اگر یکی از شاهزاده ان را میشکست. پس فوگاکو داشت سعی میکرد اجازه ندهد رابطه ی ساسکه و ناروتو به انجا برسد.
بعد از شام، میز جمع و تمیز شد. همه ی خانواده ها و قبیله ها نشستند روی صندلی مخصوص خودشان تا زوج های اصلی برقصند.
کسی که با صدای رسا اعلام میکرد، گلویش را صاف کرد:"پرنسس فلانی با اون یاروعه، تو ئم بیا برو با این یکی تو ئم با این. (حال و حوصلم نمیا)
و بالاخره بعد از چند دقیقه:"پرنسس هارونو و شاهزاده اوچیها."
ساسکه از جایش بلند شد، شنلش را صاف کرد. خانواده اش به او لبخند زدند. ولی او انها را نمیخواست. او مسخواست ناروتو کسی باشد که با او میرقصد، ناروتو کسی باشد که دستش را روی شانه های او میگذارد. و فقط و فقط دلش شاهزاده ی محبوب خودش را میخواست. با این حال...راه افتاد.
Sa:"پرنسس افتخار میدن؟"
ساکورا سرخ شد و دستش را توی دست ساسکه گذاشت:"البته."
و هر بار برای هر چرخی که میزد، ناروتو را نگاه میکرد.
●
N:"واقعا قشنگ میرقصی."
ناروتو گفت. روی پشت بام قصر بودند، بعد از اینکه بالاخره وقت ازاد فرا رسیده بود. نور نقره ای ماه مثل چشمه ای از جیوه روی هیکل ناروتو و ساسکه پخش میشد. منظره ی بالای قصر، از زمین های سرسبز گرفته تا اسمان پر ستاره، همه زیبا بود.
N:"ساسکه...من یچیزی برات اماده کرده بودم. جعبه ش از دستم رفت، ببخشید."
ساسکه به او نگاه کرد، به پسر مورد علاقه اش. لبخند نرمی زد:"چی اماده کردی؟"
ناروتو با لبخند خنجری که برای ساسکه خریده بود را اورد بیرون. ان را جلوی او گرفت:"امیدوارم ازش خوشت بیاد."
ساسکه به تعجب به خنجر گران قیمت توی دست ناروتو نگاه کرد. احتمالا اندازه ی صد تا از خانه های عادی کشور پولش بود. ولی چیزی که ان را برای ساسکه ارزشمند تر میکرد، خود خنجر نبود...شخصی بود که ان را به او داده بود.
Sa:"...ناروتو...میدونم که همجنسگرایی ممنوعه ولی"
او کمی نزدیک تر شد، تا جایی که نفس هایشان به هم برخورد میکرد:"میشه منتظرم بمونی؟ که به هم برسیم. من...تو رو ترجیح میدم."
ناروتو سرخ شد، رنگ صورتی مثل رژگونه ی خوش رنگی روی گونه هایش نشست:"منم...تو رو ترجیح میدم."
ساسکه لبخند زد و دستش را جلوی او دراز کرد:"کسی نیست اینجا. افتخار رقص میدی؟"
ناروتو با لبخند دندان نمایی دستش را توی دست ساسکه گذاشت:"برو جلو."
و وقتی زیر نور ماه، نوک بالاترین ستون قصر، روی پشت بام شروع کردند به رقصیدن...انگار اسمان انها را برای کنار هم بودن انتخاب کرد. شاید جدا میشدند، ولی از روح متصل شدند. با هر بار چرخیدن هنگام رقص یا نگاه کردن به هم، همان حس سراغشان میامد.
'من کسی رو جز تو نمیخوام...حتی اگه توی دنیای ما تو برای من اشتباه باشی.'
- ۴۲۹
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط