{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به طرف امیلی آمد و به آرامی طناب دور دست و پای امیلی را ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁹
‌...................................................
به طرف امیلی آمد و به آرامی طناب دور دست و پای امیلی را باز کرد. طناب باعث شده بود که بدن امیلی خراش بردارد و نیکولاس با هر طنابی که باز میکرد اخمش غلیظ تر میشد. سرش را بالا آورد و به امیلی نگاه کرد و گفت"متاسفم... متاسفم... متاسفم... همه اینا بخاطر منه..." امیلی لبخندی زد و گفت"متاسفم نباش... تقصیر لئو بود..." نیکولاس ادامه داد"نه... اگه من ولت نمیکردم اینطور نمیشد..." صبر کن... امیلی داشت چی میدید! چشمان نیکولاس... اونا خیس بودن!؟... خدای من آلفا داشت اشک میریخت؟ امیلی با دستانش صورت نیکولاس را قاب گرفت و گفت"آلفا... ناراحت نباش... به هر حال اگه اون پیام واقعی بود چی؟..." نیکولاس در حالی که جلوی امیلی زانو زده بود، سرش را روی پای امیلی گذاشت و زمزمه کرد"اگه اتفاقی برات میفتاد... کوچولو... من علاوه بر اونا خودمم میکشتم..." امیلی با تردید دستش را به طرف سر نیکولاس برد و موهای بهم ریخته اش را لمس کرد و گفت"حالا که سالمم... نمیخواد نگران باشی... آروم باش..." صدای توقف چند ماشین به گوش می‌رسید. نیکولاس سرش را از روی پاهای امیلی بلند کرد و دستش به صورتش کشید و برای آخرین بار زمزمه کرد"منو ببخش..." کارلو وارد اتاقک شد و با دیدن نیکولاس گفت"آلفا... میبینم که جفتت رو پیدا کردی..." نیکولاس از جلوی امیلی بلند شد و همانطور که دست امیلی را گرفته بود که به او کمک کند که بلند شود گفت"آره... جنازه اون احمقم جمع کنید...." امیلی با کمک نیکولاس ایستاد. پاهایش خواب رفته بود و گز گز میکرد. نیکولاس پرسید"خوبی؟... میتونی راه بری؟... اون حرومزاده بهت آسیب زده؟..." امیلی جواب داد"خوبم خوبم... لئو باهام کاری نکرد... میتونم راه برم." نیکولاس سرش را تکان داد اما در چشمانش به وضوح نگرانی دیده میشد. نگرانی چیزی بود که زمانی در نظر نیکولاس ضعف به نظر میرسید که البته این برای زمانی بود که هنوز جفتش را ندیده بود. حالا امیلی بود و همه چیز فرق کرده بود. نیکولاسی که همیشه سرد بود حالا پیش امیلی رفتارش نرم شده بود. نیکولاسی که افراد غریبه ای که وارد خانه اش می‌شدند را میکشت، امیلی، جفتش را زنده گذاشته بود و با او زندگی می‌کرد و تمام زندگی اش را با او شریک شده بود؛ عمارتش، اتاقش، تختش، و قلبش. و کاملا هم راضی بود. از اینکه جفتش کنارش بود هم خودش و هم گرگش خوشحال بودند. دستش را روی کمر امیلی گذاشت و او را تا بیرون و ماشینش هدایش کرد. نیکولاس در صندلی جلو را باز کرد و امیلی نشست. قبل از اینکه در را ببندد گفت"متاسفم... بابت همه چیز...." و بوسه ای به دست امیلی زد و در را بست. امیلی امروز گریه نیکولاس را دیده بود. نیکولاس ماشین را دور زد و جلوی ماشینش قرار گرفت که کارلو به او نزدیک شد و گفت"آلفا... میخوای کارینا رو چیکار  کنی؟........
....................................................
اینم از این🎀
دیدگاه ها (۵)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵⁰............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵¹............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁸............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁷............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵²............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁶............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط