امیلی هم از بوسه راضی بود هم گرگش و هم خودش گرگش زوزه هایی ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵¹
....................................................
امیلی هم از بوسه راضی بود. هم گرگش و هم خودش. گرگش زوزه هایی از سر رضایت سر داده بود و خودش هم نفس هایش به شمارش افتاده و جریانی از گرما مثل موجی از الکتریسیته که در مواقع برق گرفتگی از بدن عبود میکند در مهره های کمرش پایین میرفت. دیگر گرما فقط در گونه های سرخ شده اش نبود، بلکه در تمام بدنش بود. نیکولاس کمی عقب رفت. جریان هوا بلافاصله وارد بدن امیلی شد، انگار که دوباره زنده شده بود. امیلی نفس نفس میزد و به چشمان نیکولاس خیره شده بود. بر خلاف امیلی در چهره و زبان بدن نیکولاس هیچ نشانه ای از تنگی نفس یا چیزی شبیه به این دیده نمیشد. نیکولاس زمزمه کرد"شاید بهترین تصمیم الهه ماه برای من... انتخاب تو به عنوان جفتم بود، کوچولو..." حرف های نیکولاس باعث شد جریان گرمای بدن امیلی سریع تر حرکت کند و گونه هایش سرخ تر شد. امیلی حاضر بود قسم بخورد که حالا کاملا شبیه به یک لبوی قرمز شده بود، کاملا قرمز. نیکولاس در حالی که یک دستش را روی کمر امیلی گداشته بود با دست دیگرش دسته ای از موهای امیلی که حالا بهم ریخته بود را پشت گوشش هدایت کرد و با پوزخندی که ناشی از سرگرمی اش از دیدن امیلی در این حالت بود گفت"اگه میدونستم قراره انقد سرخ بشی، این کارو نمیکردم، کوچولو..." خنده آهسته ای به وضعیت امیلی کرد و ادامه داد"تو با یه بوسه سرخ میشی... پس با این حال نمیتونم کار دیگه ای بکنم، کوچولو...." امیلی با متوجه شدن منظور نیکولاس سرخ تر شد. حالا به معنای واقعی در حال انفجار از شدت سرخی بود. چشمانش از خجالت گشاد شده بود و عنبیه چشمانش از تعجب تیره تر شده بود. همانطور که لب پایینش را گاز گرفته بود که اضطراب و خجالتش را کم کند، سعی کرد نگاهش را از نیکولاس بدزدد و رویش را کمی برگرداند. نیکولاس خندید و سرش را کمی خم کرد و گفت"لعنتی... خیلی زیبایی... این رفتارت فقط باعث میشه بیشتر تو رو بخوام..." و دو دستش را از روی کمر امیلی پایین آورد و به زیر ران هایش رساند و زمزمه وار گفت"میدونی چیه... شاید دیگه نتونم تحمل کنم..." و امیلی را دیوار جدا کرد و به طرف مرکز اتاق حرکت کرد. امیلی با ابرویی بالا رفته گفت"هی... صبر کن!... منظورت چیه!؟... نکنه..." اما قبل از اینکه فرصت این را داشته باشد که حرف نصفه اش را تمام کند، نیکولاس به تخت رسیده بود و دستانش را از دور امیلی باز کرد و تعادل امیلی بهم خورد و روی تخت افتاد. فرود ناگهانی باعث شد امیلی جیغی بکشد. نیکولاس دست به سینه با پوزخندی امیلی را تماشا میکرد و گفت"میدونی دارم چی میگم، عزیزم...." امیلی متعجب بود و از شدت خجالت سرخ شده بود. غریزه اش واقعا نیکولاس را میخواست. امیلی نیم خیز شد و با آرنجش خودش را نگه داشت و زمزمه کرد"تو... یعنی من... لعنتی... منظورتو میفهمم..........
.........................................................
خدایا منو سوسک کن🙂🙏🏻
....................................................
امیلی هم از بوسه راضی بود. هم گرگش و هم خودش. گرگش زوزه هایی از سر رضایت سر داده بود و خودش هم نفس هایش به شمارش افتاده و جریانی از گرما مثل موجی از الکتریسیته که در مواقع برق گرفتگی از بدن عبود میکند در مهره های کمرش پایین میرفت. دیگر گرما فقط در گونه های سرخ شده اش نبود، بلکه در تمام بدنش بود. نیکولاس کمی عقب رفت. جریان هوا بلافاصله وارد بدن امیلی شد، انگار که دوباره زنده شده بود. امیلی نفس نفس میزد و به چشمان نیکولاس خیره شده بود. بر خلاف امیلی در چهره و زبان بدن نیکولاس هیچ نشانه ای از تنگی نفس یا چیزی شبیه به این دیده نمیشد. نیکولاس زمزمه کرد"شاید بهترین تصمیم الهه ماه برای من... انتخاب تو به عنوان جفتم بود، کوچولو..." حرف های نیکولاس باعث شد جریان گرمای بدن امیلی سریع تر حرکت کند و گونه هایش سرخ تر شد. امیلی حاضر بود قسم بخورد که حالا کاملا شبیه به یک لبوی قرمز شده بود، کاملا قرمز. نیکولاس در حالی که یک دستش را روی کمر امیلی گداشته بود با دست دیگرش دسته ای از موهای امیلی که حالا بهم ریخته بود را پشت گوشش هدایت کرد و با پوزخندی که ناشی از سرگرمی اش از دیدن امیلی در این حالت بود گفت"اگه میدونستم قراره انقد سرخ بشی، این کارو نمیکردم، کوچولو..." خنده آهسته ای به وضعیت امیلی کرد و ادامه داد"تو با یه بوسه سرخ میشی... پس با این حال نمیتونم کار دیگه ای بکنم، کوچولو...." امیلی با متوجه شدن منظور نیکولاس سرخ تر شد. حالا به معنای واقعی در حال انفجار از شدت سرخی بود. چشمانش از خجالت گشاد شده بود و عنبیه چشمانش از تعجب تیره تر شده بود. همانطور که لب پایینش را گاز گرفته بود که اضطراب و خجالتش را کم کند، سعی کرد نگاهش را از نیکولاس بدزدد و رویش را کمی برگرداند. نیکولاس خندید و سرش را کمی خم کرد و گفت"لعنتی... خیلی زیبایی... این رفتارت فقط باعث میشه بیشتر تو رو بخوام..." و دو دستش را از روی کمر امیلی پایین آورد و به زیر ران هایش رساند و زمزمه وار گفت"میدونی چیه... شاید دیگه نتونم تحمل کنم..." و امیلی را دیوار جدا کرد و به طرف مرکز اتاق حرکت کرد. امیلی با ابرویی بالا رفته گفت"هی... صبر کن!... منظورت چیه!؟... نکنه..." اما قبل از اینکه فرصت این را داشته باشد که حرف نصفه اش را تمام کند، نیکولاس به تخت رسیده بود و دستانش را از دور امیلی باز کرد و تعادل امیلی بهم خورد و روی تخت افتاد. فرود ناگهانی باعث شد امیلی جیغی بکشد. نیکولاس دست به سینه با پوزخندی امیلی را تماشا میکرد و گفت"میدونی دارم چی میگم، عزیزم...." امیلی متعجب بود و از شدت خجالت سرخ شده بود. غریزه اش واقعا نیکولاس را میخواست. امیلی نیم خیز شد و با آرنجش خودش را نگه داشت و زمزمه کرد"تو... یعنی من... لعنتی... منظورتو میفهمم..........
.........................................................
خدایا منو سوسک کن🙂🙏🏻
- ۴.۴k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط