انقدر شوکه بودم که نمی توانستم حرکت کنم .استاد خودش ب من
انقدر شوکه بودم که نمی توانستم حرکت کنم .استاد خودش ب من شماره داده بود و حرفهای پردیس را تایید کرده بود
درحالی که منتظر بودم
جواب تندی به پردیس بدهد
و تکذیب کند
پردیس گفت
اثبات شد ؟
باورکردی ؟
این جماعت را من می شناسم
انانکه شیعه هستند وعلاقه قلبی به امامشان دارند
اگرعاشق شوند ان را آزمونی از طرف خدا میدانند در حیا و متانت و احترام سنگ تمام میگذارند
حتی اگر بلایی بر سرشان بیاید با مثال شیخ صنعان
و
هردم آید غمی از نو به مبارک بادم
خودشان را تسکین می دهند
شیرینی ....باید شیرینی بدهی بریم بوفه به ازاده و مهدیه و پربسا هم میگویم
اگر استاد به من شماره اش را داده بود تمام کلاس را شیرینی میدادم
با استاد بودن یعنی خوشبختی دنیا و اخرت
سریع در میان دختر ها پر شد که استاد به رژینا شماره داده
هبچ کس تعجب نکرد
مهدیه گفت میدانستم سر به رسوایی می زند
عشق پیری گر بجند سر به رسوایی زند
تازه اول ماجراست
وای
امان از وقتی که عارف مسلکی عاشق شود
هر روز جنونشان بیشتر میشود
خودشان را مولوی می بینند و عشقشان را شمس
در کمترین حالت عشقشان را ترسایی که به غارت ظواهر آمده تا بواطن را جلا بخشد می بینند
انروز از حرفهای مهدیه و پردیس هیچ نفهمیدم برای دوستانم ساندویچ گرفتم از خوشحالی در پوستم نبودم
اشک می ریختم و خودم را در کنار استاد می دیدم که در مراسم شکر گذاری کلیسا شرکت کرده ایم ولی به همه گفتم از رفتن خانواده ناراحتم و دلتنگ و پردیس را شاهد میگرفتم
پردیس حرفهای مرا تایید کرد و به همه دوستان گفت که دیگر در کلاس های استاد نمی آید و اینکه
استاد به احترام اسمش اجازه غیبت داده
یکی از دختر ها گفت
مگر پردیس چه احترامی دارد
من گفتم
استاد بخاطر زینب بخشید اسم واقعی پردیس زینب است .
تمام ذهنم درگیر استاد بود و حرفهای بچه ها که عشق یکشیعه به دختر ارمنی چه معنایی دارد؟
دوستانم حرفهای زیادی میزدند برق حسرت را در چشمانشان دیدم ان روز به خودم افتخار میکردم
حتی شنیدم یکی گفت
مگر ما از رژینا کمتریم
باورم نمیشد استاد اینقدر سطحی نگر باشد.تمام جملات در ذهنم حک می شد استاد را مال خودم میدیدم و از اینکه کسی نقطه ضعفی از او نداشت به خودم می بالیدم .
انکه دخترست میداند من چه میگویم
ازاده گفت رژینا اخرش چی میشه
زینب شعر بانو فروغ الزمان را خواند
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست ...
دیگر احساس تنهایی نداشتم
کوهی را به عظمت روح استاد پشت خود میدیدم
بخاطر همین شب که شد
به استاد زنگ زدم
دلهره داشتم که تحویل نگیرد و سرد جواب دهد
هرچه زنگ خورد پاسخ نداد
دنیا بر سرم خراب شد گفتمهمه آنچه دیدم و بافتم دروغ بود استاد کحا و من کحا . از پشیمانی...
پایان ۹
درحالی که منتظر بودم
جواب تندی به پردیس بدهد
و تکذیب کند
پردیس گفت
اثبات شد ؟
باورکردی ؟
این جماعت را من می شناسم
انانکه شیعه هستند وعلاقه قلبی به امامشان دارند
اگرعاشق شوند ان را آزمونی از طرف خدا میدانند در حیا و متانت و احترام سنگ تمام میگذارند
حتی اگر بلایی بر سرشان بیاید با مثال شیخ صنعان
و
هردم آید غمی از نو به مبارک بادم
خودشان را تسکین می دهند
شیرینی ....باید شیرینی بدهی بریم بوفه به ازاده و مهدیه و پربسا هم میگویم
اگر استاد به من شماره اش را داده بود تمام کلاس را شیرینی میدادم
با استاد بودن یعنی خوشبختی دنیا و اخرت
سریع در میان دختر ها پر شد که استاد به رژینا شماره داده
هبچ کس تعجب نکرد
مهدیه گفت میدانستم سر به رسوایی می زند
عشق پیری گر بجند سر به رسوایی زند
تازه اول ماجراست
وای
امان از وقتی که عارف مسلکی عاشق شود
هر روز جنونشان بیشتر میشود
خودشان را مولوی می بینند و عشقشان را شمس
در کمترین حالت عشقشان را ترسایی که به غارت ظواهر آمده تا بواطن را جلا بخشد می بینند
انروز از حرفهای مهدیه و پردیس هیچ نفهمیدم برای دوستانم ساندویچ گرفتم از خوشحالی در پوستم نبودم
اشک می ریختم و خودم را در کنار استاد می دیدم که در مراسم شکر گذاری کلیسا شرکت کرده ایم ولی به همه گفتم از رفتن خانواده ناراحتم و دلتنگ و پردیس را شاهد میگرفتم
پردیس حرفهای مرا تایید کرد و به همه دوستان گفت که دیگر در کلاس های استاد نمی آید و اینکه
استاد به احترام اسمش اجازه غیبت داده
یکی از دختر ها گفت
مگر پردیس چه احترامی دارد
من گفتم
استاد بخاطر زینب بخشید اسم واقعی پردیس زینب است .
تمام ذهنم درگیر استاد بود و حرفهای بچه ها که عشق یکشیعه به دختر ارمنی چه معنایی دارد؟
دوستانم حرفهای زیادی میزدند برق حسرت را در چشمانشان دیدم ان روز به خودم افتخار میکردم
حتی شنیدم یکی گفت
مگر ما از رژینا کمتریم
باورم نمیشد استاد اینقدر سطحی نگر باشد.تمام جملات در ذهنم حک می شد استاد را مال خودم میدیدم و از اینکه کسی نقطه ضعفی از او نداشت به خودم می بالیدم .
انکه دخترست میداند من چه میگویم
ازاده گفت رژینا اخرش چی میشه
زینب شعر بانو فروغ الزمان را خواند
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست ...
دیگر احساس تنهایی نداشتم
کوهی را به عظمت روح استاد پشت خود میدیدم
بخاطر همین شب که شد
به استاد زنگ زدم
دلهره داشتم که تحویل نگیرد و سرد جواب دهد
هرچه زنگ خورد پاسخ نداد
دنیا بر سرم خراب شد گفتمهمه آنچه دیدم و بافتم دروغ بود استاد کحا و من کحا . از پشیمانی...
پایان ۹
- ۷.۴k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط