نگاه شیطنت امیز همراه با لبخند پریسا و مهدیه و پردیس و آ
نگاه شیطنت امیز همراه با لبخند پریسا و مهدیه و پردیس و آذر
ارامم میکرد
به استاد گفتم چشم
جلوی کلاس ایستادم . سرمپایین بود نمیدانستم به پدرم فکر کنم یا استاد. هزاران سوال بی جواب در ذهنم قلیان گرفت به کفشهایم نگاه میکردم که پردیس از کنارم رد شد و گفت بله برون مارا دعوت کن
گفتم توراخدا بمون
تنهام نزار
کنارم ایستاد
گفت رژینا تو احمقی یا خودتو ....
گفتم چی میگی ...
گفت همه بچه های جامعه و فاسفه و تاریخ فهمیده اند که استاد به تو توجه خاصی داره بعد تو نمیخواهی قبول کنی ؟ سرخ شدم در دلممیگفتم کاش حقیقت داشت .
گفتم پردیس یادت باشه ما اقلیتیم
گفت عشق اقلیت نمی شناسه
در مذهبی که استاد داره
این شعر سر فصل همه جنون ها ست
(گر مرید راه عشقی
فکر بدنامی نکن
شیخ صنعان
خرقه رهن خانه خمار داشت )
استاد آمد
دست پردیس را گرفتم تا نرود
پردیس گفت سلام استاد خسته نباشید
استاد میشه منو از امدن به کلاس تا اخر ترم مرخص کنید بدون کسر از نمره کلاس
خیلی سخته برام
محبور شدم با شما و درین روز کلاس بردارم
شنبه ها فقط بخاطر کلاس شما باید بیایم
دانشگاه
استاد گفت
فرق شما با سایر دوستان چیست ؟اگر بخواهم این اجازه را بدهم باید به دفتر اموزش توضیح بدهم
پردیس دختر اکتیو و پر انرژیی بود که نبودش در کلاس خیلی نمود داشت
وقتی نبود کلاس ارام بود
شهامت عجیبی داشت در انتقاد از اساتید و هوش عجیبی در حفظیات
چون درسش عالی بود اساتید به دید احترام نگاهش میکردند
گفت استاد من با همه دانشجویان شما فرق دارم
استاد گفت چه فرقی
گفت استاد من رفیق صمیمی رژینا هستم خانه ایشان می روم به پدرش عمو میگویم
همه وجودم غرق عرق شد تپش قلب ازارم می داد دستانش را فشار دادم و کشیدم
پردیس گفت استاد باور کنید
تنها کسی که از همه بیشتر با رژینا وقت میگذرونه منم . تمام روحیاتش را می شناسم . میتوانم ....
دیگر تحمل نکردم به استاد گفتم من عجله دارم میشه بگین با من چه امری دارید که پردیس گفت استاد به من اعتماد کنید ....
مانده بودم از شهامت پردیس و اضطزاب داشتم از واکنش استاد.... ولی در کمال تعجب شنیدم استاد گفت
زینب خانوم چرا به دوستانتان میگویید پردیس صدایت کنند زینب که زیبا تر است. درست است که من برای خانوم امرودیان خیلی احترام قائلم ولی به احترام نامتان که زینب است اجازه می دهم در کلاس من حاضر نشوی .
بعد شماره همراهش را بر روی کاغذی نوشت وگفت اطلاع دارم که پدرومادرتان به ارمنستان رفته و تنها هستید میتوانید روی کمک من حساب کنید اگر نیازی بود .... بعد گفت زینب خانوم کلاس که نمی یایی ولی اگر هنگام مطالعه سوالی ذهنت را گرفت شماره مرا از دوستت بگیر . خدا حافظی کرد و رفت..ولی تمام دنیام را
پایان ۸
ارامم میکرد
به استاد گفتم چشم
جلوی کلاس ایستادم . سرمپایین بود نمیدانستم به پدرم فکر کنم یا استاد. هزاران سوال بی جواب در ذهنم قلیان گرفت به کفشهایم نگاه میکردم که پردیس از کنارم رد شد و گفت بله برون مارا دعوت کن
گفتم توراخدا بمون
تنهام نزار
کنارم ایستاد
گفت رژینا تو احمقی یا خودتو ....
گفتم چی میگی ...
گفت همه بچه های جامعه و فاسفه و تاریخ فهمیده اند که استاد به تو توجه خاصی داره بعد تو نمیخواهی قبول کنی ؟ سرخ شدم در دلممیگفتم کاش حقیقت داشت .
گفتم پردیس یادت باشه ما اقلیتیم
گفت عشق اقلیت نمی شناسه
در مذهبی که استاد داره
این شعر سر فصل همه جنون ها ست
(گر مرید راه عشقی
فکر بدنامی نکن
شیخ صنعان
خرقه رهن خانه خمار داشت )
استاد آمد
دست پردیس را گرفتم تا نرود
پردیس گفت سلام استاد خسته نباشید
استاد میشه منو از امدن به کلاس تا اخر ترم مرخص کنید بدون کسر از نمره کلاس
خیلی سخته برام
محبور شدم با شما و درین روز کلاس بردارم
شنبه ها فقط بخاطر کلاس شما باید بیایم
دانشگاه
استاد گفت
فرق شما با سایر دوستان چیست ؟اگر بخواهم این اجازه را بدهم باید به دفتر اموزش توضیح بدهم
پردیس دختر اکتیو و پر انرژیی بود که نبودش در کلاس خیلی نمود داشت
وقتی نبود کلاس ارام بود
شهامت عجیبی داشت در انتقاد از اساتید و هوش عجیبی در حفظیات
چون درسش عالی بود اساتید به دید احترام نگاهش میکردند
گفت استاد من با همه دانشجویان شما فرق دارم
استاد گفت چه فرقی
گفت استاد من رفیق صمیمی رژینا هستم خانه ایشان می روم به پدرش عمو میگویم
همه وجودم غرق عرق شد تپش قلب ازارم می داد دستانش را فشار دادم و کشیدم
پردیس گفت استاد باور کنید
تنها کسی که از همه بیشتر با رژینا وقت میگذرونه منم . تمام روحیاتش را می شناسم . میتوانم ....
دیگر تحمل نکردم به استاد گفتم من عجله دارم میشه بگین با من چه امری دارید که پردیس گفت استاد به من اعتماد کنید ....
مانده بودم از شهامت پردیس و اضطزاب داشتم از واکنش استاد.... ولی در کمال تعجب شنیدم استاد گفت
زینب خانوم چرا به دوستانتان میگویید پردیس صدایت کنند زینب که زیبا تر است. درست است که من برای خانوم امرودیان خیلی احترام قائلم ولی به احترام نامتان که زینب است اجازه می دهم در کلاس من حاضر نشوی .
بعد شماره همراهش را بر روی کاغذی نوشت وگفت اطلاع دارم که پدرومادرتان به ارمنستان رفته و تنها هستید میتوانید روی کمک من حساب کنید اگر نیازی بود .... بعد گفت زینب خانوم کلاس که نمی یایی ولی اگر هنگام مطالعه سوالی ذهنت را گرفت شماره مرا از دوستت بگیر . خدا حافظی کرد و رفت..ولی تمام دنیام را
پایان ۸
- ۶.۴k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط