part 197
part 197
بود تو دلش کلی حرف برای گفتن داشت ولی نمیتونست حتی یه کلمه به زبون بیار قلبش اجازه حرف زدن رو نمیداد فک میگدر لیاقت حرف زدن باهاش رو نداره بنظرش ری راست میگفت از وقتی اون اومده به زندگیش سوزومه داشت درد میکشین انگار اون یه لکه نحس تو زندگیشه
ری وارد اتاق شد اومد سمتش ولی جنیور متوجه حضورش نشده بود ری رفت پیششو دستشو روی شونه جنیور گذاشت. جنیور با لرزش به خودش اومدو منگ به ری نگاه کرد
ری: مستر چی انقد ذهنتو درگیر کرده
جنیور: هیچی فقط مهوش شده بودم
ری: اوکی. حالا انقد غریبه شدیم
جنیور: اومدی باهاش صحبت کنی
ری: ها؟ اوه اره
جنیور: پس من میرم بیرون تو راحت باش
ری: هرجور راحتی
جنیور رفت بیرون ظهر شده بود پس رفت بوفه بیمارستانو یه کیک و نوشیدنی گرفتو رو نیمکت بیرون بیمارستان نشستو خورد دلش میخواست چشاشو ببند و تا یه ماه بخوابه اون یه ماهه درست حسابی نخوابیده بود. به اسمون خیره شد حضور کسی رو کنار خودش حس کرد برگشت طرفش. ری بود
ری: شنیدم گفتی نمیخوای باهاش صحبت کنی
جنیور: چی؟ سوزی؟ اوم نمیخوام باهاش صحبت کنم
ری: نمیخوای یا نمیتونی
جنیور سرشو انداخت پایینو بعد یه مکس گفت
جنیور: اره نمیتونم قلبم اجازه نمیده تمام وجودم میگه تو لیاقت یه کلمه گفتن بهشو نداری
ری: هی پسر انقد به خودت فشار نیار تو مقصر نیستی
جنیور: برعکس همش تغصیر منه اگه هیچ وقت وارد زندگیش نمی شدم اون الان داشت راحت زندگیشو میکرد بجای تخت بیمارستان رو تخت گرمش بود
ری: میدونی خدا در عضای هرچیزی یه چیز دیگرو میگیره حالد فکرشو کن تو چه چیز بزرگی برای سوزومه هستی که وقتی وارد زندگیش شدی کلی چیز در عضاش داد
جنیور: اوم خیلی خوب میتونی دلداری بدی
ری: همشو برای دلداری نگفتم خوب بهش فک کن.... بنظرم برو و باهاش صحبت کن بگو همش سوتفاهم بوده بگو هنوزم ماهته و هنوزم عاشقشی
جنیور: به حرف اسونه ولی هنوز جرعت روبرو شدن باهاشو ندارم
ری: اگه الان جرعتشو به دست نیاری هیچ وقت هم جرعتشو به دست نمیاری و اون موقع تنها کاری که میتونی بکنی اینه که از دور خوشحال بودنشو با یکی دیگه ببینی
جنیور: چرا جوری صحبت میکنی انگار خودت تجربش کردی....چون تجربش نکردی فک میکنی بدست اورد جرعت اسونه
ری: از کجا میدونی که تجربش نکردم.....من نگفتم اسونه ولی اینو باید دونسته باشی که هیچ چیزی اسون بشه دست نمیاد
جنیور: بهش فکر میکنم
بود تو دلش کلی حرف برای گفتن داشت ولی نمیتونست حتی یه کلمه به زبون بیار قلبش اجازه حرف زدن رو نمیداد فک میگدر لیاقت حرف زدن باهاش رو نداره بنظرش ری راست میگفت از وقتی اون اومده به زندگیش سوزومه داشت درد میکشین انگار اون یه لکه نحس تو زندگیشه
ری وارد اتاق شد اومد سمتش ولی جنیور متوجه حضورش نشده بود ری رفت پیششو دستشو روی شونه جنیور گذاشت. جنیور با لرزش به خودش اومدو منگ به ری نگاه کرد
ری: مستر چی انقد ذهنتو درگیر کرده
جنیور: هیچی فقط مهوش شده بودم
ری: اوکی. حالا انقد غریبه شدیم
جنیور: اومدی باهاش صحبت کنی
ری: ها؟ اوه اره
جنیور: پس من میرم بیرون تو راحت باش
ری: هرجور راحتی
جنیور رفت بیرون ظهر شده بود پس رفت بوفه بیمارستانو یه کیک و نوشیدنی گرفتو رو نیمکت بیرون بیمارستان نشستو خورد دلش میخواست چشاشو ببند و تا یه ماه بخوابه اون یه ماهه درست حسابی نخوابیده بود. به اسمون خیره شد حضور کسی رو کنار خودش حس کرد برگشت طرفش. ری بود
ری: شنیدم گفتی نمیخوای باهاش صحبت کنی
جنیور: چی؟ سوزی؟ اوم نمیخوام باهاش صحبت کنم
ری: نمیخوای یا نمیتونی
جنیور سرشو انداخت پایینو بعد یه مکس گفت
جنیور: اره نمیتونم قلبم اجازه نمیده تمام وجودم میگه تو لیاقت یه کلمه گفتن بهشو نداری
ری: هی پسر انقد به خودت فشار نیار تو مقصر نیستی
جنیور: برعکس همش تغصیر منه اگه هیچ وقت وارد زندگیش نمی شدم اون الان داشت راحت زندگیشو میکرد بجای تخت بیمارستان رو تخت گرمش بود
ری: میدونی خدا در عضای هرچیزی یه چیز دیگرو میگیره حالد فکرشو کن تو چه چیز بزرگی برای سوزومه هستی که وقتی وارد زندگیش شدی کلی چیز در عضاش داد
جنیور: اوم خیلی خوب میتونی دلداری بدی
ری: همشو برای دلداری نگفتم خوب بهش فک کن.... بنظرم برو و باهاش صحبت کن بگو همش سوتفاهم بوده بگو هنوزم ماهته و هنوزم عاشقشی
جنیور: به حرف اسونه ولی هنوز جرعت روبرو شدن باهاشو ندارم
ری: اگه الان جرعتشو به دست نیاری هیچ وقت هم جرعتشو به دست نمیاری و اون موقع تنها کاری که میتونی بکنی اینه که از دور خوشحال بودنشو با یکی دیگه ببینی
جنیور: چرا جوری صحبت میکنی انگار خودت تجربش کردی....چون تجربش نکردی فک میکنی بدست اورد جرعت اسونه
ری: از کجا میدونی که تجربش نکردم.....من نگفتم اسونه ولی اینو باید دونسته باشی که هیچ چیزی اسون بشه دست نمیاد
جنیور: بهش فکر میکنم
- ۳.۹k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط