دیوانه میکند مرا آخر دو چشم مست تو
دیوانه میکند مرا آخر دو چشم مست تو
مستم نمیکند بجز جام شراب دست تو
جامی ز سرمستی رسان به کام مخمورم کنون
تا نشکند پیمان آن جامی که شد الست تو
دیگر شدم دلبسته ات دستی به دستانم رسان
چون آرزو دارم به دل به دست من پیوست تو
ترسم که بد مستی کنی بر هم خورد پیوند ما
آنگه برون آید ز تن جانی که هست ٍ هست تو
بنشین به سینه تا دلم به عشق بودنت تپد
این افتخار سینه ام به قلب من نشست تو
پیرم مگردان عاشقی بُرنا به جانانم رسان
وقتی فتادم بر عصا دیگر چه کار از دست تو
مستم نمیکند بجز جام شراب دست تو
جامی ز سرمستی رسان به کام مخمورم کنون
تا نشکند پیمان آن جامی که شد الست تو
دیگر شدم دلبسته ات دستی به دستانم رسان
چون آرزو دارم به دل به دست من پیوست تو
ترسم که بد مستی کنی بر هم خورد پیوند ما
آنگه برون آید ز تن جانی که هست ٍ هست تو
بنشین به سینه تا دلم به عشق بودنت تپد
این افتخار سینه ام به قلب من نشست تو
پیرم مگردان عاشقی بُرنا به جانانم رسان
وقتی فتادم بر عصا دیگر چه کار از دست تو
- ۳.۷k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط