{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیوانه میکند مرا آخر دو چشم مست تو

دیوانه میکند مرا آخر دو چشم مست تو
مستم نمیکند بجز جام شراب دست تو
جامی ز سرمستی رسان به کام مخمورم کنون
تا نشکند پیمان آن جامی که شد الست تو
دیگر شدم دلبسته ات دستی به دستانم رسان
چون آرزو دارم به دل به دست من پیوست تو
ترسم که بد مستی کنی بر هم خورد پیوند ما
آنگه برون آید ز تن جانی که هست ٍ هست تو
بنشین به سینه تا دلم به عشق بودنت تپد
این افتخار سینه ام به قلب من نشست تو
پیرم مگردان عاشقی بُرنا به جانانم رسان
وقتی فتادم بر عصا دیگر چه کار از دست تو
دیدگاه ها (۶)

بمان بر یاد  من ، ای  یارِ دیرینکه تا نوشم شراب تلخ و شیرینب...

کاش بین من و تو فاصله تقصیر نداشتکه پریشانی من ربط به تقدیر ...

به  قربان   رُخ  و  آئینه  دارتشدم ساکن به راهِ  بی شمارتبه ...

خیره شدم، خیره به آن روی توزخمی ام از خنجر ابروی تو مست شده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط