{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به قربان رخ و آئینه دارت

به  قربان   رُخ  و  آئینه  دارت
شدم ساکن به راهِ  بی شمارت
به هر کوچه  گذر کردم  نبودی
کجا  من  پا  گذارم  بر  گذارت
چو کوهی بودم وکاهم تو کردی
نمی خواهم  گلستان  و بهارت
تو که دل بر  دل  بیگانه  داری
چرا این جان کشیدی  کارزارت .
چو ابر تیره ای پُر بارم امشب
ببارم  تا سحر بر کوچه سارت
دیدگاه ها (۹)

دیوانه میکند مرا آخر دو چشم مست تومستم نمیکند بجز جا...

بمان بر یاد  من ، ای  یارِ دیرینکه تا نوشم شراب تلخ و شیرینب...

خیره شدم، خیره به آن روی توزخمی ام از خنجر ابروی تو مست شده ...

تا به  کی  با  یادِ  تو   پرپر  زنم  در هر گذر؟تا به  کی  جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط