پارت ۲

به کمک نقشه‌ای که در دفترچه راهنمای دانشگاه نوشته شده بود، توانست ساختمان خوابگاه را پیدا کند. ساختمونی سنگی با پنجره‌های قدیمی و پرده‌هایی که انگار سال‌هاست شسته نشده‌اند. در اصلی خوابگاه چوبی بود و روی آن با خط کمرنگ و قدیمی نوشته شده بود:
"خوابگاه دخترانه‌ی سحرگاه"
در زنگ نداشت. مارال در را رو به جولو هل داد. با یه صدای عجیب "جییغ" باز شد. بوی نم و خاک پوسیده پخش شد.
داخل، راهرویی تاریک بود با یه چراغ چشمک‌زن فرو رفته در سقفو دیوار ها پر عکس‌های سیاه‌وسفید . چهره‌هایی که به‌طرز عجیبی آشنا به‌نظر می‌رسیدند...
مارال با خودش گفت: – خب فقط چند ماه قراره اینجا باشم... فقط چند ماه...
پله‌ها را یکی یکی بالا رفت. اتاقش شماره ۲۱ بود. وقتی در را باز کرد، همه‌چی خاک‌گرفته و تاریک بود. یک پنجره‌ی کوچک، یه تخت فلزی و یه آینه‌ی ترک‌خورده جلوی در.
تا اراده کرد که چمدان را زمین بگذارد، صدای "تق‌تق‌تق..." از پشت آینه بلند شد.
خشکش زد.
دوباره همان صدا...
انگار یک نفر پشت آینه داشت راه می‌رفت... یا شاید داشت با انگشت اشاره به دیوار ضربه میزد...
مارال آرام و شمرده گفت:
– کی اونجاست؟
جوابی نشنید ولی آینه تار شد، انگار از داخل بخار گرفته باشه... و بعد، با انگشت یک جمله روی آن نوشته شد:
"تو هم مثل بقیه‌ای... فرار نکن."
مارال جیغ زد، عقب پرید و در اتاق را محکم بست.
نفسش به تندی بالا و پایین می‌رفت. از زیر در، یه نور قرمز کم‌کم شروع به نشت کردن کرد...
و صدا هایی مثل زنجیرهای کشان کشان روی زمین...
مارال پشت در قفل‌شده‌ی اتاق نشسته بود، چشم‌هاش باز اما پر از ترس. نور قرمز هنوز از زیر در بیرون می‌زد. انگار یکی اون بیرون ایستاده بود... منتظر...
صدای زنجیر تموم شد.
بعدش؟ سکوت...
مارال جرئت کرد روی پاهایش بایستد. به طرف آینه رفت. حالا هیچ نوشته‌ای نبود. ولی تصویر خودش... به حالت عجیبی نگاهش می‌کرد. مثل اینکه "مارالِ آینه" یک چیز دیگر می‌فهمید از چشمانش معلوم بود ، از لب هایش دادِ حرف های نگفته بیرون می آمد ... یه‌چیز که مارال نمی‌دونست.
شب را نخوابید.
فردا، رفت تا با مدیر آشنایی اش را آغاز کند. پیرزنی که اسمش در دفترچه نوشته شده بود:خانم سروری.اما هرکه را می دید، می گفت: – ما این‌جا کسی به این اسم نداریم... خوابگاه ما اصلاً مدیر نداره، چندساله هیچکس این‌جا رو چک نمی‌کنه.مارال گیج شد.
– پس کی اون برگه‌ی ثبت‌نام رو فرستاده بود؟ کی ایمیل زده بود که من بیام؟
دختر دیگری که در آشپزخونه خوابگاه بود (ادامه کامنتا)
#رمان #فیکشن #فیک #نینی #دخترونه #رمان_اتاق_۲۱ #دنس #چالش #کیوت #کیپاپ #fiction #fic #dance #tiktok #tik_tok #ستایش #رقص #بازی #نینی #گیم #داستان #کتاب #کتابخانه #بی_تی_اس #کره_جنوبی
دیدگاه ها (۲۷)

پارت۳

پارت ۴

پارت 1

معرفی نامه

پارت پنجم: بیداریقطار در حال حرکت بود. هلیا و لیا کنار هم نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط