پارت۳
نوار شروع به پخش کرد...
و تصویر، خود مارال به نمایش درامد.
ایستاده کنار جنازهی خانم سروری.
با زنجیرهایی خونی در دستش.
با لبخندی که خودش را با آن نمیشناخت...
مارال به تلویزیون خیره مانده بود.
تصویر خودش... با زنجیر... کنار جنازهی خشکشدهی خانم سروری.
دستانش میلرزیدن.
– نه... این من نیستم... من همچین کاری نکردم...
اما تصویر واضح بود. بدون شک خودش بود. همان کت سبز، همان دستکش با یه سوراخ کوچیک روی انگشت.
دوربین یک باره صحنهی بعدی را به نمایش دراورد مارال داشت با خودش حرف میزد. ولی صدای دوم از دهانش خارج نمیشد. از درون خودش میاومد..نه از دهانش...
"اونا بهت گفتن بری... تو موندی. پس مجازات میشی..."
تصویر تار شد. برق اتاق قطع شد.
مارال جیغ کشید. اما این بار، صدای جیغش تنها نبود. صدای چندین زن... از دیوارها... از سقف... از کف زمین... همه با هم تکرار میکردن:
"مارال... ما هنوز اینجاییم... تو هنوز فرار نکردی..."
مارال شانس خودش را در فرار امتحان کرد! خبر نداشت که باید دقیقا از کی یا چی بیزار باشد ، فقط میدانست باید اینکا را بکند ! دور و برش را نگاه کرد که چشمش به تونلی تاریک افتاد
۳ ماه قبل...
تهران – خانهی مادربزرگ مارال
مارال روی طاقچهی چوبی، دنبال کتاب قدیمی ادبیات فارسی میگشت. برای ارائهای که قرار بود در دانشگاه بدهد..اما دستش به جعبه ای خاک گرفته رسید.
– مامانبزرگ؟ این چیه؟
– دست نزن عزیزم... اون مال خیلی وقته پیشه.
اما کنجکاوی مارال بیشتر از این حرف ها بود، منتظر ماند تا مادر بزرگ از اتاق خارج شد...آرام بی سر و صدا ، در جعبه را باز کرد،در جعبه، یک نامه بود. با کاغذ زردرنگ و یه مهر مومی قرمز که ترک خورده بود. روی برگه فقط یه جمله نوشته شده بود:
"فقط کسی که انتخاب شده بخونه ."
اما به نظرشما مارال اهمیتی میداد؟ البته که ..."نه"!
___خب بچه ها، اینم پارت جدید، امیدوارم نطرات و انتقاداتی که دارید رو توی کامتا ببینم:)دوستتون دارم🫀
#fiction #fiction #رمان_اتاق_۲۱ #رمان
#دخترونه #bts #bangtan #blackpink #girl
#love #novel #roul #wallpaper #wantons
#repost #Rebecca #کیوت #آرایش #میکاپ #تهیونگ #شوگا #بی_تی_اس #رمان_از_بی_تی_اس #رمانخونه #کتابخانه #ترانه #گریم #غزه #دخترونه #me #music #love #jungkook #روز_شمار_غدیر #teahyung #kimtaehyung #kimseokjin
و تصویر، خود مارال به نمایش درامد.
ایستاده کنار جنازهی خانم سروری.
با زنجیرهایی خونی در دستش.
با لبخندی که خودش را با آن نمیشناخت...
مارال به تلویزیون خیره مانده بود.
تصویر خودش... با زنجیر... کنار جنازهی خشکشدهی خانم سروری.
دستانش میلرزیدن.
– نه... این من نیستم... من همچین کاری نکردم...
اما تصویر واضح بود. بدون شک خودش بود. همان کت سبز، همان دستکش با یه سوراخ کوچیک روی انگشت.
دوربین یک باره صحنهی بعدی را به نمایش دراورد مارال داشت با خودش حرف میزد. ولی صدای دوم از دهانش خارج نمیشد. از درون خودش میاومد..نه از دهانش...
"اونا بهت گفتن بری... تو موندی. پس مجازات میشی..."
تصویر تار شد. برق اتاق قطع شد.
مارال جیغ کشید. اما این بار، صدای جیغش تنها نبود. صدای چندین زن... از دیوارها... از سقف... از کف زمین... همه با هم تکرار میکردن:
"مارال... ما هنوز اینجاییم... تو هنوز فرار نکردی..."
مارال شانس خودش را در فرار امتحان کرد! خبر نداشت که باید دقیقا از کی یا چی بیزار باشد ، فقط میدانست باید اینکا را بکند ! دور و برش را نگاه کرد که چشمش به تونلی تاریک افتاد
۳ ماه قبل...
تهران – خانهی مادربزرگ مارال
مارال روی طاقچهی چوبی، دنبال کتاب قدیمی ادبیات فارسی میگشت. برای ارائهای که قرار بود در دانشگاه بدهد..اما دستش به جعبه ای خاک گرفته رسید.
– مامانبزرگ؟ این چیه؟
– دست نزن عزیزم... اون مال خیلی وقته پیشه.
اما کنجکاوی مارال بیشتر از این حرف ها بود، منتظر ماند تا مادر بزرگ از اتاق خارج شد...آرام بی سر و صدا ، در جعبه را باز کرد،در جعبه، یک نامه بود. با کاغذ زردرنگ و یه مهر مومی قرمز که ترک خورده بود. روی برگه فقط یه جمله نوشته شده بود:
"فقط کسی که انتخاب شده بخونه ."
اما به نظرشما مارال اهمیتی میداد؟ البته که ..."نه"!
___خب بچه ها، اینم پارت جدید، امیدوارم نطرات و انتقاداتی که دارید رو توی کامتا ببینم:)دوستتون دارم🫀
#fiction #fiction #رمان_اتاق_۲۱ #رمان
#دخترونه #bts #bangtan #blackpink #girl
#love #novel #roul #wallpaper #wantons
#repost #Rebecca #کیوت #آرایش #میکاپ #تهیونگ #شوگا #بی_تی_اس #رمان_از_بی_تی_اس #رمانخونه #کتابخانه #ترانه #گریم #غزه #دخترونه #me #music #love #jungkook #روز_شمار_غدیر #teahyung #kimtaehyung #kimseokjin
- ۹.۴k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط