پارت 1

باران آرام‌آرام روی شیشه‌ی اتوبوس می‌کوبید. صدای قطره‌ها شبیه به لالایی خسته‌کننده بود، ولی مارال چشم از پنجره برنمی‌داشت. این اولین روزی بود که تنهایی از خانه و خانواده دور می‌شد. شهری که حتی اسمش برای او غریبه بود، حالا قرار بود هم خوابگاهش باشه، هم محل کار، هم کابوس...
مارال بیست‌ساله بود. قبول شده در دانشگاه شهری به نام "رامسر"؛ شهری ساکت با هوای مه‌آلود. یه پیشنهاد کاری عجیب در یک کتابخانه قدیمی اما مشهور، باعث شده بود که حتی بدون فکر کردن، وسایلش رو جمع کند و بیاید.
وقتی اتوبوس ایستاد، مه غلیظی همه‌جا را پوشونده بود. هیچ صدایی نمی‌آمد. راننده فقط اشاره کرد که پیاده شود. مارال با چمدان کوچکش پیاده شد. تنها چیزی که در آن مه دیده می‌شد، چراغ کم‌نور بالای ایستگاه کوچیک بود.
ناگهان صدای تق‌تق قدم‌هایی پشت سرش اومد.
برگشت...
هیچ‌کس نبود.
تنها بود. یا شاید فکر می‌کرد که تنهاست...
تلفنش را درآورد که مکان خوابگاه رو چک کند
... آنتن نداشت. گوشی خاموش شد. باتری؟ نصفه داشت... پس چرا خاموش شد؟!
دلش هری ریخت.
در مه غلیظ و نفس گیر، یک زنِ پیر با لباس سیاه از آن ‌طرف خیابان رد شد. یه لحظه ایستاد، مستقیم به چشم‌های مارال زل زد و بعد ناپدید شد. نه اینکه راهش را ادامه بدهد، واقعاً ناپدید شد، در مه...
مارال آب دهانش را قورت داد و آرام و زمزمه وار گفت:
– این‌جا چشه آخه...؟
قدم‌زنون راه افتاد سمت کوچه‌ای که روی تابلوش نوشته بود:
"کوچه‌ی سرد شماره ۱۳"
مارال هنوز به فکر پیرزنِ بود
سعی کرد به خود نبازد و آرام بگیرد، با آنکه زن عجیب ناپدید شده بود، با خودش گفت شاید فقط خیالات بوده. شب بود، خسته بود، و این مه لعنتی همه‌چی رو ترسناک‌تر می‌کرد.
----
خب این پارت تموم شد، اگر خوشتون اومد لایک کنید، ممنون🎀🫀
#fiction #fiction #رمان_اتاق_۲۱ #رمان
#دخترونه #bts #bangtan #blackpink #girl
#love #novel #roul #wallpaper #wantons
#repost #Rebecca #کیوت #آرایش #میکاپ #تهیونگ #شوگا #بی_تی_اس #رمان_از_بی_تی_اس #رمانخونه #کتابخانه #ترانه #گریم #غزه #دخترونه
دیدگاه ها (۵۴)

پارت ۲

پارت۳

معرفی نامه

رمان انیمه ای هنوز نه چپتر ۲۵

عشـــق تحقیر شـده𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵...

black flower(p,311)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط