{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همیشه از فرار میترسیدم

همیشه از فرار میترسیدم
میترسیدم نکند وقتی میدوم کسی موهایم را از پشت چنگ بزند
که مرا برگرداند
آنوقت چطور به صورتشان نگاه کنم و اشک در چشمانم موج نزند
همیشه از فرار میترسیدم
میترسیدم از این حس ِ نفرت توام که مرا مجبور کرده است دست به فرار بزنم

حال بغض کرده ام
نمیدانم چه بگویم
نمیدانم دستم را به کجا تکیه دهم
ولی این را میدانم ضربه که بخوری توان بلند شدن نیست تا وقتی که دستی تو را جمع کند
آخر زمین خوردن شکستن است
شکستنِ قلب
درد دارد ، مثل تمامِ سالهایی که خندیدیم و با هر خنده عمقِ شادی را فراموش کردیم

سکوتِ ماشین شکسته هایم را با باد به ناکجا میبرد
هر تکه را جایی می اندازد
سکوتِ ماشین یادم می آورد که من هیچگاه شبیه قبل نخواهم شد و این درد گریبانم را خواهد گرفت
تا پایان ِ عمر

ماشین که متوقف میشود
اشک آخرم پایین میچکد
آه میکشد
اشک آخرم تبدیل به سیلی جدید میشود
دیدگاه ها (۱۲)

## فصل سوم: سکوتِ پیش از انفجارمسیر رسیدن به خانه، مثل یک کا...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وهفتم: کسی که ماند---از مهمان‌خانه رف...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁵جونگ‌کوک دوباره سر جاش نشسته بود.انگ...

ازدواج پر حاشیه من☆پارت ۷☆{اسلاید دو انگشترا}ویو ا/ت:صبح ساع...

آن شب، برای اولین بار سوار ماشین مایکی شدم.داخل ماشین سکوت ع...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁵دو روز بعد...زخم‌های جونگکوک کمی به...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۰

دلبر رئیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط