یک روزهایی آدم دنبال یک قبر خالی میگردد تا بتواند هرچه خاطره دارد را یکجا دفن کند....
بنشیند بر مزارآرزوهایش و فاتحه ای بخواند برای همه ی آن خواستن هایی که هیچ وقت داشتن نشده...برای آن دستی که هرگز نگرفته ...لبی که هرگز نبوسیده و آغوشی که هرگز گرمایش سهم سردی و تنهایی قلبش نشده....
آدم باید بتواند در این دنیای بی درو پیکر جایی داشته باشد دور از دسترس رویاهای ناممکن که بتواند آنجا از خیر گیسوان بلندی که در حسرت نوازش دستهای یک نفر سپید شده بگذرد....
جواد......درجنگل روزهای نبودنت برای من و این خاطره های زبان نفهم یک قبرخالی رزرو کن...میخواهم خودم را زنده بگورکنم..
یک روزهایی آدم دنبال یک قبر خالی میگردد تا بتواند هرچه خاطره دارد را یکجا دفن کند....
بنشیند بر مزارآرزوهایش و فاتحه ای بخواند برای همه ی آن خواستن هایی که هیچ وقت داشتن نشده...برای آن دستی که هرگز نگرفته ...لبی که هرگز نبوسیده و آغوشی که هرگز گرمایش سهم سردی و تنهایی قلبش نشده....
آدم باید بتواند در این دنیای بی درو پیکر جایی داشته باشد دور از دسترس رویاهای ناممکن که بتواند آنجا از خیر گیسوان بلندی که در حسرت نوازش دستهای یک نفر سپید شده بگذرد....
جواد......درجنگل روزهای نبودنت برای من و این خاطره های زبان نفهم یک قبرخالی رزرو کن...میخواهم خودم را زنده بگورکنم..
- ۲۷۹
- ۰۲ اسفند ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط