من از جنگل خاکستری اندوه برمیگشتم وقتی که تمام روز و شبهای من پر از صدای شیون پسریکی بود که یک شب باد او را از ایوان خانه شان ربود...
وقتی تمام صورتکهای شهر آهنی به جنگل ابر بدل شد و آدمها شکل درختهای سیاه و سپید را به خود میگرفتند من با هر قدم که میدویدم گویا سایه ی ناشناس روح سرگردان مردی را به دنبال خود میکشیدم که شکل پیری من بود...
مردی که در انتظار آمدن مردی از قبیله ی باران نه تنها گیسوانش که چشمهایش نیز سپید شد...
جواد...وقتی صدای مهربان تو از آن دور دستها شنیده شد من برگشتم و نگاه کردم به امتداد جاده ای که به تو،نه.به شروع کابوسهای شبانه ی من میرسید........
من از جنگل خاکستری اندوه برمیگشتم وقتی که تمام روز و شبهای من پر از صدای شیون پسریکی بود که یک شب باد او را از ایوان خانه شان ربود...
وقتی تمام صورتکهای شهر آهنی به جنگل ابر بدل شد و آدمها شکل درختهای سیاه و سپید را به خود میگرفتند من با هر قدم که میدویدم گویا سایه ی ناشناس روح سرگردان مردی را به دنبال خود میکشیدم که شکل پیری من بود...
مردی که در انتظار آمدن مردی از قبیله ی باران نه تنها گیسوانش که چشمهایش نیز سپید شد...
جواد...وقتی صدای مهربان تو از آن دور دستها شنیده شد من برگشتم و نگاه کردم به امتداد جاده ای که به تو،نه.به شروع کابوسهای شبانه ی من میرسید........
- ۴۶۳
- ۰۲ اسفند ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط