{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مدام چیز های مقوی بخوردش میداد

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ⁷
مدام چیز های مقوی بخوردش میداد.
از اونجایی که تهیونگ فرشته بود و میتونست خودش رو ترمیم کنه زیاد کار خاصی لازم نبود.
الان ۱۲ ساعت گذشته بود که تهیونگ کم کم ملچ مولوچ کرد و خودشو کش و قوصی داد.
-امگا؟
-ه-هوم؟
جونگکوک لبخندی زد.
-حالت خوبه؟
-گ-گشنمه کوکی...
-الان بر میگردم
-نه! نروووو
دست جونگکوک رو گرفت و گونه اش رو به دستش مالید.
-مگه نگفتی گشنته؟
-خب؟
-خب میرم برات غذا بیارم دیگه
-نه! نرووو!!
(*تاثیرات مارک:)
-میتونی رو پاهات وایسی؟
با چشم های ستاره ایش که با نور خورشید میشد عمقش رو دید به جونگکوک زل زد و دست هاشو باز کرد.
-کوکی؟؟
جونگکوک اهی کشید و تهیونگ رو براید استایل بغل کرد.
-وویییییی
تهیونگ پاهاشو تو هوا تکون میداد و گونش رو به سینه جونگکوک میمالید.
-انقدر شیطونی نکن
...
اولین باری بود که فرشته ها و شیطان ها همدیگر رو ملاقات میکردن اونم بخاطر پسر هاشون بود. پسر های هردو گم شده بود. فقط مادر جونگکوک بود که مطمعن بود پسرش پیش اون امگاییه که میگفت و با هم فرار کردن ولی به هیچکس چیزی نگفت.
برای این دور هم جمع شده بودن که بدونن پسرشون تو سرزمین دیگریه یا نه...
-باید هردو سرزمین رو زیر و رو کنیم تا پیداشون کنیم!! اونها هرکسی نیستن!! شاهزاده هایی که عامل متحد شدن ما هستن و حتی پادشاهان اینده!
ته ایل گفت و جی وو با سر تأیید کرد.
-موافقم! ولی... از کجا معلوم شما قایمش نکرده باشین؟!
-چرا باید همچین کاری کنم؟!
-چون از پسرم استفاده کنید و سرزمین ما رو هم صاحب بشید!
ته ایل بلند شد.
-این کار شما توهین محسوب میشه!! اصلا از کجا معلوم شما پسر کوچولوی من رو ندزدیده باشین؟!
-چرا باید اینکارو بکنم؟!
جی وو هم بلند شد.
-اون با ارزش ترین چیزیه که من دارم و ممکنه به عنوان گروگان بگیریدش و سرزمین ما رو صاحب بشید!!
-این کار شما هم توهین محسوب میشه!!
-شما اول شروع کردین!!!
و دعوایی بین دو سرزمین شکل گرفت و میون این دعوا ها جفت دردسر درست کن ما برای خودشون عشق میکردن...
...
-ووواووو این چیه؟؟
-یه گوی جادویی
چشم هاش با نور گوی میرخشیدند.
-به چه دردی میخوره؟
-میتونه کسی یا جایی که میخای رو بهت نشون بده...
-واقعنیییی؟؟
-اره
-خب میخوام اپام رو ببینم!
گوی نور زیادی داد و پدر تهیونگ رو نشون داد که روی تخت بود و خواب بود ولی اخمی بین ابرو هاش بود.
-اپا عصبیه... حتما دوباره اوما باهاش قهره
و نخودی خندید.
(*باباش لباس خواب تنشه و تاج سرش نیست پس جونگکوک همچنان نمیدونه که تهیونگ همون شاهزاده)
جونگکوک لبخند محوی به خنده تهیونگ زد.
-بامزه کوچولو...
دیدگاه ها (۱۹)

ₘᵧ ₗᵢₜₜₗₑ ᵦₐₗₗₑᵣᵢₙₐ | ₚₐᵣₜ ₅طی اصرار های فراوان بلاخره جیمین...

قبل از اینکه جمله اش تموم بشه یونگی مثل گربه وحشی پرید روش و...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ⁶-کوکی!! گرفتمش!! دستش پش...

ₘᵧ ₗᵢₜₜₗₑ ᵦₐₗₗₑᵣᵢₙₐ | ₚₐᵣₜ ₄چرخید که یونگی که فقط شلوار پاش ...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ¹²جونگکوک سمتش پرواز کرد ...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²⁷همه جاهایی که فکر میکرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط