{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...

⚖️ اتاق فرمان؛ جایی که سرنوشت رقم می‌خورد

تالار فرمان، وسیع‌ترین و باشکوه‌ترین بخشِ قصر بود.

سقفِ بلندش با طاق‌هایی از سنگ‌هایِ سیاه پوشیده شده بود که نوری کمرنگ و آبی از خود ساطع می‌کردند. در مرکز، میزی بزرگ از چوبِ سرخِ کهن قرار داشت که نقشه‌هایی از سرزمین‌های مختلف جهانِ زیرزمینی روی آن گسترده شده بود.

ساسوکه پشت میز ایستاده بود. بازوهایش را روی سینه جمع کرده و با نگاهی سرد، به نقشه‌ای از قلمروی گرگینه‌ها خیره بود. لباسِ رسمیِ سیاهش، با نشانِ خونینِ خاندان اوچیها بر سینه، بر قامتِ رشیدش نشسته بود.

در سوی دیگر میز، ایتاچی به آرامی بر صندلی تکیه داده بود و با نگاهِ همیشه‌ی آرام و محاسبه‌گرش، صفحهای از کتابی کهنسال را ورق می‌زد. انگشتان باریکش روی خطوطِ نوشته‌های باستانی می‌لغزید.

«... و اگر گرگینه‌ها دست به حمله بزنند، مرزهای شرقی ما در معرض خطر است.»

ایتاچی بدون بلند کردن سر، این را گفت.

ساسوکه پاسخی نداد. فقط لب پایینیش را به دندان کشید. انگار که پاسخ را می‌دانست، اما نمی‌خواست به زبان بیاورد. (هر چند ما که خبر داریم به خواطر خوشی های شب گذشته بوده...🫦)

تا اینکه...

ناگهان، ایتاچی مکث کرد.

سرش را بالا آورد و به سمت درِ اتاق فرمان خیره شد. چشمانِ سیاهِ او برای لحظه‌ای برقی از خود نشان دادند؛ نشانه‌ای که فقط کسی می‌توانست ببیند که چیزی را حس کرده است.

«ساسوکه...»

ایتاچی با صدای یکنواخت و عمیقش گفت:

«تو هم حسش می‌کنی؟»

ساسوکه با کمی تردید، چشمانش را بست. نفس عمیقی کشید. برای لحظه‌ای، جهانِ اطرافش محو شد. فقط انرژی بود که در فضا جریان داشت، مانند امواجِ یک اقیانوسِ تاریک.

انرژی که می‌شناختش.
انرژی که می‌دانست برای چه کسی است.

لبخندی ناگهانی و سرد، بر لب‌های ساسوکه نقش بست. نیشخندی که از سرِ دانایی و قدرتی کهنه بود.

«پس... برگشته.»

صدای ساسوکه میانِ نقسه هایی از جهان زیر زمینی که در قفسه های اتاق پر بودند پیچید و پیچید.📜
او آرام از پشتِ میز خارج شد و قامتش را راست کرد.

در همان لحظه، صدای قدم‌های استوار و سنگین در راهرو، نزدیک‌تر و نزدیک‌تر شد.

درِ اتاق فرمان، بی‌آنکه کسی به آن دست بزند، با یک نیروی نامرئی و مغرورانه به آرامی به داخل باز شد.

اوبیتو اوچیها، در چهارچوبِ در ایستاده بود.

بادِ سرد از پشت سرش، شنل تیره‌اش را به حرکت درمی‌آورد. آن یک نگاه پشتِ نقاب، مستقیم و بی‌پروا، ساسوکه و ایتاچی را در میان گرفت.

«ایتاچی.»

صدای اوبیتو خشن و محکم بود. اما وقتی چشم‌هایش به ساسوکه رسید، لحنش نرم‌تر شد؛ با لایه‌ای از شناختِ قدیمی.

«ساسوکه... بزرگ شدی.»

ساسوکه با نگاهِ سرد و نافذش، پاسخی نداد؛ فقط با همان نیشخندِ همیشگی، او را زیر نظر گرفت.

ایتاچی هم که روی صندلی نشسته بود، دو آرنجش را به میز تکیه داد و انگشتاش رو جلوی دهنش گرفت تا نیشخندش دیده نشود...😈

در هوای سنگین اتاق، نوری از ماه، بر نقابِ اوبیتو تابید و لحظه‌ای سایه‌ای از چهره‌اش را آشکار کرد...

و سکوت، با بازگشتِ سایه‌ای قدیمی، سنگین‌تر از همیشه بر تالارِ فرمان نشست. 🩸⚖️
دیدگاه ها (۶)

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت یازدهم: ...

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ فصل س...

سناریو ساسونارو 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل د...

*### سناریو: «رایحه حقیقت»فضا:** دفتر هوکاگه، نیمه‌شب. ناروت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط