Again (25)
Again (25)
روز بعد...
از همون اول صبح معلوم بود حال جیمین خوب نیست.
نه شوخی میکرد.
نه میخندید.
نه مثل همیشه انرژی داشت.
یکی از دوستاش زد رو شونهش.
ـ داداش، چی شده؟
ـ هیچی.
ـ بابا معلومه یه چیزی شده.
ـ گفتم هیچی.
دوستش دیگه چیزی نگفت.
اما جیمین خودش میدونست داره دروغ میگه.
اون پیام لعنتی هنوز از ذهنش بیرون نرفته بود.
«امروزم میبینمت؟»
هرچی بیشتر بهش فکر میکرد...
بیشتر ذهنش درگیر میشد.
---
زنگ ناهار...
سلین سینی غذاش رو برداشت و کنار جیمین نشست.
ـ چرا انقدر ساکتی؟
جیمین بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
ـ من؟
ـ آره دیگه، تو.
ـ چیزی نیست.
سلین چند ثانیه بهش خیره شد.
ـ مطمئنی؟
جیمین یه لبخند زورکی زد.
ـ آره.
این بار...
خودش بود که داشت دروغ میگفت.
---
بعد از مدرسه...
سلین کیفش رو برداشت.
ـ من باید برم.
ـ انقدر زود؟
ـ آره، یه کاری دارم.
جیمین فقط سر تکون داد.
ـ باشه.
سلین لبخند زد.
ـ بعداً حرف میزنیم.
ـ باشه...
و رفت.
جیمین چند ثانیه همونجا وایساد.
بعد آروم زیر لب گفت:
ـ ببخشید...
و راه افتاد دنبالش.
خودش هم از این کاری که میکرد خوشش نمیاومد.
هی با خودش میگفت:
"نکن..."
"اعتماد داشته باش..."
ولی دلش آروم نمیشد.
---
سلین چند خیابون جلوتر رفت.
آخرش جلوی یه کافه وایساد.
در رو باز کرد و رفت داخل.
جیمین اون طرف خیابون ایستاد.
از پشت شیشه به داخل نگاه کرد.
اول فقط سلین رو دید.
داشت منتظر کسی بود.
چند لحظه بعد...
یه پسر وارد کافه شد.
مستقیم رفت سمت سلین.
سلین تا دیدش، لبخند زد.
یه لبخند واقعی...
همون لبخندی که مدتها بود جیمین ندیده بود.
قلبش یه لحظه فرو ریخت.
ولی بازم سعی کرد به خودش امید بده.
ـ شاید فقط دوستشه...
شاید...
همون موقع...
پسر دست سلین رو گرفت.
و...
سلین دستش رو پس نکشید.
جیمین خشکش زد.
تمام صداهای اطراف انگار قطع شده بودن.
دیگه هیچ بهونهای وجود نداشت.
نه سوءتفاهمی...
نه توضیحی...
فقط یه حقیقت تلخ...
و جیمین، که پشت شیشه کافه ایستاده بود و انگار توی چند ثانیه، قلبش تیکهتیکه شد...
فقط حقیقت.
و حقیقت دردناک تر از چیزی بود که تصور میکرد...
ادامه دارد...
#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
روز بعد...
از همون اول صبح معلوم بود حال جیمین خوب نیست.
نه شوخی میکرد.
نه میخندید.
نه مثل همیشه انرژی داشت.
یکی از دوستاش زد رو شونهش.
ـ داداش، چی شده؟
ـ هیچی.
ـ بابا معلومه یه چیزی شده.
ـ گفتم هیچی.
دوستش دیگه چیزی نگفت.
اما جیمین خودش میدونست داره دروغ میگه.
اون پیام لعنتی هنوز از ذهنش بیرون نرفته بود.
«امروزم میبینمت؟»
هرچی بیشتر بهش فکر میکرد...
بیشتر ذهنش درگیر میشد.
---
زنگ ناهار...
سلین سینی غذاش رو برداشت و کنار جیمین نشست.
ـ چرا انقدر ساکتی؟
جیمین بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
ـ من؟
ـ آره دیگه، تو.
ـ چیزی نیست.
سلین چند ثانیه بهش خیره شد.
ـ مطمئنی؟
جیمین یه لبخند زورکی زد.
ـ آره.
این بار...
خودش بود که داشت دروغ میگفت.
---
بعد از مدرسه...
سلین کیفش رو برداشت.
ـ من باید برم.
ـ انقدر زود؟
ـ آره، یه کاری دارم.
جیمین فقط سر تکون داد.
ـ باشه.
سلین لبخند زد.
ـ بعداً حرف میزنیم.
ـ باشه...
و رفت.
جیمین چند ثانیه همونجا وایساد.
بعد آروم زیر لب گفت:
ـ ببخشید...
و راه افتاد دنبالش.
خودش هم از این کاری که میکرد خوشش نمیاومد.
هی با خودش میگفت:
"نکن..."
"اعتماد داشته باش..."
ولی دلش آروم نمیشد.
---
سلین چند خیابون جلوتر رفت.
آخرش جلوی یه کافه وایساد.
در رو باز کرد و رفت داخل.
جیمین اون طرف خیابون ایستاد.
از پشت شیشه به داخل نگاه کرد.
اول فقط سلین رو دید.
داشت منتظر کسی بود.
چند لحظه بعد...
یه پسر وارد کافه شد.
مستقیم رفت سمت سلین.
سلین تا دیدش، لبخند زد.
یه لبخند واقعی...
همون لبخندی که مدتها بود جیمین ندیده بود.
قلبش یه لحظه فرو ریخت.
ولی بازم سعی کرد به خودش امید بده.
ـ شاید فقط دوستشه...
شاید...
همون موقع...
پسر دست سلین رو گرفت.
و...
سلین دستش رو پس نکشید.
جیمین خشکش زد.
تمام صداهای اطراف انگار قطع شده بودن.
دیگه هیچ بهونهای وجود نداشت.
نه سوءتفاهمی...
نه توضیحی...
فقط یه حقیقت تلخ...
و جیمین، که پشت شیشه کافه ایستاده بود و انگار توی چند ثانیه، قلبش تیکهتیکه شد...
فقط حقیقت.
و حقیقت دردناک تر از چیزی بود که تصور میکرد...
ادامه دارد...
#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
- ۲.۰k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط