Start Again (23)
Start Again (23)
همون روز...
حرفی که جیمین زده بود، مدام توی ذهن یونا میچرخید.
"انگار دیگه مثل قبل نیست..."
شاید...
بالاخره خودش هم یه چیزی رو حس کرده بود.
---
چند روز بعد...
زنگ آخر خورد.
بچهها یکییکی از کلاس میرفتن بیرون.
جیمین هم مثل همیشه کیفش رو برداشت و رفت سمت حیاط.
قرار بود با سلین برگرده خونه.
اما هرچی منتظر موند...
از سلین خبری نشد.
گوشیش رو درآورد.
یه پیام داد.
«کجایی؟»
سین هم نخورد.
زنگ زد.
خاموش.
ـ عجیبه...
چند دقیقه همونجا وایساد.
هر چند ثانیه یه بار به در مدرسه نگاه میکرد.
ولی سلین نیومد.
آخرش با یه آه راه افتاد و تنها رفت.
---
فردای اون روز...
سلین انگار نه انگار که دیروز غیبش زده بود.
با یه لبخند اومد توی کلاس.
ـ ببخشید... دیروز گوشیم خاموش شده بود.
جیمین آروم پرسید:
ـ کل عصر؟
ـ آره.
ـ عجب...
ـ ناراحت شدی؟
جیمین فقط شونه بالا انداخت.
ـ نه.
اما این بار...
دیگه لبخند نزد.
---
زنگ ناهار...
سلین از جاش بلند شد.
ـ من یه کاری دارم، الان برمیگردم.
جیمین فقط یه نگاه بهش کرد.
ـ باشه.
نه پرسید کجا.
نه گفت چرا.
سلین هم بدون حرف اضافه از کلاس رفت.
---
بعد از رفتنش...
یکی از دوستای جیمین کنار دستش نشست.
ـ داداش...
ـ جان؟
ـ یه چیزی بگم، ناراحت نمیشی؟
ـ بگو.
دوستش یه نگاهی به در کلاس انداخت.
ـ مطمئنی همه چی بین تو و سلین اوکیه؟
جیمین اخماش رفت تو هم.
ـ چرا اینو میگی؟
ـ هیچی... فقط...
ـ فقط چی؟
ـ این چند وقت خیلی عجیب شده.
همش یه جایی میره، همش گوشیشه دستشه...
قبلاً اینجوری نبود.
جیمین چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ شاید فقط سرش شلوغه...
ولی حتی خودش هم موقع گفتن این حرف، مطمئن به نظر نمیرسید.
---
اون طرف حیاط...
یونا از دور حواسش به جیمین بود.
برای اولین بار...
دیگه اون پسر همیشه شاد و پرانرژی به نظر نمیرسید.
یه چیزی توی نگاهش عوض شده بود.
یونا آروم زیر لب گفت:
ـ کاش فقط یه سوءتفاهم باشه...
اما ته دلش...
خودش هم میدونست که احتمالاً قضیه خیلی بیشتر از یه سوءتفاهمه.
ادامه دارد...
همون روز...
حرفی که جیمین زده بود، مدام توی ذهن یونا میچرخید.
"انگار دیگه مثل قبل نیست..."
شاید...
بالاخره خودش هم یه چیزی رو حس کرده بود.
---
چند روز بعد...
زنگ آخر خورد.
بچهها یکییکی از کلاس میرفتن بیرون.
جیمین هم مثل همیشه کیفش رو برداشت و رفت سمت حیاط.
قرار بود با سلین برگرده خونه.
اما هرچی منتظر موند...
از سلین خبری نشد.
گوشیش رو درآورد.
یه پیام داد.
«کجایی؟»
سین هم نخورد.
زنگ زد.
خاموش.
ـ عجیبه...
چند دقیقه همونجا وایساد.
هر چند ثانیه یه بار به در مدرسه نگاه میکرد.
ولی سلین نیومد.
آخرش با یه آه راه افتاد و تنها رفت.
---
فردای اون روز...
سلین انگار نه انگار که دیروز غیبش زده بود.
با یه لبخند اومد توی کلاس.
ـ ببخشید... دیروز گوشیم خاموش شده بود.
جیمین آروم پرسید:
ـ کل عصر؟
ـ آره.
ـ عجب...
ـ ناراحت شدی؟
جیمین فقط شونه بالا انداخت.
ـ نه.
اما این بار...
دیگه لبخند نزد.
---
زنگ ناهار...
سلین از جاش بلند شد.
ـ من یه کاری دارم، الان برمیگردم.
جیمین فقط یه نگاه بهش کرد.
ـ باشه.
نه پرسید کجا.
نه گفت چرا.
سلین هم بدون حرف اضافه از کلاس رفت.
---
بعد از رفتنش...
یکی از دوستای جیمین کنار دستش نشست.
ـ داداش...
ـ جان؟
ـ یه چیزی بگم، ناراحت نمیشی؟
ـ بگو.
دوستش یه نگاهی به در کلاس انداخت.
ـ مطمئنی همه چی بین تو و سلین اوکیه؟
جیمین اخماش رفت تو هم.
ـ چرا اینو میگی؟
ـ هیچی... فقط...
ـ فقط چی؟
ـ این چند وقت خیلی عجیب شده.
همش یه جایی میره، همش گوشیشه دستشه...
قبلاً اینجوری نبود.
جیمین چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ شاید فقط سرش شلوغه...
ولی حتی خودش هم موقع گفتن این حرف، مطمئن به نظر نمیرسید.
---
اون طرف حیاط...
یونا از دور حواسش به جیمین بود.
برای اولین بار...
دیگه اون پسر همیشه شاد و پرانرژی به نظر نمیرسید.
یه چیزی توی نگاهش عوض شده بود.
یونا آروم زیر لب گفت:
ـ کاش فقط یه سوءتفاهم باشه...
اما ته دلش...
خودش هم میدونست که احتمالاً قضیه خیلی بیشتر از یه سوءتفاهمه.
ادامه دارد...
- ۶۷۷
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط