{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Start Again (24)

Start Again (24)

دو روز بعد...

از بیرون همه‌چی عادی به نظر می‌رسید.

همه مثل همیشه می‌خندیدن، حرف می‌زدن و سر کلاس بودن.

ولی برای جیمین...

هیچ‌چیز مثل قبل نبود.

هر بار به سلین پیام می‌داد، جوابش ساعت‌ها بعد می‌اومد.

هر بار می‌گفت:

ـ امروز با هم بریم؟

سلین یه بهونه جدید می‌آورد.

ـ باید برم خونه.

ـ کار دارم.

ـ بعداً باشه.

اولش جیمین چیزی نمی‌گفت.

اما کم‌کم داشت اذیت می‌شد.

---

زنگ تفریح...

سلین کنار پنجره وایساده بود.

گوشیش دستش بود و با دیدن صفحه، یه لبخند ریز زد.

همون موقع جیمین رفت کنارش.

ـ با کی چت می‌کنی؟

سلین یه لحظه جا خورد.

بعد سریع صفحه گوشی رو خاموش کرد.

ـ کسی نیست.

ـ کسی نیست؟

ـ آره.

جیمین ابروش رو بالا انداخت.

ـ پس چرا اینقدر قایمش می‌کنی؟

سلین یه خنده مصنوعی کرد.

ـ باز شروع کردی؟

ـ من فقط یه سؤال پرسیدم.

ـ خب منم جواب دادم.

بعد بدون اینکه منتظر چیزی بمونه، از کنارش رد شد و رفت.

جیمین همونجا موند.

چند لحظه فقط به رفتنش نگاه کرد.

تا حالا...

هیچ‌وقت بینشون اینجوری حرف رد و بدل نشده بود.

---

بعد از مدرسه...

جیمین یادش افتاد کیفش رو توی کلاس جا گذاشته.

برگشت داخل.

همون موقع چشمش افتاد به گوشی سلین.

روی نیمکت مونده بود.

ـ ای بابا...

باز جا گذاشتش.

گوشی رو برداشت تا براش ببره.

اما درست همون لحظه...

صفحه گوشی روشن شد.

یه پیام جدید اومد.

فرستنده:

❤️ Minho

جیمین ناخودآگاه خشکش زد.

چشمش افتاد به متن پیام.

"امروزم می‌بینمت؟"

قلبش یه لحظه فرو ریخت.

چند ثانیه فقط به صفحه خیره موند.

بعد سریع نگاهش رو برگردوند.

ـ نه...

حتماً یکی از دوستاشه.

شاید فامیله...

شاید...

داشت هر بهونه‌ای پیدا می‌کرد تا خودش رو آروم کنه.

اما اون حس بد...

این بار خیلی واقعی‌تر از قبل بود.

---

همون شب...

جیمین روی تختش دراز کشیده بود.

گوشیش توی دستش بود.

چت خودش و سلین رو بالا و پایین می‌کرد.

آخرین پیامش چند ساعت پیش ارسال شده بود.

"رسیدی خونه؟"

هنوز حتی سین هم نخورده بود.

جیمین آهی کشید.

گوشیش رو کنار گذاشت.

برای اولین بار...

واقعاً شک کرده بود.

و از این حس متنفر بود.

چون بیشتر از هر چیزی...

دلش می‌خواست اشتباه کرده باشه.

ادامه دارد...

#رمان#داستان#فیک#فیکشن# کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
دیدگاه ها (۸)

Start Again (23)همون روز...حرفی که جیمین زده بود، مدام توی ذ...

روزتون مبارککککککک🎀💋💋💋امروز : ۱۴۰۵/۴/۵ هستیم و این به این من...

Start Again (22)یک هفته بعد...دیگه حتی یونا هم خسته شده بود ...

Start Again (21)چند روز بعد...اون حس بدی که یونا داشت، نه‌تن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط