Start Again (26)
Start Again (26)
جیمین چند ثانیه همونجا خشکش زده بود.
فقط از پشت شیشه به سلین نگاه میکرد.
سلین روبهروی اون پسر نشسته بود...
میخندید...
انگار نه انگار که یه دوستپسر داره.
انگار جیمین اصلاً وجود نداشت.
جیمین آروم یه قدم عقب رفت.
دیگه طاقت نداشت.
برگشت...
و بدون اینکه سلین حتی بفهمه اونجا بوده، رفت.
---
همون شب...
گوشی جیمین چند بار پشت سر هم ویبره خورد.
سلین:
«رسیدی خونه؟»
چند دقیقه بعد...
«چرا جواب نمیدی؟»
بازم چند دقیقه...
«جیمین؟»
جیمین فقط به صفحه گوشی نگاه کرد.
نه پیاما رو سین زدـ
نه چیزی نوشت.
آخرش گوشی رو پرت کرد روی تخت.
دستاش رو روی صورتش کشید.
برای اولین بار...
واقعاً دلش شکسته بود.
---
فردای اون روز...
سلین مثل همیشه با لبخند وارد کلاس شد.
اما تا چشمش به جیمین افتاد...
لبخندش محو شد.
جیمین حتی یه نگاه هم بهش نکرد.
فقط رفت نشست سر جاش.
سلین آروم نزدیکش شد.
ـ جیمین...
هیچ جوابی.
ـ جیمین...
بازم سکوت.
ـ چی شده؟
این بار جیمین آروم سرش رو بلند کرد.
نگاهش سرد بود.
خیلی سرد.
ـ خودت بگو.
سلین جا خورد.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی دیگه خسته شدم.
ـ از چی؟
جیمین یه خنده کوتاه کرد.
یه خنده تلخ...
که اصلاً شبیه خندههای همیشگیش نبود.
ـ از اینکه هی دروغ بشنوم.
رنگ صورت سلین پرید.
---
زنگ تفریح...
سلین هر جا جیمین میرفت، دنبالش میرفت.
ـ جیمین، صبر کن.
جیمین بدون اینکه برگرده گفت:
ـ کاری داری؟
ـ بذار توضیح بدم.
ـ حوصله ندارم.
هر بار...
یه بهونه میآورد و ازش فاصله میگرفت.
برای اولین بار...
این سلین بود که دنبال جیمین میدوید.
و جیمین...
که حتی حاضر نبود بهش نگاه کنه.
---
یونا از دور همه این صحنهها رو میدید.
چند بار خواست بره از جیمین بپرسه چی شده...
ولی منصرف شد.
فقط معلوم بود یه اتفاق بد افتاده.
اونم اتفاقی که رابطه جیمین و سلین رو به هم ریخته.
با خودش گفت:
ـ این دفعه... بهتره دخالت نکنم.
---
آخر وقت...
بچهها داشتن از مدرسه میرفتن بیرون.
سلین دوید و جلوی جیمین وایساد.
ـ باید حرف بزنیم.
جیمین بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت:
ـ نه.
ـ جیمین... خواهش میکنم.
ـ چیزی نمونده که بگی.
ـ بذار توضیح بدم.
جیمین بالاخره بهش نگاه کرد.
ـ توضیح بدی که چی؟
سلین دهنش رو باز کرد...
ولی هیچ حرفی نزد.
سکوتش...
از هر جوابی بدتر بود.
جیمین تلخ خندید.
ـ همین سکوتت، همهچی رو گفت.
بعد از کنارش رد شد و رفت.
سلین همونجا موند.
اشک توی چشمهاش جمع شده بود.
ولی دیگه دیر شده بود...
ادامه دارد...
شرط:
5 فالور
15 بازنشر
#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
جیمین چند ثانیه همونجا خشکش زده بود.
فقط از پشت شیشه به سلین نگاه میکرد.
سلین روبهروی اون پسر نشسته بود...
میخندید...
انگار نه انگار که یه دوستپسر داره.
انگار جیمین اصلاً وجود نداشت.
جیمین آروم یه قدم عقب رفت.
دیگه طاقت نداشت.
برگشت...
و بدون اینکه سلین حتی بفهمه اونجا بوده، رفت.
---
همون شب...
گوشی جیمین چند بار پشت سر هم ویبره خورد.
سلین:
«رسیدی خونه؟»
چند دقیقه بعد...
«چرا جواب نمیدی؟»
بازم چند دقیقه...
«جیمین؟»
جیمین فقط به صفحه گوشی نگاه کرد.
نه پیاما رو سین زدـ
نه چیزی نوشت.
آخرش گوشی رو پرت کرد روی تخت.
دستاش رو روی صورتش کشید.
برای اولین بار...
واقعاً دلش شکسته بود.
---
فردای اون روز...
سلین مثل همیشه با لبخند وارد کلاس شد.
اما تا چشمش به جیمین افتاد...
لبخندش محو شد.
جیمین حتی یه نگاه هم بهش نکرد.
فقط رفت نشست سر جاش.
سلین آروم نزدیکش شد.
ـ جیمین...
هیچ جوابی.
ـ جیمین...
بازم سکوت.
ـ چی شده؟
این بار جیمین آروم سرش رو بلند کرد.
نگاهش سرد بود.
خیلی سرد.
ـ خودت بگو.
سلین جا خورد.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی دیگه خسته شدم.
ـ از چی؟
جیمین یه خنده کوتاه کرد.
یه خنده تلخ...
که اصلاً شبیه خندههای همیشگیش نبود.
ـ از اینکه هی دروغ بشنوم.
رنگ صورت سلین پرید.
---
زنگ تفریح...
سلین هر جا جیمین میرفت، دنبالش میرفت.
ـ جیمین، صبر کن.
جیمین بدون اینکه برگرده گفت:
ـ کاری داری؟
ـ بذار توضیح بدم.
ـ حوصله ندارم.
هر بار...
یه بهونه میآورد و ازش فاصله میگرفت.
برای اولین بار...
این سلین بود که دنبال جیمین میدوید.
و جیمین...
که حتی حاضر نبود بهش نگاه کنه.
---
یونا از دور همه این صحنهها رو میدید.
چند بار خواست بره از جیمین بپرسه چی شده...
ولی منصرف شد.
فقط معلوم بود یه اتفاق بد افتاده.
اونم اتفاقی که رابطه جیمین و سلین رو به هم ریخته.
با خودش گفت:
ـ این دفعه... بهتره دخالت نکنم.
---
آخر وقت...
بچهها داشتن از مدرسه میرفتن بیرون.
سلین دوید و جلوی جیمین وایساد.
ـ باید حرف بزنیم.
جیمین بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت:
ـ نه.
ـ جیمین... خواهش میکنم.
ـ چیزی نمونده که بگی.
ـ بذار توضیح بدم.
جیمین بالاخره بهش نگاه کرد.
ـ توضیح بدی که چی؟
سلین دهنش رو باز کرد...
ولی هیچ حرفی نزد.
سکوتش...
از هر جوابی بدتر بود.
جیمین تلخ خندید.
ـ همین سکوتت، همهچی رو گفت.
بعد از کنارش رد شد و رفت.
سلین همونجا موند.
اشک توی چشمهاش جمع شده بود.
ولی دیگه دیر شده بود...
ادامه دارد...
شرط:
5 فالور
15 بازنشر
#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
- ۲.۸k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط