{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💜 💜 💜 💜

💜 💜 💜 💜
عشــــــــق....
پارت 91



نیلوفر :
- نه مهرداد من پست نیستم به شما هم حسی ندارم به یکی دیگه قول ازدواج دادم..
متعجب نگاهم می کرد
مهرداد : نیلوفر ...بگو مال یکی دیگه نمی شی
- میشم
مهرداد : می دونم نامردی کردم ولی بخدا...
- برام مهم نیست گذشته روبا آدم هاش خاک کردم
- نیلوفر ...
پشت کردم بهش
مهرداد : هیچ وقت خودمو نمی بخشم ...
رفت وآروم در رو بست
نشستم پشت در وگریه کردم همین ساعت باید مهرداد رووفراموش می کردم



بله رو به عمه داده بودم تصمیمی که حتا یک لحظه شکی بهش نداشتم عمه خیلی خوشحال شده بود سراز پا نمی شناخت وهمه رو واسه شام دعوت کرد حتا برادرهای آقا حسام رو تنها کسی که این موضوع رو می دونست مامان وعمه بودن حتا محسنم نمی دونست عمه می خواست غافلگیرش کنه
تو اتاقم نشسته بودم وداشتم ریمل می زدم در باز شد ومامان اومددتواتاق لبه ای تخت نشست وبا لبخند نگاهم کرد
نگاهش کردم خندید وگفت : خیلی وقته خنده ات رو ندیدم عزیزم
- قربونتون برم مامان مهربونم
مامان : نیلوفر همه ای فکر هات رو کردی
- بله مامان
مامان : می ترسم
- از چی مامان
شونه بالا انداخت می دونستم نمی خواد به مهرداد اشاره کنه واسه همین گفتم : مامان من تصمیم ام رو گرفتم شک ندارم
لبخند کمرنگی زد وبلند شد رفت
یکم رژ لب زدم ومنم بلند شدم ورفتم پایین همه بودن سلام کردم وکنار مونا نشستم بزرگترها جدادنشسته بودن وداشتن حرف می زدن محمدم این طرف با علی داشت در مورد تیم های فوتبال مورد علاقه اشون حرف می زدن محسن بی تفاوت داشت نگاهشون می کردومهردادنبود
لیلی هم بود ولی مانی کوچلو باهاش نبود
عمهاز آشپزخونه با یه ظرف شیرینی اومد بیرون وگفت : همه گوش بدن یه خبر فوق العاده دارم براتون
مونا : چی مامان جون
همه کنجکاو نگاش کردن
هم زمان مهردادم از پله اا اومد پایین
عمه : محسن امون می خواد داماد بشه
همه تعجب کردن ولیلی با تنده گفت : کی زن محسن میشه آخه
محمد : چه بی خبر عروس کیه
عمه با لبخند گفت : بی خبر بی خبر که نبود می دونستید خودش گفته بود
لیلی : عروس کیه ؟
عمه : عروس نیلوفره
مونا : وای عزیزم تبریک محسن با لبخند نگاهم کرد ولی مهرداد شوکه نگاهم می کرد محمد بغلم کرد وتو سرمو بوسید وبهم تبریک گفت بعدم رفت پیش محسن علی هم به گرمی دستمو فشرد وتبریک گفت فرشته کلی ذوق کرد وصورتمو غرق بوسه کرد لیلی سرد بهم تبریک گفت ومهرداد شوک زده اومد کنارم وآروم گفت : نکن این ار رو نیلوفر پشیمون میشی
- توالان پشیمونی ؟!
مهرداد : خیلی ...مجبور شدم تو کار منو تکرار نکن
- مرسی از تبریکت
دستشو جلو آورد وگفت : تبریک میگم
دستشو گرفتم انگار شک بهم وارد شد یخ بودن دستاش وچشاش که از اشک می درخشید ولی دیگه برام مهم نبود عشق ما جونه نزده از ریشه سوخته بود
دیدگاه ها (۲)

💜 💜 💜 💜 عشـــــــق....پارت 92نیلوفر:مهرداد اهواز بود ودرسهاش...

💜 💜 💜 💜 عشــــــق....پارت 93نیلوفر :عمه رفت و به فاطمه خانم ...

💜 💜 💜 💜 عشــــــــق....پارت 90نیلوفر : نمی دونم چرا من باید ...

💜 💜 💜 💜 عشـــــــق....پارت 89نیلوفر : به پارک ساحلی که رسیدی...

spanish girl:36

spanish girl:48

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁵ یونگی : باشه عزی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط