{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه . ولی نغز ..

داستان کوتاه . ولی نغز ..
تلفن همراه پیرمردی که توی اتوبوس کنارم نشسته بود زنگ خورد.

به زحمت، تلفن را با دستهای لرزان از جیبش در آورد.

هرچه تلفن را در مقابل صورتش، عقب و جلو برد، نتوانست اسم تماس گیرنده را بخواند.

رو به من کرد و گفت: ببخشید آقا، چی نوشته؟

گفتم: " همه چیزم " .

پیرمرد: الو سلام عزیزم ...

دستش را جلوی تلفن گرفت و با صدای آرام و لبخند به من گفت: همسرم است..
دیدگاه ها (۲)

عاقبت بــــا لطــف حق دوران مهدی می رسدبلبل خوش نغمه از بستـ...

ولایت نور علی نور .مبارک ..ز الطاف خداوندی حضورش را تمنا کنک...

روی خوش زندگی ؟ برای کی !!!!!!!! برای بیکاری کارگران ایرانی ...

Every school has a name butschool is so lameschool what can ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 15・⁠]⁠ᕗ-حالا که شد. خوشحال ب...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥part 161تنها کاری که تونستم...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۱«یک قدم نزدیک‌تر»ات هنوز نمی‌دانست ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط