p
p¹⁶
---
قسمت ۱۶ : جسم و ذهن
ویو ا/ت
روز دوم، دقیقا مثل دیروز، با صدای زنگ ساعت و بدن درد بیدار شدم. همه جای بدنم کوفته بود. دلم میخواست دوباره بخوابم، اما یادم افتاد قولی که به وی دادم... و مهمتر از اون قولی که به خودم دادم.
رفتم پایین. وی با یه لبخند گوشهلب منتظرم بود.
_ صبح بخیر جنگجوی من.
+ (غرغرکنان) جنگجو یا جنازه؟
_ (خندید) فقط کافیه تحمل کنی. همین تحملت میشه قدرتت.
سوار ماشین شدیم و دوباره رفتیم سراغ جونگکوک. این بار خیلی جدیتر بود. تمرین طناب، اسکوات، دوی طولانی... بدنم به مرز انفجار رسیده بود.
جونگکوک داد زد:
× بیشتر از اینو میتونی! وقتی مغزت میگه بسه، بدن هنوز ۵۰٪ دیگه توان داره! ادامه بده!
با تمام زورم خودمو جلو بردم. وقتی تمرین تموم شد، روی زمین ولو شدم. نفسم به شماره افتاده بود.
+ (نفسزنان) دیگه نمیام... همین امروز مرخصی میگیرم!
وی با خونسردی بالای سرم ایستاد.
_ میای، چون اون پرنسس ترسویی که دیروز بودی، امروز دیگه وجود نداره.
چشمامو بستم و لبخند زدم. راست میگفت.
---
بعدازظهر، وی منو برد یه جای دیگه. ساختمونی کوچیک، تاریک، با یه اتاق خالی وسطش. وقتی وارد شدم شوگا اونجا نشسته بود، با یه نگاه جدی و یه کتاب دستش.
÷ بالاخره رسیدی... پرنسس.
+ (اخم کردم) میشه این لقبو کنار بذارین؟
÷ وقتی یاد بگیری احساساتتو کنترل کنی، خودت دیگه از این لقب فرار نمیکنی.
وی منو تنها گذاشت و رفت بیرون. یه لحظه حس کردم توی قفس افتادم.
شوگا کتابو بست و بلند شد.
÷ اولین درس: ذهنت از شمشیر هم خطرناکتره. وقتی عصبی میشی، وقتی میترسی یا وقتی ذوقزدهای، همهی کارت لو میره.
+ خب یعنی باید هیچ حسی نداشته باشم؟
÷ نه. باید یاد بگیری نشون ندی. احساس داشتن ضعیف نیست، فقط وقتی همه بفهمن چی تو دلت میگذره، ضعیف میشی.
بعد یه صندلی گذاشت روبهروم.
÷ بشین.
نشستم. اون با دقت به چشمام نگاه کرد.
÷ ده دقیقه فقط زل بزن به من، بدون اینکه پلک بزنی یا واکنشی نشون بدی. اگه پلک بزنی یا اخم کنی، از اول.
+ ده دقیقه؟! مگه میشه؟
÷ میشه. و تو باید بتونی.
به چشمام خیره شد. قلبم تند میزد، انگار میخواست از گلوم بزنه بیرون. حس میکردم دستام عرق کرده. خواستم لبخند بزنم، ولی یاد حرفش افتادم.
ده دقیقه مثل یه قرن گذشت. وقتی تموم شد، شوگا فقط لبخند کجی زد.
÷ بد نبود برای روز اول. ولی هنوز خیلی راه داری.
از اتاق که بیرون اومدم، وی منتظرم بود. بهم نگاه کرد و گفت:
_ خب، زنده موندی.
+ (خندیدم) تازه شروع کردم...
---
پایان قسمت۱۶
منتظر باش!
حمایت کنید ✨️
---
قسمت ۱۶ : جسم و ذهن
ویو ا/ت
روز دوم، دقیقا مثل دیروز، با صدای زنگ ساعت و بدن درد بیدار شدم. همه جای بدنم کوفته بود. دلم میخواست دوباره بخوابم، اما یادم افتاد قولی که به وی دادم... و مهمتر از اون قولی که به خودم دادم.
رفتم پایین. وی با یه لبخند گوشهلب منتظرم بود.
_ صبح بخیر جنگجوی من.
+ (غرغرکنان) جنگجو یا جنازه؟
_ (خندید) فقط کافیه تحمل کنی. همین تحملت میشه قدرتت.
سوار ماشین شدیم و دوباره رفتیم سراغ جونگکوک. این بار خیلی جدیتر بود. تمرین طناب، اسکوات، دوی طولانی... بدنم به مرز انفجار رسیده بود.
جونگکوک داد زد:
× بیشتر از اینو میتونی! وقتی مغزت میگه بسه، بدن هنوز ۵۰٪ دیگه توان داره! ادامه بده!
با تمام زورم خودمو جلو بردم. وقتی تمرین تموم شد، روی زمین ولو شدم. نفسم به شماره افتاده بود.
+ (نفسزنان) دیگه نمیام... همین امروز مرخصی میگیرم!
وی با خونسردی بالای سرم ایستاد.
_ میای، چون اون پرنسس ترسویی که دیروز بودی، امروز دیگه وجود نداره.
چشمامو بستم و لبخند زدم. راست میگفت.
---
بعدازظهر، وی منو برد یه جای دیگه. ساختمونی کوچیک، تاریک، با یه اتاق خالی وسطش. وقتی وارد شدم شوگا اونجا نشسته بود، با یه نگاه جدی و یه کتاب دستش.
÷ بالاخره رسیدی... پرنسس.
+ (اخم کردم) میشه این لقبو کنار بذارین؟
÷ وقتی یاد بگیری احساساتتو کنترل کنی، خودت دیگه از این لقب فرار نمیکنی.
وی منو تنها گذاشت و رفت بیرون. یه لحظه حس کردم توی قفس افتادم.
شوگا کتابو بست و بلند شد.
÷ اولین درس: ذهنت از شمشیر هم خطرناکتره. وقتی عصبی میشی، وقتی میترسی یا وقتی ذوقزدهای، همهی کارت لو میره.
+ خب یعنی باید هیچ حسی نداشته باشم؟
÷ نه. باید یاد بگیری نشون ندی. احساس داشتن ضعیف نیست، فقط وقتی همه بفهمن چی تو دلت میگذره، ضعیف میشی.
بعد یه صندلی گذاشت روبهروم.
÷ بشین.
نشستم. اون با دقت به چشمام نگاه کرد.
÷ ده دقیقه فقط زل بزن به من، بدون اینکه پلک بزنی یا واکنشی نشون بدی. اگه پلک بزنی یا اخم کنی، از اول.
+ ده دقیقه؟! مگه میشه؟
÷ میشه. و تو باید بتونی.
به چشمام خیره شد. قلبم تند میزد، انگار میخواست از گلوم بزنه بیرون. حس میکردم دستام عرق کرده. خواستم لبخند بزنم، ولی یاد حرفش افتادم.
ده دقیقه مثل یه قرن گذشت. وقتی تموم شد، شوگا فقط لبخند کجی زد.
÷ بد نبود برای روز اول. ولی هنوز خیلی راه داری.
از اتاق که بیرون اومدم، وی منتظرم بود. بهم نگاه کرد و گفت:
_ خب، زنده موندی.
+ (خندیدم) تازه شروع کردم...
---
پایان قسمت۱۶
منتظر باش!
حمایت کنید ✨️
- ۲.۰k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط