p
p¹⁷
---
قسمت ۱۷ : اولین گلوله
ویو ا/ت
روزای بعد انگار تبدیل شده بودن به جهنم خصوصی من. صبح تا ظهر جونگکوک منو میکُشت با تمرینای بدنی: دویدنهای طولانی، مشتزدن به کیسه بوکس، شنای روی مشت. بدنم پر از کبودی بود.
جونگکوک مدام داد میزد:
× سریعتر! فکر کن دشمن دنبالته، فقط سه ثانیه تأخیر یعنی مرگ!
گاهی گریهم میگرفت، ولی نمیذاشتم اشکام بریزه. چون میدونستم وی داره از دور نگام میکنه. نمیخواستم دوباره همون پرنسس ضعیف دیده بشم.
---
بعدازظهر نوبت شوگا بود. کارای اون از تمرینای بدنی سختتر بود. باید جلوی فریاداش، تهدیداش، حتی سکوتهای سنگینش، هیچ واکنشی نشون نمیدادم.
یه روز یه لیوان آب رو عمدا ریخت روم، بعد گفت:
÷ اگه الان جیغ بزنی یا دعوا کنی، یعنی هنوز اسیر احساساتی. باید یاد بگیری هیچی بهت تکونت نده.
دندونامو روی هم فشار دادم. سردی آب روی پوستم میسوخت، ولی فقط زل زدم بهش. اون خندید.
÷ حالا داری یاد میگیری.
---
اما سختترین بخش... شب بود. وقتی وی گفت:
_ امشب اولین اسلحهتو دست میگیری.
قلبم تند شد. وقتی اسلحه رو بهم داد، دستام لرزید. وزنش سنگینتر از چیزی بود که فکر میکردم.
+ (با تردید) وی... من نمیتونم...
_ میتونی. فقط یه ماشهست، اما فرق بین زندگی و مرگه.
منو برد پشت یه خط تیر. چند تا هدف چوبی جلو روم بود. نفسهام سریع شده بود. وی اومد پشت سرم، دستامو گرفت و اسلحه رو درست کرد. نفس گرمش کنار گوشم حس میشد.
_ یادت باشه... اسلحه ترسو رو لو میده. باید مطمئن باشی، حتی اگه هیچ گلولهای شلیک نشه.
چشامو بستم، نفس عمیق کشیدم. بعد باز کردم، نشونه گرفتم. انگشتم روی ماشه فشار داد...
بنگ!
صدای تیر توی سالن پیچید. هدف اول ترکید. قلبم هنوز میکوبید، ولی یه حس عجیب تو وجودم بود... ترکیبی از ترس و قدرت.
وی لبخند زد.
_ دیدی؟ گفتم میتونی.
لبخند زدم، با اینکه هنوز دستام میلرزیدن.
+ این تازه شروعشه، نه؟
_ (نگاه جدی) تازه اولین قدمه.
---
پایان پارت ۱۷
منتظر باش !
حمایت گلم یادت نره🥰
---
قسمت ۱۷ : اولین گلوله
ویو ا/ت
روزای بعد انگار تبدیل شده بودن به جهنم خصوصی من. صبح تا ظهر جونگکوک منو میکُشت با تمرینای بدنی: دویدنهای طولانی، مشتزدن به کیسه بوکس، شنای روی مشت. بدنم پر از کبودی بود.
جونگکوک مدام داد میزد:
× سریعتر! فکر کن دشمن دنبالته، فقط سه ثانیه تأخیر یعنی مرگ!
گاهی گریهم میگرفت، ولی نمیذاشتم اشکام بریزه. چون میدونستم وی داره از دور نگام میکنه. نمیخواستم دوباره همون پرنسس ضعیف دیده بشم.
---
بعدازظهر نوبت شوگا بود. کارای اون از تمرینای بدنی سختتر بود. باید جلوی فریاداش، تهدیداش، حتی سکوتهای سنگینش، هیچ واکنشی نشون نمیدادم.
یه روز یه لیوان آب رو عمدا ریخت روم، بعد گفت:
÷ اگه الان جیغ بزنی یا دعوا کنی، یعنی هنوز اسیر احساساتی. باید یاد بگیری هیچی بهت تکونت نده.
دندونامو روی هم فشار دادم. سردی آب روی پوستم میسوخت، ولی فقط زل زدم بهش. اون خندید.
÷ حالا داری یاد میگیری.
---
اما سختترین بخش... شب بود. وقتی وی گفت:
_ امشب اولین اسلحهتو دست میگیری.
قلبم تند شد. وقتی اسلحه رو بهم داد، دستام لرزید. وزنش سنگینتر از چیزی بود که فکر میکردم.
+ (با تردید) وی... من نمیتونم...
_ میتونی. فقط یه ماشهست، اما فرق بین زندگی و مرگه.
منو برد پشت یه خط تیر. چند تا هدف چوبی جلو روم بود. نفسهام سریع شده بود. وی اومد پشت سرم، دستامو گرفت و اسلحه رو درست کرد. نفس گرمش کنار گوشم حس میشد.
_ یادت باشه... اسلحه ترسو رو لو میده. باید مطمئن باشی، حتی اگه هیچ گلولهای شلیک نشه.
چشامو بستم، نفس عمیق کشیدم. بعد باز کردم، نشونه گرفتم. انگشتم روی ماشه فشار داد...
بنگ!
صدای تیر توی سالن پیچید. هدف اول ترکید. قلبم هنوز میکوبید، ولی یه حس عجیب تو وجودم بود... ترکیبی از ترس و قدرت.
وی لبخند زد.
_ دیدی؟ گفتم میتونی.
لبخند زدم، با اینکه هنوز دستام میلرزیدن.
+ این تازه شروعشه، نه؟
_ (نگاه جدی) تازه اولین قدمه.
---
پایان پارت ۱۷
منتظر باش !
حمایت گلم یادت نره🥰
- ۱.۹k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط