p
p¹⁸
---
قسمت ۱۸ : دو ماه، یک رنسانس
ویو ا/ت
دو ماه گذشت و انگار هر روز من داشتم ورژن جدیدی از خودم رو میساختم. صبحا با صدای زنگ وی بیدار میشدم، و شبها آخرین کاری که میکردم تمرین کششی بود؛ هر روز یک ذره قویتر، یک ذره مصممتر. بدنم تغییر کرده بود: عضلات قویتر، نفسهام عمیقتر، و اعتماد به نفسم آنقدر بالا رفته بود که خودم هم گاهی باورم نمیشد.
جونگکوک دیگه با همون نگاه تحقیرآمیز شروع نکرد؛ حالا با لبخند و کمی حسادت بهم میگفت:
× تو الان تبدیل شدی به تهدید واقعی. من ازت خوشم میاد که داری زور میزنی.
شوگا جلسههاش رو سختتر کرده بود؛ تمرینهای طولانی کنترل احساس، خونسردی توی موقعیتهای پر فشار، و تمرین نگاه که حالا انگار جزئی از طبیعتم شده بود. وی هم همیشه کنارم بود، هموراه آرام و با اطمینان. وقتی لباس جنگی رو پوشیدم و جلوی آینه ایستادم، دیگه اشک یا لرز نبود — فقط یه کسی که میدونست چیکار باید بکنه.
بعد از دو ماه، وی یه تست برنامهریزی شده گذاشت؛ یه مأموریت تمرینی واقعی: ورود به ساختمون شبیهسازیشده، پیدا کردن یه هدف مشخص و بازگشت سالم. این بار ترس توی دلم نبود، جای خودش رو به تمرکز داده بود.
تو عملیات شبیهسازی، همه چی دقیق و تمیز پیش رفت. من با هماهنگی جونگکوک و چشمبندی که شوگا ترتیب داده بود، تونستم بدون اینکه واکنشم لو بره یا از ترس بلرزم، هدف رو بیصدا خنثی کنم و با وی تماس بگیرم. وقتی از در بیرون اومدیم، وی بهم نگاه کرد و گفت:
_ دیدی؟ گفتم که میتونی.
دستشو گرفت و زود نگاهم توی چشماش گم شد؛ اون لبخندِ اطمینانبخشش، مهمتر از هر تشویقی بود. برای اولین بار در زندگی حس کردم دنیا به جای ترس، به من احترام میذاره.
---
ویو ا/ت
چند روز پس از موفقیت تمرینی، یه احساس نو توی بدنم شروع شد؛ خستگیای که با تمرین جور درنمیاومد، سوزشهایی گاهبهگاه و یه حس تهوعی که گاهی صبحها سراغم میاومد. اول فکر کردم به خاطر فشار تمرین و کمبود استراحته، اما چیزی توی دلِ من به آرامی میگفت که این فرق داره.
شب، وقتی وی داشت برای فردا برنامهریزی میکرد، من با دستلرزان رفتم تو اتاق و یه تست کوچک خریده بودم که از قبل گذاشته بودم تو کشو — دلم هیچی نخواست غیر از اینکه بدونم. چشمامو بستم و نوار رو گذاشتم روی سینک. بعد از چند دقیقه، دو خط ظریف کنار هم ظاهر شد.
نفسم گرفت. قلبم مثل طبل میکوبید. دو خط. یعنی... بله. حاملهم.
همون لحظه وی از راه اومد تا ببینه چرا نور اتاق خاموشه. وقتی تست رو دید، هیچ کلامی نگفت؛ فقط چشمهاش پر از یه حس عمیق شد. یه ثانیه به من نگاه کرد، بعد با دستای مطمئنش ماسک ترس رو از روی صورتم برداشت و گفت:
_ این خبر بزرگیه. تو— تو چه احساسی داری؟
اشک تو چشمام حلقه زد، ولی لبخندِ کوچیکی هم روی لبم نشست.
+خوشحالم... ترسیدهم... اما خوشحالم.
وی نزدیکتر اومد، دستاشو دورم حلقه کرد و پیشونیمو بوسید.
_ من کنارت میمونم. با هم. همیشه.
جونگکوک و شوگا بعد از چند روز وقتی متوجه شدن، واکنشهاشون متفاوت بود: جونگکوک با یه ترکیب از شوک و ذوق اومد و گفت که این یعنی مسئولیت جدیدیه که ارزشمنده؛ شوگا با اون سکوت فلسفیاش یه لبخند زد و گفت که ذهن و جسم هر دو حالا به چیزی برای محافظت نیاز دارن.
باورم نمیشد که در این مسیرِ سخت، یه زندگی جدید هم شکل گرفته. ترس و خوشحالی با هم بودن. اولین فکرم این بود که چهطور تمرینها ادامه پیدا میکنه؛ اما وی با آرامش گفت:
_ ما مسیر رو با هم تنظیم میکنیم. نه تو از بین میری، نه من. فقط راهی جدید پیدا میکنیم.
همون شب، وقتی تنها شدیم، حرف زدیم؛ دربارهٔ آینده، دربارهٔ مسئولیت، دربارهٔ اینکه این بچه قراره چهجور انسانی تربیت بشه. من گفتم دلم میخواد قوی باشه، اما مهربون هم باشه. وی گفت که من همین حالا هم قوی و مهربونم.
در اون لحظه، بین تمام تمرینات و خونریزیهای گذشته، یه آرامش نرم و گرم توی دلم نشست؛ انگار چیزی قدیمی داشتِ به پایان میرسید و چیزی تازه شروع میشد. من حالا نه فقط برای خودم، که برای یه زندگی کوچیک هم باید قوی میموندم.
---
پایان قسمت ۱۸
منتظر باش !
حمایت گلم🥹
---
قسمت ۱۸ : دو ماه، یک رنسانس
ویو ا/ت
دو ماه گذشت و انگار هر روز من داشتم ورژن جدیدی از خودم رو میساختم. صبحا با صدای زنگ وی بیدار میشدم، و شبها آخرین کاری که میکردم تمرین کششی بود؛ هر روز یک ذره قویتر، یک ذره مصممتر. بدنم تغییر کرده بود: عضلات قویتر، نفسهام عمیقتر، و اعتماد به نفسم آنقدر بالا رفته بود که خودم هم گاهی باورم نمیشد.
جونگکوک دیگه با همون نگاه تحقیرآمیز شروع نکرد؛ حالا با لبخند و کمی حسادت بهم میگفت:
× تو الان تبدیل شدی به تهدید واقعی. من ازت خوشم میاد که داری زور میزنی.
شوگا جلسههاش رو سختتر کرده بود؛ تمرینهای طولانی کنترل احساس، خونسردی توی موقعیتهای پر فشار، و تمرین نگاه که حالا انگار جزئی از طبیعتم شده بود. وی هم همیشه کنارم بود، هموراه آرام و با اطمینان. وقتی لباس جنگی رو پوشیدم و جلوی آینه ایستادم، دیگه اشک یا لرز نبود — فقط یه کسی که میدونست چیکار باید بکنه.
بعد از دو ماه، وی یه تست برنامهریزی شده گذاشت؛ یه مأموریت تمرینی واقعی: ورود به ساختمون شبیهسازیشده، پیدا کردن یه هدف مشخص و بازگشت سالم. این بار ترس توی دلم نبود، جای خودش رو به تمرکز داده بود.
تو عملیات شبیهسازی، همه چی دقیق و تمیز پیش رفت. من با هماهنگی جونگکوک و چشمبندی که شوگا ترتیب داده بود، تونستم بدون اینکه واکنشم لو بره یا از ترس بلرزم، هدف رو بیصدا خنثی کنم و با وی تماس بگیرم. وقتی از در بیرون اومدیم، وی بهم نگاه کرد و گفت:
_ دیدی؟ گفتم که میتونی.
دستشو گرفت و زود نگاهم توی چشماش گم شد؛ اون لبخندِ اطمینانبخشش، مهمتر از هر تشویقی بود. برای اولین بار در زندگی حس کردم دنیا به جای ترس، به من احترام میذاره.
---
ویو ا/ت
چند روز پس از موفقیت تمرینی، یه احساس نو توی بدنم شروع شد؛ خستگیای که با تمرین جور درنمیاومد، سوزشهایی گاهبهگاه و یه حس تهوعی که گاهی صبحها سراغم میاومد. اول فکر کردم به خاطر فشار تمرین و کمبود استراحته، اما چیزی توی دلِ من به آرامی میگفت که این فرق داره.
شب، وقتی وی داشت برای فردا برنامهریزی میکرد، من با دستلرزان رفتم تو اتاق و یه تست کوچک خریده بودم که از قبل گذاشته بودم تو کشو — دلم هیچی نخواست غیر از اینکه بدونم. چشمامو بستم و نوار رو گذاشتم روی سینک. بعد از چند دقیقه، دو خط ظریف کنار هم ظاهر شد.
نفسم گرفت. قلبم مثل طبل میکوبید. دو خط. یعنی... بله. حاملهم.
همون لحظه وی از راه اومد تا ببینه چرا نور اتاق خاموشه. وقتی تست رو دید، هیچ کلامی نگفت؛ فقط چشمهاش پر از یه حس عمیق شد. یه ثانیه به من نگاه کرد، بعد با دستای مطمئنش ماسک ترس رو از روی صورتم برداشت و گفت:
_ این خبر بزرگیه. تو— تو چه احساسی داری؟
اشک تو چشمام حلقه زد، ولی لبخندِ کوچیکی هم روی لبم نشست.
+خوشحالم... ترسیدهم... اما خوشحالم.
وی نزدیکتر اومد، دستاشو دورم حلقه کرد و پیشونیمو بوسید.
_ من کنارت میمونم. با هم. همیشه.
جونگکوک و شوگا بعد از چند روز وقتی متوجه شدن، واکنشهاشون متفاوت بود: جونگکوک با یه ترکیب از شوک و ذوق اومد و گفت که این یعنی مسئولیت جدیدیه که ارزشمنده؛ شوگا با اون سکوت فلسفیاش یه لبخند زد و گفت که ذهن و جسم هر دو حالا به چیزی برای محافظت نیاز دارن.
باورم نمیشد که در این مسیرِ سخت، یه زندگی جدید هم شکل گرفته. ترس و خوشحالی با هم بودن. اولین فکرم این بود که چهطور تمرینها ادامه پیدا میکنه؛ اما وی با آرامش گفت:
_ ما مسیر رو با هم تنظیم میکنیم. نه تو از بین میری، نه من. فقط راهی جدید پیدا میکنیم.
همون شب، وقتی تنها شدیم، حرف زدیم؛ دربارهٔ آینده، دربارهٔ مسئولیت، دربارهٔ اینکه این بچه قراره چهجور انسانی تربیت بشه. من گفتم دلم میخواد قوی باشه، اما مهربون هم باشه. وی گفت که من همین حالا هم قوی و مهربونم.
در اون لحظه، بین تمام تمرینات و خونریزیهای گذشته، یه آرامش نرم و گرم توی دلم نشست؛ انگار چیزی قدیمی داشتِ به پایان میرسید و چیزی تازه شروع میشد. من حالا نه فقط برای خودم، که برای یه زندگی کوچیک هم باید قوی میموندم.
---
پایان قسمت ۱۸
منتظر باش !
حمایت گلم🥹
- ۲.۰k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط