خب خب یه چیز براتون نوشتم شکنجه ای
خب خب یه چیز براتون نوشتم شکنجه ای 🤌🏻🤭
بریم سراغ فیک 😉✌🏻
اسم فیکم تغییر بدم یا نه ؟🤔
اسم میزارم انتخاب کنید
آخرین گلوله حقیقت
حصارِ خونین
تقاصِ فرار و نافرمانی در چنگال جِئون
معبد درد و خون
انتخاب با شماست 😉🤭✨
✨ Part ¹ : تقاصِ ابریشمی ✨
سرمای فلز روی کمر سرد جانگ می ، او را به هوش آورد . دست هایش با زنجیر های ضخیم از سقف آویزان بودند و نوک انگشتان پاهایش به سختی زمین سرد و بتنی را لمس می کرد . بوی تندِ نم و آهن ( خون ) در فضای اتاق زیرزمینی پیچیده بود .
صدای قدم های سنگینی روی پله های فلزی طنین انداز شد . جانگ می لرزید . آن صدا را میشناخت ؛ صدای کابوسی که تمام زندگی اش را به خاکستر تبدیل کرده بود .
جونگ کوک وارد شد پیراهن مشکیاش تا نیمه باز بود و آستین هایش را بالا زده بود ، طوری که تتو های ترسناکش زیر نور لرزان لامپ ، مثل مارهایی در هم تنیده به نظر میرسیدند . او یک صندلی چوبی را بر عکس گذاشت . و درست مقابل جانگ می نشست . چشمانش سرد تر از یخ بود . بدون هیچ اثری از انسانیت .
« هنوز بیداری؟ » صدایش بم و خش دار بود ، مثل کشیده شدن تیغ بر روی شیشه . « فکر میکردم ، بعد از اینکه دیدی چطور تک تک اعضای خانوادت جلوی چشمت پر پر شدن ، دیگه نای بیدار موندن نداشته باشی ، »
جانگ می با صدایی که به سختی شنیده میشد ، نالید : « چرا...چرا...منو نکشتی؟.»
جونگ کوک بلند شد و به او نزدیک شد . با انگشتان بلندش ، چانه جانگ می را محکم گرفت و سرش را بالا آورد تا مجبور شود در چشمان بی رحمش نگاه کند . « مرگ برای تو یه هدیه که هنوز لایقش نیستی . من تو رو برداشتم چون میخوام ذره ذره روح و بدنت رو صاحب بشم . میخوام وقتی بهت نگاه میکنم . فقط انعکاس دردی رو ببینم که من بهت دادم . »
چطور بود ؟
خوشحال میشم نظرتو بگی عشقم 💖✨
🍓🫐✨
بریم سراغ فیک 😉✌🏻
اسم فیکم تغییر بدم یا نه ؟🤔
اسم میزارم انتخاب کنید
آخرین گلوله حقیقت
حصارِ خونین
تقاصِ فرار و نافرمانی در چنگال جِئون
معبد درد و خون
انتخاب با شماست 😉🤭✨
✨ Part ¹ : تقاصِ ابریشمی ✨
سرمای فلز روی کمر سرد جانگ می ، او را به هوش آورد . دست هایش با زنجیر های ضخیم از سقف آویزان بودند و نوک انگشتان پاهایش به سختی زمین سرد و بتنی را لمس می کرد . بوی تندِ نم و آهن ( خون ) در فضای اتاق زیرزمینی پیچیده بود .
صدای قدم های سنگینی روی پله های فلزی طنین انداز شد . جانگ می لرزید . آن صدا را میشناخت ؛ صدای کابوسی که تمام زندگی اش را به خاکستر تبدیل کرده بود .
جونگ کوک وارد شد پیراهن مشکیاش تا نیمه باز بود و آستین هایش را بالا زده بود ، طوری که تتو های ترسناکش زیر نور لرزان لامپ ، مثل مارهایی در هم تنیده به نظر میرسیدند . او یک صندلی چوبی را بر عکس گذاشت . و درست مقابل جانگ می نشست . چشمانش سرد تر از یخ بود . بدون هیچ اثری از انسانیت .
« هنوز بیداری؟ » صدایش بم و خش دار بود ، مثل کشیده شدن تیغ بر روی شیشه . « فکر میکردم ، بعد از اینکه دیدی چطور تک تک اعضای خانوادت جلوی چشمت پر پر شدن ، دیگه نای بیدار موندن نداشته باشی ، »
جانگ می با صدایی که به سختی شنیده میشد ، نالید : « چرا...چرا...منو نکشتی؟.»
جونگ کوک بلند شد و به او نزدیک شد . با انگشتان بلندش ، چانه جانگ می را محکم گرفت و سرش را بالا آورد تا مجبور شود در چشمان بی رحمش نگاه کند . « مرگ برای تو یه هدیه که هنوز لایقش نیستی . من تو رو برداشتم چون میخوام ذره ذره روح و بدنت رو صاحب بشم . میخوام وقتی بهت نگاه میکنم . فقط انعکاس دردی رو ببینم که من بهت دادم . »
چطور بود ؟
خوشحال میشم نظرتو بگی عشقم 💖✨
🍓🫐✨
- ۲.۲k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط