رمان دخترای شیطون
رمان دخترای شیطون
پارت_۱
ژانر: کلکلی، طنز،عاشقانه
خلاصه رمان:
سه تا دختر شیطون که خونرو با یدونه داداششون میزارن رو سرشون
از این ور سه تا برادر خوشگل و خوشتیپ که یکیشون خیلی جدیه ولی اون دو تا شوخن
فکر کنین اینا بهم برخورد کنن چی میشه
~~~ریحانه~~~
اروم اروم رفتم طرف اتاق راشا اخی بیچاره داداشم؟
از پله ها رفتم بالا جلوی در وایسادم ی نگاه ب دور و اطراف کردم دیدم ن هیچکس نیست اروم دد اتاق و باز کردم رفتم تو اتاق
راشا فقط با ی شلوارک روی تخت خوابیده بود قربونش برم من ک هیکلش ورزشکاریه منو رزا راشا به مامان رفتیم بوریم راشا چشماش ابیه و موهاشو سیبیلاش بوره خیلی نازه داداشم
ماشالا بزنم ب تخته پزشکه تو بیمارستان همه سرو دست میشکونن براش
حالا اینا رو ول کن الان و بچسب که همه خوابن اخه الان ساعت۹:۳۰صبحه
به پارچ کنار تختش نگاه کردم ی فکر شیطانی اومد سراغم
رفتم پارچو برداشتم ریختم رو سرش مثل جن زده ها یهو ۳ متر پرید بالا ترسیده بود وحشت ناک
همینجوری که داشتممیخندیدم چشمم ب چشای قرمز خورد خفه شدم از تخت اومد پایین ی قدم رفتم عقب یهو ی طرف صورتم سوخت چییییییییییی
راشا منو زد
اشک تو چشمام جمع شد همون موقع رها و رزا اومدن تو
ی نگاه ب لب زخمیه من ک راشا زده بود کردن ی نگاه به راشا ک اشک تو چشماش جمع شده بود
رها:چکاری کردی راشا؟
یهو اشکام ریخت و از رد اتاق زدم بیرون من بچه اخریم راشا هیچ وقت از گل نازک تر بهم نمیگفت
با گریه رفتم سمت اتاقم درو بستم قفل کردم هق هقم داشت اوج میگرفت نشستم روی تخت اقدر کریه کردم نمیدونم چی شد ک چشمام سیاهی رفت و هیچی نفهمیدم
~~~رزا~~~
رزا:راشا خیلی احمقی
راشا:رزا برو از اتاق بیرون تو رو هم میزنما
رزا:بیشعور
از اتاق زدم بیرون رها موند تو اتاق
رفتم طرف اتاق ریحانه
رزا:ریحانه خواهری بیا درو باز کن
هر چی صداش زدم و رد زدم دور باز نکرد
اها یادم افتاد بابا همیشه ی کلیل زاپاس کل اتاقارو داره از پله ها رفتم پایین دمه در اتاق بابا در زدم رفتم تو بابا علی خیلی رو ریحانه حساسه اخه اون فقط ۱۸ سالشه
من:سلام بابا علی
بابا علی:سلام دختر بابا چیشده خانم بزرگ
من:بابا شما کلید زاپاس اتاق ریحانرو داری
بابا علی رنگش پرید
بابا علی:چیشده؟
من:چیزی...
نزاشت حرفمو کامل بگم
بابا علی:گفتم چی شده
من سرمو انداختم پایین
من:با راشا دعواش شد رفت تو اتاق درم قفل کرده
بابا علی تند تند داشت میگشت دنبال کلید ک پیداش کرد
بابا علی:بدو بریم
با بابا للی رفتیم طرف اتاق ریحانه درو باز کرد
رفتیم تو دیدم ریحانه رو تخت خوابه وای نکنه بیهوش شده
رفتم طرفش برشگردوندم دیدم رنگش شده مثل گچ دیوار ی خون خشک شده کنار لبشه بابا علی از وضعیت ریحانه عصبی شد همین که داشت میرفت طرف اتاق راشا
پارت_۱
ژانر: کلکلی، طنز،عاشقانه
خلاصه رمان:
سه تا دختر شیطون که خونرو با یدونه داداششون میزارن رو سرشون
از این ور سه تا برادر خوشگل و خوشتیپ که یکیشون خیلی جدیه ولی اون دو تا شوخن
فکر کنین اینا بهم برخورد کنن چی میشه
~~~ریحانه~~~
اروم اروم رفتم طرف اتاق راشا اخی بیچاره داداشم؟
از پله ها رفتم بالا جلوی در وایسادم ی نگاه ب دور و اطراف کردم دیدم ن هیچکس نیست اروم دد اتاق و باز کردم رفتم تو اتاق
راشا فقط با ی شلوارک روی تخت خوابیده بود قربونش برم من ک هیکلش ورزشکاریه منو رزا راشا به مامان رفتیم بوریم راشا چشماش ابیه و موهاشو سیبیلاش بوره خیلی نازه داداشم
ماشالا بزنم ب تخته پزشکه تو بیمارستان همه سرو دست میشکونن براش
حالا اینا رو ول کن الان و بچسب که همه خوابن اخه الان ساعت۹:۳۰صبحه
به پارچ کنار تختش نگاه کردم ی فکر شیطانی اومد سراغم
رفتم پارچو برداشتم ریختم رو سرش مثل جن زده ها یهو ۳ متر پرید بالا ترسیده بود وحشت ناک
همینجوری که داشتممیخندیدم چشمم ب چشای قرمز خورد خفه شدم از تخت اومد پایین ی قدم رفتم عقب یهو ی طرف صورتم سوخت چییییییییییی
راشا منو زد
اشک تو چشمام جمع شد همون موقع رها و رزا اومدن تو
ی نگاه ب لب زخمیه من ک راشا زده بود کردن ی نگاه به راشا ک اشک تو چشماش جمع شده بود
رها:چکاری کردی راشا؟
یهو اشکام ریخت و از رد اتاق زدم بیرون من بچه اخریم راشا هیچ وقت از گل نازک تر بهم نمیگفت
با گریه رفتم سمت اتاقم درو بستم قفل کردم هق هقم داشت اوج میگرفت نشستم روی تخت اقدر کریه کردم نمیدونم چی شد ک چشمام سیاهی رفت و هیچی نفهمیدم
~~~رزا~~~
رزا:راشا خیلی احمقی
راشا:رزا برو از اتاق بیرون تو رو هم میزنما
رزا:بیشعور
از اتاق زدم بیرون رها موند تو اتاق
رفتم طرف اتاق ریحانه
رزا:ریحانه خواهری بیا درو باز کن
هر چی صداش زدم و رد زدم دور باز نکرد
اها یادم افتاد بابا همیشه ی کلیل زاپاس کل اتاقارو داره از پله ها رفتم پایین دمه در اتاق بابا در زدم رفتم تو بابا علی خیلی رو ریحانه حساسه اخه اون فقط ۱۸ سالشه
من:سلام بابا علی
بابا علی:سلام دختر بابا چیشده خانم بزرگ
من:بابا شما کلید زاپاس اتاق ریحانرو داری
بابا علی رنگش پرید
بابا علی:چیشده؟
من:چیزی...
نزاشت حرفمو کامل بگم
بابا علی:گفتم چی شده
من سرمو انداختم پایین
من:با راشا دعواش شد رفت تو اتاق درم قفل کرده
بابا علی تند تند داشت میگشت دنبال کلید ک پیداش کرد
بابا علی:بدو بریم
با بابا للی رفتیم طرف اتاق ریحانه درو باز کرد
رفتیم تو دیدم ریحانه رو تخت خوابه وای نکنه بیهوش شده
رفتم طرفش برشگردوندم دیدم رنگش شده مثل گچ دیوار ی خون خشک شده کنار لبشه بابا علی از وضعیت ریحانه عصبی شد همین که داشت میرفت طرف اتاق راشا
- ۶۷.۴k
- ۲۷ آذر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط