تو از رنج‌های من برایِ فراموش کردنت چیزی نمی‌دانی

تو از رنج‌های من برایِ فراموش کردنت چیزی نمی‌دانی
هیچ کس نمی‌‌داند
هیچ کس جز خودم و همان خدائی که دیگر دوستم ندارد و دیگر دوستش ندارم
مثلِ یک پلنگِ وحشی با خودم دست و پنجه نرم می‌کنم
خودم با خودم حرف می‌‌زنم
میگذارم یک دیوانه که خودش را به زور در سرم جا داده نصیحتم کند.

شب‌ها ،
این شب‌هایِ تاریکِ طولانیِ بی‌ پدر
حرف‌های تو
آخرین حرف‌های تو
شکلِ یک سگِ هار می‌‌شوند
سگی‌ که وحشی تر از قبل وجودِ نازکِ مرا می‌‌درد
و می‌‌درد
و می‌‌درد
... و من باز هر شب بیشتر دوستت دارم

و صبح که خسته و خون آلود و دلتنگ و کلافه بیدار می‌‌شوم
هنوز آرزو می‌کنم فراموشت کنم.
چنگ می‌‌زنم به ته مانده ی اراده‌ای که دارم
به آخرین قطره‌های غرورم التماس می‌کنم
... التماس ... التماس ... التماس
کسی‌ ، چیزی ، نیروئی ، باید مرا از مراجعه
از تکرارِ یک اشتباه باز دارد.
کسی‌ باید منعم کند از این عشق
از این حس ِ مسموم
از این حقارتِ پی‌ در پی‌ که تو دچارم میکنی‌
کسی‌ باید مرا از این وابستگی
از این دلبستگیِ بیهوده یِ شرم آور نجات دهد
... آه بیزارم از خودم
بیزااار
بیزاااار

#نیکی_فیروز_کوهی
"در خانه ما عشق کجا ضیافت داشت"
#آخرین_نامه
دیدگاه ها (۴)

دردهای منجامه نیستندتا ز تن در آورمـچامه و چکامه نیستندتا به...

رها🍂 شب که می شودمی نشینم رو به روی آینه ی دلماز تو می گویما...

هر روز با درد و سوزش زبانم دست‌وپنجه نرم می‌کنم و واقعاً دیگ...

از تو سکوت مانده و از من، صدای توچیزی بگو که من بنویسم به جا...

عاشقانه های شبنم

در شلوغی این شهر، میان هزار نگاه،فقط نگاه تو مرا از خودم می‌...

فقط ۱۶ سالمه… ولی بعضی روزها احساس می‌کنم از صد تا پیرمرد خس...

من فقط ۱۶ سالمه، ولی از صد تا پیرمرد خسته‌تر و بی‌حال‌ترم… 😣...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

«در سکوتِ شب، قدم‌هایت را می‌شنوم…»بعد از رفتنت، سکوت را انت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط