{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتشین گرفته را
بر التهاب سرد درونم کشید و رفت

من در سکوت بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکوتم کشید و رفت

شاید به پای حرمت ویرانه های عشق مرحم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت
دیدگاه ها (۱)

خار خندید و به گل گفت سلامو جوابی نشنیدخار رنجید ولی هیچ نگف...

آینه گفت چرا دیر کرده است ، نکند دل دیگری او را اسیر کرده اس...

خدا چه حوصله ای داشت روز خلقت توکه هیچ نقص ندارد تراش قامت ت...

آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟ پاسی از شب که گذشته است چرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط