ته یونگ با دستش کربات اش را منظم میکرد.. در حالی که نگاهش
ته یونگ با دستش کربات اش را منظم میکرد.. در حالی که نگاهش به آینه جلویش قفل بود ...
او تنها پسر مادرش بود تنها نفس مادرش بود عشق ای مادری که به او ابراز میکرد احساسی ترین و خوشقلب ترین پسر دنیا رو ساخت عشق مادرش او را به دنبال خودش میبرد دنیای که پر از تصورات ذهنی اش ساخته بود تهیونگ همان پسر کوچیک مادرش که برای اولین بار توسط آغوش مادرش گذاشت در آن ملاف.... بود لیسو با عشق میخندید و نوزاد کوچیک اش که ابرو های کلفتی داشت را به سینه اش فشرد... گونه های تپل پسرش یا چشم های که کم کم باز میشدند و رنگ ساده ای داشت که شاید بعد ها به رنگ عسلی میشد به مادرش چشم دوخت.... پدرش با همان لبخند تیره و قهقهه زنان بالا سر همسرش ایستاده بود نه برای نگاه کردن پسرش بلکه برای تنها و بهترین عشق اش محکم موهای سر همسرش را بوسید و با لبخند گفت: ممنونم که این هدیه رو بهم دادی
تهیونگ مصمم جدی دست از مرتب کردن کرباتش برداشت لبه های کتش را مرتب کرد و نگاه نافذ و جدی اش روی همسر غرق در خوابش افتاد نگاهی که میگفت نه تو لیسو هستی نه من مثل پدرم هستم
با قدم های بی صدا و تصویر که از نوزادش داشت سمت تخت هجوم برد ... همسر تپل اش روی پهلو خواب بود دستش را ریز گونه اش و شکم بزرگش برای مرز دید تهیونگ قرار گذاشته بود تهیونگ به زانو جلوی تخت نشست ..
تیله های عسلی تلخ اش کشیده و کشیده تر میشد تکون میخوردند بخاطر کنجکاوی بر اسر عشق نیز جنونی به دلش میانداخت گونه های دخترک قرمز بود نه بخاطر مریضی یا گردم بودند پتو بلکه بخاطر حاملهگی...
تهیونگ بی دلیل خندید سپس انگشت کشیده اش بالا آمد ... تا رسیدن به لپ دخترم قلبش بیقراری میکرد ... وقتی لمس دست سردش به گونه پتل و قرمز دختر خورد لبخندش محو شد چشم هایش لرزید از کنجکاوی نوزادش .. لبخند زد سپس کمی لبانش را سمت لپ قرمز و تپل خش بوی دخترک برد نرم و عاشقانه بوسید ... لباش خیلی شیرین و داغ شد دستش را سمت پتو برد و بالا برد میخواست ساعت ها به این تصویر خیره بشود یا با نوزادش حرف بزند .. ساعت ها وقت ها ولی کمی دلخور میشد که باید میرفت سر کار
خم شد و شکم بالا آمده همسرش را بوسید و زمزمه کنان بی صدا گفت ٫ بابایی میره بیرون اگه متوجه بشم که مادرتو اذیت کردی با من طرفی ٫٫
تهیونگ لبخند زد یک لبخندی که نشان میداد عشق به فرزندش هر دقیقه زیاد تر میشد تهیونگ مثل لیسو بود او عاشق بود عاشق فرزندش عاشق بچه ای که تو شکم همسرش بود اون ثمر عشق مادر پدرش دلیل عشق مادر پدرش...
......
دخترک با پلکهایی سنگین و خوابآلود، چشم باز کرد. در آن لحظات اولیه، همه چیز در برابر چشمانش مهآلود و تار بود. اما طولی نکشید که تصویر تخت و دیوارهای آشنای اتاق، آرامآرام از میان آن تاری بیرون آمدند و واضح شدند.
هنوز گیج خواب بود که رایحه تند و آشنای شامپوی تهیونگ در فضا پیچید
نگاهش ناخودآگاه به سمت پنجره چرخید. پردهها کمی کنار رفته بودند و تماشای آسمانی که حالا به سیاهی میزد و ستارههایی که کمکم پیدا میشدند، . با دیدن تاریکی شب، سعی کرد بلند بشه. دستش را لبه تخت ستون کرد و با زحمت، در حالی که سنگینیِ شکم بزرگش هر حرکتی را برایش دشوار میکرد، به آهستگی جابهجا شد و روی لبه تخت نشست. نفس عمیقی کشید و دستش را آرام روی شکمش گذاشت، ..
در حالی که پیراهن بلند و سپیدی به تن داشت که شانههایش را عریان میکرد، لبهی تخت مکث کرد. پارچهی نرم لباس روی انحنای شکمش کشیده شده بود و دنبالهاش تا روی زمین میریخت. با یک دست لبهی تشک را محکم گرفت و با دست دیگر، با احتساب مرکز ثقلی که حالا دیگر مثل قبل نبود، سعی کرد بدنش را به جلو متمایل کند.
فشار وزن روی مفاصلش، نالهی کوتاهی را از بین لبهایش خارج کرد. پاهایش که کمی ورم داشتند، وقتی با کف سرد اتاق تماس پیدا کردند، لرزیدند. با تمام توان به بازوهایش تکیه کرد و با یک حرکتِ سنگین و نفسگیر، خودش را از تخت جدا کرد. برای لحظاتی، زانوهایش زیر آن بارِ گران خم شد و بدنشان شروع به تاب خوردن کرد مجبور شد دستش را به دیوار کناری بگیرد تا تعادلش به هم نخورد.
او تنها پسر مادرش بود تنها نفس مادرش بود عشق ای مادری که به او ابراز میکرد احساسی ترین و خوشقلب ترین پسر دنیا رو ساخت عشق مادرش او را به دنبال خودش میبرد دنیای که پر از تصورات ذهنی اش ساخته بود تهیونگ همان پسر کوچیک مادرش که برای اولین بار توسط آغوش مادرش گذاشت در آن ملاف.... بود لیسو با عشق میخندید و نوزاد کوچیک اش که ابرو های کلفتی داشت را به سینه اش فشرد... گونه های تپل پسرش یا چشم های که کم کم باز میشدند و رنگ ساده ای داشت که شاید بعد ها به رنگ عسلی میشد به مادرش چشم دوخت.... پدرش با همان لبخند تیره و قهقهه زنان بالا سر همسرش ایستاده بود نه برای نگاه کردن پسرش بلکه برای تنها و بهترین عشق اش محکم موهای سر همسرش را بوسید و با لبخند گفت: ممنونم که این هدیه رو بهم دادی
تهیونگ مصمم جدی دست از مرتب کردن کرباتش برداشت لبه های کتش را مرتب کرد و نگاه نافذ و جدی اش روی همسر غرق در خوابش افتاد نگاهی که میگفت نه تو لیسو هستی نه من مثل پدرم هستم
با قدم های بی صدا و تصویر که از نوزادش داشت سمت تخت هجوم برد ... همسر تپل اش روی پهلو خواب بود دستش را ریز گونه اش و شکم بزرگش برای مرز دید تهیونگ قرار گذاشته بود تهیونگ به زانو جلوی تخت نشست ..
تیله های عسلی تلخ اش کشیده و کشیده تر میشد تکون میخوردند بخاطر کنجکاوی بر اسر عشق نیز جنونی به دلش میانداخت گونه های دخترک قرمز بود نه بخاطر مریضی یا گردم بودند پتو بلکه بخاطر حاملهگی...
تهیونگ بی دلیل خندید سپس انگشت کشیده اش بالا آمد ... تا رسیدن به لپ دخترم قلبش بیقراری میکرد ... وقتی لمس دست سردش به گونه پتل و قرمز دختر خورد لبخندش محو شد چشم هایش لرزید از کنجکاوی نوزادش .. لبخند زد سپس کمی لبانش را سمت لپ قرمز و تپل خش بوی دخترک برد نرم و عاشقانه بوسید ... لباش خیلی شیرین و داغ شد دستش را سمت پتو برد و بالا برد میخواست ساعت ها به این تصویر خیره بشود یا با نوزادش حرف بزند .. ساعت ها وقت ها ولی کمی دلخور میشد که باید میرفت سر کار
خم شد و شکم بالا آمده همسرش را بوسید و زمزمه کنان بی صدا گفت ٫ بابایی میره بیرون اگه متوجه بشم که مادرتو اذیت کردی با من طرفی ٫٫
تهیونگ لبخند زد یک لبخندی که نشان میداد عشق به فرزندش هر دقیقه زیاد تر میشد تهیونگ مثل لیسو بود او عاشق بود عاشق فرزندش عاشق بچه ای که تو شکم همسرش بود اون ثمر عشق مادر پدرش دلیل عشق مادر پدرش...
......
دخترک با پلکهایی سنگین و خوابآلود، چشم باز کرد. در آن لحظات اولیه، همه چیز در برابر چشمانش مهآلود و تار بود. اما طولی نکشید که تصویر تخت و دیوارهای آشنای اتاق، آرامآرام از میان آن تاری بیرون آمدند و واضح شدند.
هنوز گیج خواب بود که رایحه تند و آشنای شامپوی تهیونگ در فضا پیچید
نگاهش ناخودآگاه به سمت پنجره چرخید. پردهها کمی کنار رفته بودند و تماشای آسمانی که حالا به سیاهی میزد و ستارههایی که کمکم پیدا میشدند، . با دیدن تاریکی شب، سعی کرد بلند بشه. دستش را لبه تخت ستون کرد و با زحمت، در حالی که سنگینیِ شکم بزرگش هر حرکتی را برایش دشوار میکرد، به آهستگی جابهجا شد و روی لبه تخت نشست. نفس عمیقی کشید و دستش را آرام روی شکمش گذاشت، ..
در حالی که پیراهن بلند و سپیدی به تن داشت که شانههایش را عریان میکرد، لبهی تخت مکث کرد. پارچهی نرم لباس روی انحنای شکمش کشیده شده بود و دنبالهاش تا روی زمین میریخت. با یک دست لبهی تشک را محکم گرفت و با دست دیگر، با احتساب مرکز ثقلی که حالا دیگر مثل قبل نبود، سعی کرد بدنش را به جلو متمایل کند.
فشار وزن روی مفاصلش، نالهی کوتاهی را از بین لبهایش خارج کرد. پاهایش که کمی ورم داشتند، وقتی با کف سرد اتاق تماس پیدا کردند، لرزیدند. با تمام توان به بازوهایش تکیه کرد و با یک حرکتِ سنگین و نفسگیر، خودش را از تخت جدا کرد. برای لحظاتی، زانوهایش زیر آن بارِ گران خم شد و بدنشان شروع به تاب خوردن کرد مجبور شد دستش را به دیوار کناری بگیرد تا تعادلش به هم نخورد.
- ۸۲
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط