{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ارسلان:از استرس زیاد نمیدونستم باید چیکار کنم که یهو دیان

ارسلان:از استرس زیاد نمیدونستم باید چیکار کنم که یهو دیانا رو به روم ظاهر شد. چشماش پر از اشک شده بود. پاشدم رفتم جلوش و دستش رو توی دستم قفل کردم. توی همون حالت بغلش کردم و بردمش توی اتاق. انداختمش روی تخت. روش خیمه زدم و لبو گذاشتم رو لبش. یواش یواش لباسش رو در اوردم. بند لباس زیرش روب از کردم و اونم در اوردم و لباسای خودم هم در اوردم. شروع کردم به بازی کردن با سینه هاش. (بقیه رو حوصله نداشتم بنویسم).
دیدگاه ها (۵)

پانیذ: خیلی حوصلم سر رفته بود. برای همین یه تکس دادم ب ممد ک...

فالو نشه؟@paryah_say

دیانا:بعد از رفتی ارسلان من رفتم تا یکم خونه ای که اومده بود...

حقفقط نگاهی پانیذ😡

part 15عشق پنهان 《ویو ات》چند لحظه بینمون سکوت بود با حرف جون...

Part. ⁴J:گردنشو بو میکردم لیس میزدمو گاز میگرفتم+:آححJ: به ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط